معرفی همراز محمدی


همراز محمدی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 1 فروردين 1320
کشور: ايران شهر: کرمانشاه
یکی مثله همه


آخرین داستان ها ارسالی

غروردیوانه

دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش . _وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو _بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست

آتریسا2

نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست

آتریسا

_سلام مهدی خجول و خجالت زده سلامی آهسته می دهد و می گوید خوبین شما؟؟ پوزخندی روی لبش می نشید . حجب و حیا ؟ ان هم برای پسر امکان نداشت . درست بود سال ها ایران نبود اما از بیتا شنیده بود پسر ها پرو نشده باشند با حیا هم نشده اند اصلا امروز ظهر خودش در دبیرستان پسرانه دید که چه حرف هایی به هم می زدند

فرار

شراره . هوی شراره با توم ؟ کری الحمد الله؟ مردی؟ می دانست تا پنج ثانیه دیگر در اهنین حیاط باز میشود . فقط پنج ثانیه وقت داشت ان سیگار سفید رنگ را جایی قایم کند . بهترین جا زیر بلوز ش بود . صدای جیر جیر در را که می شنود می داند دیگر حق انتخاب ندارد پس با هول و ولا همان جا می چپاندش دلارام

بازیگری

قهقه می زد. بی خود, الکی اما از ته دل پاهایش را همچون آدم شکست خورده دنبال خودش روی زمین می کشید . گویا پاهایش تحمل وزنش را نداشتند حس زن 150 کیلویی به او دست داده بود هرقدم که بر می داشت زانو هایش خم تر و خم تر می شد خسته و عصبی شالش را از سرش کند و به سویی پرتاب کرد . دوباره از ته دل قهقه ی دیگری زد

گدایی

عرق سردش را با آستین پیراهن گل گلیش از روی پیشانی اش پاک کرد اینقدر عجله کرده بود که اصلا نفهمید چه پوشید. تنها یادش بود که چادرش را بر سر انداخته و به کوچه دوید . پاهایش خود به خود تیک عصبی گرفته و روی زمین همچون اسبی تیز پا کوفته می شدند ناخن هایش از جویدن زیاد, خون بالا می آوردند اما او بی توجه, منتظر شنیدن اسمش بود

آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد