معرفی یوسف جمالی(م.اسفند)


یوسف جمالی(م.اسفند)
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 اسفند 1370
کشور: ايران شهر: بوشهر
ما،هر روز
چقدر پشت ویترینی تحقیر می شویم
و هر دم غروب چقدر به ما می ماسد؟!

www.taksorfeha.blogfa.com


آخرین داستان ها ارسالی

شب موذی

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بعد از مدتی از اتاقم بیرون آمدم.به این امید که شب به پایان رسیده باشد و انارها گل کرده باشند.مصمم و با اراده دستانم را در هم قفل کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.چه عالی!پس خیلی هم بیهوده دل نبسته بودم.تیرگی از روی زمین پاک شده بود و جز در گودال ها یا در سایه برخی خانه و مغازه ها روشنی همه جا را در برگرفته بود

بی شکل

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) مردک؛شکمش به دست و سینه پرمویش چسبیده بود. دستش را که دراز می کرد شکمش کش می آمد،حالت سفره مانندی می گرفت و شبیه مارمولک های موذی و چندش آوری که گاهن روی سقف و دیوار اتاق ها پیدایشان می شود،تمام درون شکمش قابل تشخیص بود.دوغاب گوشت و استخوان و شیر! تندی خزید و رفت توی یک کنج دیوار اتاق

100+ درجه!

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) :تو فک می کنی اینی که یه دماغ گنده شبیه یه تیکه گل اضافه پرت شده تو صورتمون و دوتا چش زیر پیشونیمونه،اینا نظمه؟چرا این همه خُلی!میای هرچی هرجوری هستُ قبول می کنی و اسمش می ذاری نظم؟! بابا نظمِ کجا بود!این سیل و زلزله و توفان و هزار تا بلا و بدبختیِ دیگه که هر چن وقت یه بار رو سر این

به سمت غرب

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) قهوه خانه بین راهی خلوت است. پیاده می شوم.بوی قیر و لاستیک بینی ام را می زند.به تنه درخت عریان و مردنی کنار سنگ جدول لب جاده تکیه می دهم،سیگاری را روشن می کنم و پک عمیقی به آن می زنم.ماشین ها با سرعت و در حال سبقت از هم فرار می کنند انگار کسی دنبالشان کرده باشد.تمام کوه و دشت و دره های آن سمت جاده هم وسوسه فرار دارند و هرازگاهی تکانی به خود می دهند

شبیه گربه!

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) پدرم می گفت: مردا کلا دو دسته اند.یه دسته اونایی اند که دود سیگارشونو از بینی شون بیرون می دن اینا کسانی اند که تازه دارن بوی تعفن زندگی رو حس می کنن دسته دیگرشون اونایی اند که طعم گند زندگی رو هم چشیده اند و براشون فرقی نداره از کجا بیرون بدن! البته پدرم انگاری دود سیگارشو بیرون

مریم،دست هایت بوی تند برگ درخت های وحشی می دهد.

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) می نشینم لب حوض. انار عقیم پشت حوض که به ندرت میوه می داد،امسال قد کشیده و چقدر زود شکوفه داده است.تو باغچه ی پشتی، کنار آن کُنار سمج که پیش تر ها درخت انگوری در آن شاخه دوانیده بود،گل های آفتابگردان روز شوم بی آفتاب خود را سپری می کنند.باد دیوانه وار در سعف های نخل می پیچد و آواز مدام پرنده هایی که حس و حالشان را نمی دانم در خود می شکند

آنجایی که سایه ها بهم می پیوندند و شبیه لک های روغن روی آب بزرگ می شوند!

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) شبیه یک اتفاق ساده تو آشوبی خیابانی بود! برگشت و نگاهی به دوربین کرد.احتمالا تو کادر افتاده بود اما چه نقشی داشت؟! (تو تنها شخصیت داستان های نیمه تمام من بودی، و هنوز بین متن های آشفته ام نفس می کشی...تو،تبعید که نه،گرفتار حبسی ابدی هستی از آن زمان که به پستوهای ذهنی آشفته سرک کشیده ای!) باد توی پرده ها پیچیده بود

-صندلی شماره 18-(نسخه ویرایش شده)

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اتوبوس در ایست بازرسی گردنه موک توقف کرد. در آن هوای دم کرده درون اتوبوس،شیشه ها بخار گرفته بودند و خواب نیمه جانی روی پلک مسافران سنگینی می کرد. مرد میانسالی که زیرشلواری پوشیده بود و پیراهن کرم چرک گرفته ای تنش بود،پیاده شد سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد.چند دقیقه بعد دختر

بدون شرح

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) sشماره و یادداشت پشت کارت را به گونه ای نامحسوس و با نوعی شیطنت مسخره و باور نکردنی درون کیف دختری که روی صندلی کناری ام نشسته بود گذاشتم. چند روز بعد وقتی شاهرخ را با آن دخترک،دست در دست هم،در پارک پشت دانشکده دیدم،حالت تهوع داشتم!

بلاد خفتگان

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) در دیاری اندیشه کردن جرم بود.گزمه ها چشمان نیمه باز برخی خفتگان تازه بیدار شده را می بستند و بیداران ناخواسته را تبعید می کردند یا به دار می آویختند.از فضای سرد و تاریک شهر،جز صدای خر و پف خواب آلودگان هیچ صدایی شنیده نمی شد.نه صدای مخوف بوفی و نه صدای آزار دهنده جیرجیرکی! صدای گریه و نق نق نوزادان حتی خاموش بایستی می ماند