معرفی طراوت چراغی


طراوت چراغی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 5 مهر 1381
کشور: ايران شهر: کوهدشت
نوشتنو نمیدونم چطور وصف کنم چون خیلی بالاتر از تصورات منه.
ولی یه چیزی و میدونم اونم اینه که با نوشتن آروم میشم.
در مورد داستانهای کوتاهم نظر بدید و اشکالاتمو بهم گوشزد کنید.


آخرین داستان ها ارسالی

پر پرواز(۲)

نمایش مشخصات طراوت چراغی بعد از رفتن دخترک خانه از هرگونه صدایی تهی شد ، انگار بعد از رفتن دخترک ما هم حرفی برای گفتن نداشتیم ، نگاهم را به چشمان آرالیا دوختم حلقه های اشک را به وضوح میتوانستی در چشمان رنگی او ببینی، با بلند شدن من از روی کاناپه و برخورد پاهایم به میز ،صدای لرزش شیشه های نوشیدنی بعد از

پر پرواز (۱)

نمایش مشخصات طراوت چراغی از نفرت میترسم ،یاد گرفتم بهر حال هر کسی نظری دارد . از درد میترسم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است. از سرنوشت میترسم زیرا ،میدانم من توان تغییر دادن آن را دارم . و بالاخره از تغییر میترسم): تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم روزی قبل از پرواز کردن کرمی بیش نبودن

آیینه انسان نما

نمایش مشخصات طراوت چراغی میدانید چیه؟ تا حالا به این فکر کرده بودید که درون هر یک از ما انسانا یه آیینه نهفته شده!!!!! آیینه ها درست شبیه ما انسانها اند بعضی ها خوشبین و بعضیا بدبین، بعضی به ما انرژی مثبت میدن و بعضیا تمام انرژی ما رو تخلیه میکنن، بعضیا با اینکه میشکنن باز قوی تر از دیروز رو پاهای خودشون

شروع انتها

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب تنها میان خیابان های خلوت شهر ، تنها صدایی که به گوش میرسد صدای پاروی رفتگر است که ادعا می کند که کثیفی های یک روز را میشوید و با خود به جایی دور میبرد. کاش یکی هم پیدا میشد ذهن کثیف آدمهارا با پارو پاک کند و با خود ببرد و هرگز دیگر پیدایش نشود....... کلای کاپشنم را سرم گذاشتم صدای وجدانم امشب بی محابا اذیتم میکرد

دخترک قصه من .....

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب از نیمه گذشته بود ،دست،باران رابر دل شیشه می کوبید و بی مقدمه شروع به نوشتن کرد. قصه اش میدانی چیست؟ ماجرای دخترکی تنها بود دخترکی که شبها در خیابان ها پرسه میزد و روزها در میان عابران محبت را گدایی میکرد . دختری در آنسوی غربت .به قول شاعر زبانش سگی شده بود،آسمان بی محابا و با شلاق های تند و صداهای بلند شروع به گریستن کرد

جای خالی

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم به سراغ دفتر خاطراتمان رفتم . همان دفتر سبز رنگ که هر وقت من خاطراتمان را درونش می نوشتم . تو با لبخند بازش میکردی . برگه های کاهی اش را خیلی آرام ورق میزدی و با دقت میخواندی ،جای انگشت هایت هنوز که هنوز است لا به لای برگهای دفتر جا خوش کرده است. امروز به خیابان رفتم در همان پارک و روی همان نیمکت همیشگی نشستم

گذر فصلها

نمایش مشخصات طراوت چراغی روزها از پی هم میرن و هر سال ما به آیندمون نزدیکو نزدیک تر میشیم . آینده ای که خیلی از ما کنجکاوانه منتظرشیم . و بعضی از ما ها از آینده میترسم و همیشه دوست داریم تو حال زندگی کنیم .این وسط از گذشتمون خاطره های تلخ و شیرینی به جا میمونه . که البته باید بگم که همین خاطره ها هستن که چاشنی زندگی ما ان

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی قسمت دوم که همون خانومه با لبخندی که رو لبش نقش بسته بود. نزدیکم شد و گفت : نترس عزیزم ..... آب دهنمو به سختی و البته با یه کم ترس قورت دادم، و تلاش خودمو کردم که واسه یه بارم شده اولین جمله ای که به ذهنم رسیده رو بگم به سختی کلماتو کنار هم چیدم،و گفتم اینجا کجاست؟ لبشو باز کرد که

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام یزدان به نام ایران قسمت 1- من متعلق به نسلی گمشده هستم و تنها در حضور کسانی که گمشده و تنها هستند راحت هستم. با صدا هایی که اطرافم به گوش می رسید، چشمامو باز کردم همه چیز جلوی چشمان مبهم و تار بود. که یه نفر خیلی آروم نزدیکم شد و گفت:حالت خوبه!!!! خز خز سینه ام اجازه صحبت کردنو ازم گرفته بود

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره