معرفی سید ایمان برقعی


سید ایمان برقعی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 14 خرداد 1360
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

یلدا

نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است . کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند . دختری جوان با اندامی کشیده

آرام تر ار همیشه . . .

ناشر ( با اعتماد به نفس ) : توی داستانهاتون خیلی اغراق شده ، من توو فضای جنگ نبودم ولی مصنوعی بودن قصه های جنگیتونو حس می کنم . نویسنده ( در حالی که لبخند می زند ) : شما چه راهنمایی می فرمایید ؟ ناشر ( با غرور ) : به نظرم از آدمای جنگ دیده مشاوره بگیرید ؛ راستی اسمی برای مجموعه داستانهاتون

علم بهتر است یا ثروت ؟

خدا خیرش بدهد . پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند . با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود . آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن آموخته است

پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم . پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود . چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم . موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه . با متانت