معرفی لیلا کوت آبادی


لیلا کوت آبادی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 30 شهريور 1367
کشور: ايران شهر: قم
leyku_zomx1988@yahoo.com
leyku.ir

کانال

@jamvazh_channel


آخرین داستان ها ارسالی

من یک دخترم.

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم، پسر شدم، پدرم خوشحال بود، مادرم نیز، خواهر نداشتم، قبل از تولد مرده بود. خواب دیدم، بزرگ شدم، همیشه دور از همه، خواب دیدم، عاشق شده ام.. عاشق دختری ک آرزو داشت پسر باشد.. و عشق برایش سخن سختی بود.. ب او گفتم.. بیا جای من تو پسر باش، من دختر، ب شرطی اما، ک بعد از تولد

من کنارتم

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار

دِث بریج

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی Death Bridge آن‌ها به دنبال من و من به دنبال پل می گردم، حسش می‌کنم، دستان باد تکانش می‌دهد و من صدای تاب خوردن و جِرجِر تکه چوپ‌هایش را می شنوم، فاصله زیادی بین من و آن‌ها و همچنین بین من و پل نمانده است.. هر لحظه ممکن است یکی از ما به هدفش برسد! ضربات چاقو و تیغ‌هایشان را حتی از این

من تا من

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی جسم بی منم، روی گل‌های سرخ فرش افتاده بود و با لبخندش، نگاهم را محصور کرده بود.. لبخند همیشگی اش مرا برای مدتی آرام و بی حرکت بالای سرش نگه داشته بود اما باید می رفتم.. پس یک قدم به عقب برداشتم و همین که خواستم سرم را نیز بر گردانم، با نگاه ملتمسانه ای که در نگاهم آمیخته بود از من خواست تا تنهایش نگذارم

اتاقک تدفینی

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی شاید همین دیروز بود یا نه امروز بود. اصلا چه اهمیتی دارد! وقتی مرده باشی دیگر فرقی نمی‌کند چه زمانی و چگونه اتفاق افتاد. تنها این مهم است که تمام شد و من اینجا در اتاقک تدفینی در کنار مردی که در دنیای زندگان همسرم بود منتظر هستم تا وارد دنیای مردگان شوم. جسم بی‌جان همسرم، تابوت

ماده سگرگ

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی سگ، جاده‌ی خاکی، خرابه‌ای در آن دورها و زوزه‌ی باد که زوزه‌ی سگ را می‌بلعد. می‌ایستم و به جمعیتی که سمت راست جاده‌ی خاکی ایستاده نگاه می‌کنم. او هم در حالی که لنگه کفشی پاره در دست دارد بین جمعیت ایستاده و همراه با آن‌ها بلند بلند می‎خندد. یکی از بین جمعیت متوجه حضور من می‌شود و بعد مرا به بقیه نشان می‌دهد

آداماشین

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خوب عملن انسان باهوشه، اما هوشش نیازمنده تجربست، تجربه هم نیازمند زمان و گذر عمره، عمر نیازمنده بودنه، بودن هم نیازمند شرایط. اگه شرایط به سمتی بره که ما نیازهامون رو با ماشین‌الات بدست بیاریم اون موقع شرایط حکم می‌کنه که ما آدم ها کنار ماشین‌الات زندگی کنیم بعدش جا کم میاد برای آدما پس تعداد آدما کم میشه

دیوار واسط

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی "دیوار واسط تنها یک اسم است از ضمیر ناخواد آگاه من برای تخریب آن با پتکی از جنس فولاد" روی زمین دراز کشیده بودم، زمین سرد بود، سنگ‌های مرمر سفید با رگه های قهوه ای. موش کوچکی را دیدم که از زیر کابنت به اطراف نگاه می کرد و وقتی، پاهایم را جمع کردم و بین بازوهایم گرفتم، ترس برش داشت و به سمت سوراخ خودش در دیوار خزید

سنگ برد

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی سنگ برد - نمی‌تونم همین جوری بی‌خیال شم، باید ته قضیه رو در بیارم -بوته جغه! -خیلی بدم می‌یاد وقتی حرف می‌زنم بپری وسط حرفم..بوته جغه دیگه چه زهر ماریه.. -عه..نمی‌دونی، یه جور طرحه سنتیه -می‌دونم چیه، اما چه ربطه به مشکل من داره -خوب عا، همین دیگه، در جریان نیستی برای همینه که

بهشت من زمین(نفرین فرشتگان)

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی رمان: بهشت من زمین فصل اول : نفرین فرشتگان من اینجا هستم! چشمانت را ببند و حال مرا در کنار خودت تصور کن ، تا جایی از این داستان همراهیت خواهم کرد و بعد رها می‌شوی تا راهی بیابی، برای پیش روی یا برگشت از جایی که با من تا آنجا رفته بودی. چشمانم را می‌بینی، قهوه ای تیره که به سیاهی می‌زند