معرفی سروش جنتی


سروش جنتی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 7 آبان 1374
کشور: ايران شهر: شیراز
soroush.boy95@yahoo.com
من،منم،نه منی که من نباشد!
و دوست دارم دوست داشته باشم،دوستانی که دوستم بدارند!نه صرفاً دوست باشند!
هیچی!


آخرین داستان ها ارسالی

اساسا ظاهر به ما "نیامده"

نمایش مشخصات سروش جنتی نسیم ملایمی که امروز می وزید مرا ترغیب کرد تا برای پیاده روی به پارک محله بروم، آخر تابستان های شیراز هر دو هفته شاید این هوا اینچنین خنک می‌شود. امیدوار بودم تا شاید بتوانم امروز کمی از اضافه وزنم را تفریق کنم و با غلبه بر معضل چاقی، تغییری ظاهری در خودم ایجاد کنم و اگر امروز خوب پیش رفت، برای بعد هم برنامه بریزم

چگونه بخوابم

نمایش مشخصات سروش جنتی در اين كشور كه نمى شود يك دلِ سير،آسوده خوابيد آخر من كه تا دير وقت مى نويسم چرا؟ صبح ساعت ٥:٣٠ با صداىِ زنگِ كوك كرده ى همسايه ى سمتِ راستى،از خواب مى پرم كه معلمى مذهبى و زنى خانه دار با چهار بچه در آن زندگى مى كند. ساعت ٦ دوباره با صداى همسايه ى سمتِ چپى از خواب مى پرم كه زن و شوهرى كارمند در آنند كه بعد از ٨ سال ازدواج هنوز بچه اى ندارند

زبانِ طیّور

نمایش مشخصات سروش جنتی سرگذشت عجیبِ قلندر خانِ سه لو! دلمان را به آن خوش کرده بودیم که شاید در آن روزِ نسییمی، بتوان زاغ چند نفر را چنان چوب زد که صدای سگ بدهند،به امید چند سکّه ای! آن چند سکه را نه برای خود،برایِ مِهریه ی دخترک میرلاغر،سرآفتابه کشِ همایونی،می خواستیم ،که بتوانیم پس از نکاح، دستش را بگیریم و با الاغِ چموش قلم دستِ پیر، به یکی از دهاتِ والیِ یزد،برویم

نکند

نمایش مشخصات سروش جنتی ساعت شش و سی دقیقه،وقت بیدار شدن،ساعت شش و سی دقیقه،وقت بیدار شدن. اه،کسل کننده تر از این مگه می شه که هر روز صبح با صدای مسخره ی این زنک بیدار شی؟ بالاخره باید خودم را از جا می کندم.گوشی ام را در دستم گرفتم و با همان چشم نیمه باز،پلی لیست انرژی را باز کردم،زدم روی قسمت در هم! "ابر اگر از مشرق آید سخت باران می شود

سرگذشت عجیب قلندر خان

نمایش مشخصات سروش جنتی سرگذشت عجیبِ قلندر خان! دلمان را خوش کرده بودیم که شاید در این روزِ نسییمی، بتوان زاغ چند نفر را چنان چوب زد که صدای سگ بدهند،تا شاید چند سکّه ای گیرمان بیاید و آن را مِهریه ی دخترک میرلاغر،سرآفتابه کشِ همایونی،کنیم،و دستش را بگیریم و با الاغِ قلم دستِ پیر، به یکی از دهاتِ والیِ یزد،برویم،وپس از آن فرزندمان را نان دهیم

دستان سرد مرد

نمایش مشخصات سروش جنتی sمرد با دستانِ سردش، او را نوازش کرد! مردگفتش:چشمانت را ببند! اوچشمانش را بست! مرد رفته است،اما او هنوز چشمانش بسته است!

کفش های پسرِ غریبه

نمایش مشخصات سروش جنتی شب بود،و بویِ شب بو ها،مشامش را به بویِ خوش طعمش آغشته می کرد! چشمانش سرخ شده بودند،خسته بودند!پلک هایش سنگین شد!شبِ عید و هوای سرد آن،مانع خوابیدن او در کنار دکّه ی روزنامه فروشی نشد! ضربه ای به پهلویش احساس کرد،کم کم،احساس تبدیل به درد شد!پس از درد چشمانش تا نیمه باز شد. -این جا

روحِ درختان!

نمایش مشخصات سروش جنتی نورِ مهتاب بر صورتِ خسته اش می تراوید!دست هایش را نگریست،که چوبِ تبر با آن را گزیده بود! گوشش از صدای جیغِ درخت ها گله می کرد!پاکت سیگار را از جیبِ سمتِ راستِ پیراهنش بیرون کشید!عصبی بودو منتظرِ نیکوتین!از دو تا سیگارِ موجود،یکی را برداشت و به دهان گذاشت! فندک را از جیبِ چپِ شلوارش

تلخ تر از بغض

نمایش مشخصات سروش جنتی وباز نیز این تکرار،که: با غم و قطراتِ قطورِ اشک روی گونه های گلگون شده اش،در اتاقش را محکم کوبید! هنگامِ دلتنگی های پدر،این عادتِ او بود!بعد از بغض و کمی گریه و اندکی ناله. آن روز برگه ای کاهی برداشت،و به پدرِ قهرمانش نامه نوشت!هه!پدری که،از نئشگی کنارِ یکی از جوی ها،مرده بود.پدری

سرگذشت عجیبِ قلندر خانِ سه لو!

نمایش مشخصات سروش جنتی دلمان را خوش کرده بودیم که شاید در این روزِ نسیمی، بتوان زاغ چند نفر را چنان چوب زد که صدای سگ بدهند،تا شاید چند سکّه ای گیرمان بیاید و آن را مِهریه ی دخترک میرلاغر،سرآفتابه کشِ همایونی،کنیم،و دستش را بگیریم و با الاغِ قلم دستِ پیر، به یکی از دهاتِ والیِ یزد،برویم،وپس از آن فرزندمان را نان دهیم