معرفی سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 12 مهر 1363
کشور: ايران شهر: بروجرد


آخرین داستان ها ارسالی

بچه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ¤ بچه... "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از وقتی که دختری نابالغ بود، وردست مادرش که اون هم ماما بود، فن و فوت کار را یاد گرفته بود و تقریبأ تمامی بچه ها و جوانان فعلی ده رو او به دنیا آورده بود

همه آدم ها مهم هستند...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم. ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی از استادانم به نام استاد "دارابی" پیدا کردم. جوانی سی و چند ساله با قدی نسبتا کوتاه اما

مادر...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) همسرم زنی زیبا، خوش برخورد، خانه دار و وفادار بود که بسیار در راه خوبختی ما در زندگی مشترکمان از خود گذشت و ایثار نشان میداد. روزی پس از 7 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد

مرد عابد...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عابدی به اشتباه؛ توسط فرشتگان به جهنم فرستاده شد. اما او جز کر الحمدالله کلمه بر زبان نیاورد و زیر شکنجه های نگهبانان جهنم جز این حرف، سخنی نداشت. - "الحمدالله... الحمدالله"!. زمان زیادی از این اشتباه نگذشته بود که شیطان فریاد بر آورد و با داد و بی داد، رو به فرشتگان محافظ جهنم کرد

حقوق مردم بر حاکم...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سحرگاه که کمتر کسی از رختخواب برخواسته بود، علی(ع) از آغوش مهربان خواب دل گسسته بود و از رختخواب برخواست و وارد حیاط شد. قدم های کوتاه و شمرده و با تمأنینه ای بر میداشت در تمام اوقات... با همان وقار و متانت خاص اش و با آرامشی ویژه که مختص دل پر ایمانش بود از چاه آب کشید و وضو گرفت. با چاه قرابتی خاص داشت

پا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) "مار" نگاهی پاهای کوچیک "مارمولک" انداخت و غمی جانکاه در چشمانش جا گرفت. "مارمولک" که به حسادت درونی "مار" پی برد؛ پایهایش را چند بار توی هوا تکان داد. - حال میکنی؟ جان من کیف میکنی؟ به اینا میگن پا! پا! بگو پا که یاد بمونه تو ذهنت!!! "مار" صورتش را به طرف دیگه چرخوند و خودشو به بی خیالی زد

مصائب الزمان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه". با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گرسنه ای را سیر یا دل کودکی را شاد کرد. یکی ازش خریدم. چند متر جلوتر دخترکی مو ژولیده پر بغلش گل بود و به شیشه زد و گفت: "آقا لطفأ ی شاخه گل بخرید

گنجشک و خدا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) گنجشک و خدا 'گنجشک' با 'خدا' قهر کرده بود. چند روزی گذشت و گنجشگ با خدا هیچ حرفی نزد. فرشتگان سراغ 'گنجشک' را از 'خدا' می‌گرفتند و 'خدا' هر بار به فرشتگان این حرف را می‌گفت: "می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که حرف هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردِدل هایش را در خود نگاه می‌دارد"…

دزد و خورجین

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دزد و خورجین نیمه شب بود. دزد بسم الله الرحمن الحیم گویان از دیوار بالا کشید و خود را به داخل حیاط انداخت. برای اینکه هنگام سقوط صدای کفش هایش توجه صاحب خانه را جلب نکند؛ زیر کفه ی کفش هایش را با لایه ای پنبه زخیم پوشانده بود. از کنار دیوار حیاط تا در خونه ده قدمی فاصله بود. نیم خیز خود را به در رساند و خیلی آهسته وارد خونه شد

سگ احمق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سگ جلوی قصابی ایستاده و به چشم های قصاب زُل زده بود. دو سه باری سگ را از جلوی مغازه دک کرد اما هربار چند قدمی دور میشد و باز جلوی قصابی بر میگشت. قصاب اینبار از مغازه بیرون آمد تا سگ را فراری دهد اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: «لطفا سه کلیو گوشت بدین.» صد هزار تومان هم همراه کاغذ بود