معرفی داناآزاد


داناآزاد
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 9 آبان 1326
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

در دام دوستان

تا خود صبح بیدار بودیم و هنوز ماجراهای هیجان انگیز امیر تموم نشده بود، پشت سر شب تعریف می کرد و ما روده بر شده بودیم از خنده هاش، غافل از اینکه قرار بودم من هم سوژه یکی دیگه از قصه هاش باشم. علی رفت دست به آب و برگرده، با مکثی کوتاه امیر هم دنبالش رفت. برگشتنی باهم وارد اطاق شدند،

ازدواج به سبک دانشجویی

روبه روی هم نشسته ایم و زل زده ایم در چشم همدیگر، هر که نداند خیال می کند در چشم یکدیگر دنبال مژه ای ، گرد و خاکی چیزی هستیم. هر چند از این بابت آنچنان نگران نیستم که چه فکری می کند، بحمدالله به برکت رسانه های رسمی و غیر رسمی، گعده های اطاق های خوابگاهی و مضاف بر آن تبادل اطلاعات و

آقای مهندس با سواد حرف بزن نه بدون آن!

در یک روز سرد زمستانی به دلیلی ناچار به استفاده از سامانه اتوبوس های تندرو شدم! چند دقیقه ای گذشت و اتوبوسی وارد ایستگاه نشد و با گذشت زمان به جمعیت حاضر در آنجا افزوده می شد، به طوری که آرایش انتظار در ایستگاه توسط قدیمی تر ها به هم می خورد و از آن بی تفاوتی ناشی از خلوتی ایستگاه

گفته بودم که بر می گردم

اونروزم مثل روزای قبل مراجعه کننده زیادی داشتم، دم دمای غروب بود، صدای زنگ تلفنم بلند شد، نگاش که کردم، عکس همیشه خندان حمید روی صفحش ظاهر شد.عاشق خندیدنش هستم حتی اگه در قاب تصویر فریز شده باشه ولی همچنان حس طعم یک خنده زنده رو رو برای من داره. دکمه پاسخ رو فشار می دم. سلام عزیزم

اگه ماشه رو چکونده بودم

بشمار سه به خط وایمیستیم، میدووم سر جای خودم، "بشین" همه میشینیم، " اینجا با همه جای دیگه فرق می کنه، هر کی بخواد بی نظمی ایجاد کنه خودم گردنش رو می شکنم، کاری میکنم تا آخر دو سال خدمتش رو صب تا شب سنگ ریزه های این بیابون رو جم کنه، شباش هم وایسه نگهبانی سنگ ریزه ها رو بده، آقایون

مثلت شاگرد شوفر، دختر دانشجو و پسرک فضاشناس

" آه بازم باید سوار اتوبوس بشم" غیر از این چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.مسافرت با اوتوبوس همیشه مثه یه کابوس بوده برام،حتی برای منی که نصف عمرم رو در حال تردد بودم! "سمنان ساعت 8 حرکت" گویا بعد از نیم ساعت انتظار جلوی سکوی سوار شدن، بالاخره این کجاوه پادشاهی از راه رسید، یه ولوی سبز

ازت بدم میاد کاریکاتور

بهش آلرژِی پیدا کردم، دختره لوس، آب زیر کاه.همین که چشم به چشش میفته بدنم مور مور میشه، انقد ازش بدم میاد که میخام سر به تنش نباشه، هر کی ندونه فکر میکنه خود مادر ترزاس از بس که مهربون بازی در میاره، بیخود نیست شده کارمند سوگولی اداره.یعنی میخام بزنم تو اون ریخت بی قیافش.از وقتی که

شرمندگی یک مرد

داشت می خندید اما کاملا مشخص بود که برای شکسته نشدن غرورش می خنده، می خواد شرمش رو با خندیدین تصنعی ماست مالی کنه....نزدیک یک ماه بود که دیگه سر کار نمی رفت..یه پراید چرخید داخل کوچه، نگاش برگشت سمت بچه هایی که با دوچرخه هاشون مسابقه می ذاشتن، انگار دنبال کردن این صحنه براش یه مفّری

ماجرای سیگاری که فیلسوف شد

روزهای اول تولدم را یادم نمی آید، از کجا آمدنم، از چه بودنم، برای که بودنم؛به هیچ عنوان سوالات مهمی نبود، برای منی که تقدیرم بنابر عادت همیشگی به سان هم نوعانم به دست کسی غیراز خود رقم می خورد و این سرنوشت من بود. این موضوعات را تا آخرین روزهایی که وجود داشتم نشنیده بودم، تا اینکه

سگ ولگرد و نمک نشناس

اولین باری بود که همچین کاری رو می کردم، نمیدونم چی شد که توحهم رو جلب کرد، معمولا ًبا دیدن همچین موجوداتی راهم رو می کشیدم و می رفتم، کم هم نبودند.تو هر کوچه خیابونی یه چند تا ازشون دیده میشه شهر بزرگ و کوچیک هم نداره ،اصلا شاید برای همینه اسمشون رو گذاشتن ولگرد. نگاش خیلی معصومانه