معرفی اصغر محمودی


اصغر محمودی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1359
کشور: ايران شهر: پاکدشت


آخرین داستان ها ارسالی

؟؟؟

نمایش مشخصات اصغر محمودی sکودک افتاده بر زمین را نگاهی انداختم و دست یاری به سویش دراز کردم . چشم بر چشمانم دوخت و گفت ؛ برای برخاستن به دوست خود تکیه می کنم نه بر تک دست تو .

وحشت

نمایش مشخصات اصغر محمودی بهار بود . بهار چه سالی ، یادم نمیاد . فقط یادمه همه ی درختا شکوفه داده بودن . زمین سبزسبز بود . آسمان ، آبی و صاف . از کنار درختا که رد می شدم عطر گلهای بهاری دیوانه کننده بود . خاطرم نیست تو باغ کی داشتم قدم می زدم . رو درختا انگاریه عالمه برف نشسته بود . سفید و قشنگ . دیوار باغ کوتاه بود

بره و آتش

نمایش مشخصات اصغر محمودی بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود . الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟ بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم . الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند

ایربگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد

ذهن مسموم

نمایش مشخصات اصغر محمودی شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد

سگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین . گفتم : چگونه ؟ گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم .گوسفندی را دیدم

توهم

نمایش مشخصات اصغر محمودی عید داشت می رسید و همه تو حال و هوای خرید بودن .منم واسه اینکه بگم هستم . رفتم خرید . تو مسیر لیست خرید و مرور میکردم : پسته ، فندق،بادوم ، بادوم هندی و تخمه ژاپنی همه رو جدا جدا می خرم بعد تو خونه مخلوط میکنم تا چشه مهمونا چارتا شه . مخصوصا طرف زنم . فکرشو بکن وقتی مادرزنت بیاد و چشش به همچین آجیلی بیفته دیگه کور نشه حتما چشاش از کاسه میزنه بیرون