معرفی قاسم محمودی


قاسم محمودی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 10 آبان 1371
کشور: ايران شهر: البرز
این داستان ها شبیه زندگیمان میشود گاهی
قبول دارم سخت است
اما چاره ای نیست
خوش بختی در اغوش گرانی

با آبگوشت بدون گوشت ایرانی !!!
این شاهکار خودمان است
که زود گول میخوریم
فقط با چند وعده ی ساده
و یک وعده صبحانه
بگذار خیالتان را راحت کنم
جماعت خسته !!!!
خبری از ناهار نیست
هر چه بود
حالا دیگر نیست
او نشست
اما جماعت ایستاده در صف
بیجاره ها نمی دانند
وعده ها چقدر سر خرمن بود

قاسم محمودی

دسترسی بیشتر به آثار از طریث وب
gh-mahmoudi.blogfa.com


آخرین داستان ها ارسالی

دروغ !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی همیشه سعی میکنه خودشو پشت دروغ هاش قایم کنه ، پرخاشگره وقتی میگم دروغ میگی با صدای بلند فریاد میزنه بهم حمله میکنه و همیشه پر اضطراب دنبال گرفتن پول از دیگران برای خرج زندگی شخصی خودشه ؛ بهش اعتماد ندارم نه من هیچکس اعتماد نداره ؛ تمام خصوصیات اخلاقی زشت رو که فکر کنی بهم نشون داده

شکلی از بد بودن !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی تا حالا از دست رفتن خودتو دیدی ،ذره ذره آب شدن و . . . دیدن این واقعیت خیلی سخته، تنها عده ی کمی در جهان هستند که تحمل از دست رفتن خودشون رو دارن و این واقعیت رو قبول میکنن !!! میدونی من مثل بقیه نیستم ،فرق دارم ، فرق داشتن در انسان فقط به تفکر بستگی داره خیلی ریز به زندگی نگاه کردن ،ذربین

سندرم ناشناخته ی بی شعوری

نمایش مشخصات قاسم محمودی روح انسان سرشار از لطافت و احساس است احساس میتواند شکل های مختلفی داشته باشد ، به طور ناگهانی ظاهر شود و زودتر هم سرکوب و نابود ،انگار نه انگار اصلا احساسی وجود داشته است ،اما جسم انسان تهی از هر گونه احساس و لطافت به شکلی دست نیافتنی تر از روح خودش را مستقل میکند که ضرر و آسیب جدی

خاطرات یک خون اشام (قسمت دوم )

نمایش مشخصات قاسم محمودی جرارد خاطرات گذشته ی خودش را مرور می کرد و می دانست که غیر از خودش خون آشام های دیگری هم زنده شده اند ، تصمیم جرارد برای نابودی خون اشام های نظیر خودش جدی بود اما باید تمام زندگیش را در این راه از دست می داد و این آزرده خاطرش می کرد ، برای قدم زدن در شهر دیر وقت بود اما جرارد احساس عجیبی

خاطرات یک خون اشام (قسمت اول)

نمایش مشخصات قاسم محمودی جرارد پس از گذشت دویست سال دوباره به شهر برگشته بود، در یک نیمه شبه سرد زمستانی از کنار اتوبان تگزاس گذشت ، قصد داشت به خانه ی متروکه ای که یه خانه ی اشباح مشهور بود برگردد درست در مرکز شهر خانه ای وحشتناک و در تاریکی ، کسی که نمیدانست چرا از هزارها کیلومتر زیر خاک دوباره با قطره

مرگ وبلاگ نویس (قسمت پایانی)

نمایش مشخصات قاسم محمودی فضای تاریک اتاق بازپرس منو خیلی میترسوند هنوزم صحنه ی قتل آزارم میده اما پاره ای جز تحمل نیست بازپرس وارد شد نگاه خشمگینانه ای به چشمانم انداخت و گفت : کار خودته من میدونم دوستاتم اعتراف کردن چرا اینکارو با دوستت کردی تو از همه چیز خبر داشتی چرا؟ سوال های بی شمار بازپرس پشت سر هم

مرگ وبلاگ نویس (قسمت سوم )

نمایش مشخصات قاسم محمودی من و حسین هر دو به طرز وحشتناکی به طرف در زیر زمین رفتیم ، لحظه ی عجیبی بود چون ترس تو چشمای هر دوی ما موج میزد ،پدر حسین جوری فریاد زد که قلب من از جا کنده شد ولی نمیدونم چرا هنوز سرجاشه ، اینجا درست نقطه ی اوج داستانه این همه سختی برای رسیدن به این لحظه واقعا ترسناک بود ، وقتی رسیدیم

مرگ وبلاگ نویس (قسمت دوم )

نمایش مشخصات قاسم محمودی مادرش گوشی رو برداشت و بعد از احوال پرسی غمگینانه ، جریان رو گفتم مادرش هم خوشحال شد و هم تعجب کرد و بعد بدون خدافظی گوشی رو قطع کرد نمیدونم چرا ؟ اما میدونم از شدت ناراحتی اینکارو کرد و من اصلا ناراحت نشدم بعد از گذشت 2 ساعت پدر بهرام زنگ زد و بدون جواب دادن به سلامم فریاد زد خبری

مرگ وبلاگ نویس (قسمت اول)

نمایش مشخصات قاسم محمودی از آخربن باری که دیدمش دو سال میگذره هنوز خبری ازش ندارم نمیدونم چرا یهو غیبش زد همه دنبالشن ،یه شهرو به هم ریخته من نمیدنم آخه جوون هایی مثل بهرام چرا باید بی دلیل واسه جامعه ای که همه خودشون رو به خواب زدن بنویسن یکی نیست بگه به تو چیه پسر جون ، بگذریم انگار صدای در داره میاد .سلام

نمی دانم از کجا شروع شد

نمایش مشخصات قاسم محمودی نمی دونم باید از کجا شروع کنم ،از شیرینی عشق یا تلخیه جدایی،نوشتن تنها سهم من از این عشقه ،شاعر شدم بعد از رفتنت ، تمام روزهای بی سرانجام که پشت سر هم تکرار می شوند ،این نوشته ها هم از تکرار بیزار شذه اند ،از این همه واژه ی شکستن خسته شده اند من تنها شدم ولی تنهایی که عشق را می فهمد