معرفی زهرا فیروزی


زهرا فیروزی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 2 خرداد 1370
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

خاتون

نمایش مشخصات زهرا فیروزی خاتون صدایش میکردند. شبیه مادربزرگ قصه ها بود.همیشه موهای بافته شده حنا زده اش را میشد از پشت چارقد سفیدش دید. نمیدانم کی بود و از کجا آمده بود.نه فامیل و وابسته پدرم بود و نه مادرم.اما سالها بود پشت خانه ما زندگی میکرد.آنجا که به گفته مادر قسمتی از ملک پدربزرگ و ارثیه پدرم بوده است

رد پیوند

نمایش مشخصات زهرا فیروزی دل است دیگر گاهی تنگ می شود گاهی میگیرد و گاهی می شکند و تو هنوز هم باور داری دل را می شود با عقل پیوند زد ومن ندیده ام تا بحال عقلی تنگ شود یا بشکند و خوب می دانم پیوندهای نامناسب روزی پس می زنند....... داستانک نیست.کشش و تعلیق هم ندارد اما از دل بر آمده امیدوارم بر دل بنشیند

تهمینه(قسمت آخر)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی غروب یک روز سرد پاییزی بود.فریماه جلو آینه با وسواس خاصی موهایش را شانه می کرد.از طرز پوشش و رفتارهایش راضی نبودم حتی حسرت شنیدن یک بار مادر گفتنش به دلم مانده بود اما دیوانه وار دوستش داشتم.فریماه که از آینه قدی اتاقش متوجه حضور من شده بود سرش را برگرداند و با اکراه پرسید که آیا من با آنها به مهمانی میروم یا نه

تهمینه(قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی ساعت از نیمه شب گذشته بود.دکتر صلاحی که اکنون اصرار داشت اورا مادرصدا کنم برایم شیرعسل آورد و اصرار کرد که همه آن را بخورم..فرید روی تخت دراز کشیده بود و من محو تماشای لوسترها و تزیینات اتاق بودم.دکتر صلاحی از اخلاق و عادت های فرید برایم صحبت کرد.از اینکه باید صبوری کنم.باید با شرایط

تهمینه(قسمت دوم)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی کلاس نهم بودم که تصمیم خود را گرفتم.آذرماه بود و سرمای شدید پاییزی.امتحانات اول و دوم را در زیرزمین قایم شدم.سرما تا مغز استخوانم را می سوزاند اما دیگر تحمل مدرسه رفتن را نداشتم.قبل از امتحان سوم مدیر مدرسه مان به خانه زنگ زد و علت غیبت هایم را جویا شد.بدتر از کتک های مادر تهمتهای صفدرخان بود که بی امان حیثتم را نشانه می گرفت

طهمینه(قسمت اول)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی آقا جان که رفت هنوز مدرسه نمی رفتم.ترسیدنم از گریه های مادر بود و شیون های زهرا و ناهید اما شلوغی خانه را دوست داشتم.از اینکه هر روز می توانستم با بچه ها بازی کنم حسابی لذت می بردم.داداش کاظم هر روز برایم آلوی خشک و آبنبات قیچی می خرید.خاله مرا خانه شان میبرد واسباب بازی های سمانه را به من میداد

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

نمایش مشخصات زهرا فیروزی کارمند2:حاجی نمیاید نماز؟ کارمند1:نماز؟مگه ساعت چنده؟چقدر امروز زود گذشت.شما بفرمایید من پرونده هارو بذارم سرجاش ,اومدم ارباب رجوع:آقا پس پرونده ما چی میشه؟ کارمند1:پسرم میبینی که الان وقت نمازه.هنگام نماز حتی طواف خانه خدا هم تعطیل میشه.ایشالا فردا. ارباب رجوع:آقا من نوبت گرفتم

بازی سرنوشت

نمایش مشخصات زهرا فیروزی اعتراف می کند به دزدیدن آرزوهایم.به دار می آویزمش بدون محاکمه.تلاشی برای رهایی نمی کند.می دانم دوباره حیله ای در کار است اما صندلی زیر پایش را هل میدهم.تنها لبخند می زند. به یکباره احساس خفگی می کنم و جان می کنم و او با طناب بازی می کند. من کبود می شوم و میمیرم و او تنها مرا نظاره می کند

تمنا

نمایش مشخصات زهرا فیروزی sبا سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز .ممنون میشم نظرتون را درباره این نوشته بدونم.حقیقت امر نمی دانم اسمش شعر است یا شعر واژه.نثر یا متن ادبی داستان ,مینیمال یا شاید هایکو. سهم من است ناز تمنایت فریب می دهند تو را این غزلهای بزک کرده باید تخته کنم دکان شاعریم را........

قصه ما راست بود

نمایش مشخصات زهرا فیروزی می خواهم بنویسم از انتهای سطر,از آخر دفتر. بنویسم کلاغ به خانه اش رسید و قصه ما راست بود.همه خوشحال بودندو صلح حکم فرما.بنویسم لغتها همه زیبا بودند و انسانها همگی مهربان.بنویسم آن کودک زود خوب شد و آن پدر دیگر خجالت نکشید.مادر پنهانی نگریست و دیوارهای خانه رنگ دود نگرفت.بنویسم پسرک