معرفی ابوالفضل مولوی


ابوالفضل مولوی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 7 مرداد 1367
کشور: ايران شهر: تبریز


آخرین داستان ها ارسالی

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد . بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم . قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟ وقتی

دفترچه یادداشت - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی 15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است . باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد . واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون

دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

بد شانس - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی باز سوار اتوبوس شدم البته با این تفاوت که بلیط نداشتم و باید پول میدادم تنها دارایی م 5 تومن رو دادم به شاگرده از جیبش پول خرد در اورد -که بده بهم ، بعد یه نگاه کرد و گفت هارالی سان ؟؟ گفتم تبریز با یه نگاه که انگار گنج پیدا کرده گفت برو بشین پیاده شدنی بیا بقیشو بگیر. از داخل اتوبوس

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

بد شانس - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دارم فوتبال رو از تلوزیون ترمینال تهران جنوب نگاه میکنم فقط 50 هزار تومن پول همرام هست و اونم پسر خالم داده تا از شر من خلاص بشه . میخوام بازی آلمان و مکزیک رو از طریق سایت شرط بندی کنم فکر میکنم آلمان میبره ولی اگه آلمان ببازه چی ؟! بر سر دو راهی زندگی گیر کرده بودم واقعا تصمیم بزرگی

دست و دلباز

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وارد شرکت شدم جلوی اتاقم که رسیدم زیپ کیفم رو باز کردم تا کلید اتاقم رو از توش بردارم ، دیدم لواشکی که دیروز واسه پسر خواهرم خریدم نصفش تو کیفم هست ، یادم افتاد که همکار صمیمیم بدجور عاشق لواشک کیوی هست ، بدون اینکه در رو باز کنم رفتم سمت اتاقش بعد یه احوال پرسی لواشک رو در آوردم