معرفی شیدا محجوب


شیدا محجوب
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 9 آبان 1374
کشور: ايران شهر: تهران
به آسمان نگاه می کنم، در پی نشانه ای از رحمت،ولی نمی یابم.فقط ابر های بی تفاوت تابستان را می بینم که به سمت اقیانوسِ ارام در حرکت اند.آن ها هم حرفی برای گفتن ندارند.ابرها همیشه کم حرف اند.شاید نباید به آن ها نگاه کنم.آنچه من نیاز دارم،نگاه کردن به درون خود است.خیره شدن به درون چاهی عمیق.آیا آن جا رحمتی یافت می شود؟نه،هیچ چیز نمی بینم جز سرشت خود.همان سرشت تنها،یک دنده،تکرو و اغلب خودمدار که در عین حال به خود مشکوک است.همان که تا به مشکلی برمیخورد،می کوشد از دل آن وضعیت نکته ای طنزآمیز یا کمابیش طنزآمیز،بیروت بکشد.این ماهیت را مثل چمدانی کهنه در طول مسیری دراز و پرگردوغبار همواره با خود حمل کرده ام.حمل آن از سر علاقه و دلبستگی نبوده است.جابه جایی اش با آن محتویات سنگین طاقت فرساست،ضمن آن که ظاهری افتضاح دارد و جای جایش پوسیده است.من آن را حمل می کنم چون اساسا قرار نبوده چیز دیگری را حمل کنم.با این همه، انگار روز به روزبیشتر به آن خو گرفته ام.

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم_موراکامی


آخرین داستان ها ارسالی

کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

نمایش مشخصات شیدا محجوب این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم

نیمه ی دیگرِ واقعه

نمایش مشخصات شیدا محجوب نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد