معرفی فاطمه گودرزی


فاطمه گودرزی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 8 بهمن 1346
کشور: ايران شهر: کرج


آخرین داستان ها ارسالی

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت پنجم: باور کنید ترس برادر مرگه؛ برای این که کیف مدرسه را در ایوان عموجا گذاشته بودم؛ می ترسیدم برم بیارم. به برادرم گفتم میتونی بری کیفمو از ایوان عمو بیاری ؟ گفت: یک شرط داره گفتم خب بگو؛ گفت: باید مشق شب منو بنویسی؛چون چاره ای نداشتم قبول کردم. برادرم رفت کیفم

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت چهارم: بعد از آن روز که نتوانستم جاجیم ببافی کنم. به خاطر دارم برادرم برای من یک کرسی درست کرده بود؛و خواهرم در گوشه ی اتاق چیده بود؛ که فقط بک جاجیم کم داشت. دوست داشتم برای کرسی عروسکم جاجیم درست کنم. آن روز ها و روز های دیگر هم گذشت. حالا زمان مدرسه رفتن شده و باید کم کم آماده بشم برای رفتن به مدرسه

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی علاقه مندی به هنر: به نام خدا قسمت سوم: از آن روز که باغچه ی خواهرم را خراب کرده بودم؛ عشق به بافت جاجیم رفته رفته برای من شده بود یک آرزو؛ یک هدف ؛برای خودم داستان سرایی میکردم . یک روزاین هنر رامیبافم و به بچه ها هم یاد خواهم داد؛به همه نشان میدهمکه بچه ها هم میتوانند جاجیم ببافند

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با سلامی دوباره و عرض ادب ادادمه داستان علاقه مندی به هنر؛ در جایی که مادرم هنر جاجیم رو نداشت. از دست من خسته شده بود.نمی دانست چطور از دست من خلاص شود؛ یک روز مادرم رفته بود باغ ؛ خواهرم مدرسه ؛ و برای لباس زمستانه مادرم نخ ریسیده بود؛ کمی نخ برداشتم و رفتم حیاط چند تک چوب پیدا کردم

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم . صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛

یک خاطره ی تلخ از کودکی

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان کتاب میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی

داستان امروز

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا امروز ۹۶/۸/۲۹به سفارش یکی از دوستان که دو هفته ای میشدحرفش بود با یکی از دوستان که تو کار بیمه هست رفتیم به یکی از فرهنگسراهای ماهدشت به خیالی که هماهنگ شده و ما برای ثبت نام مشکل نداریم. به اتفاق دوستم راهی ماهدشت شدیم جا داره همین جا از دوست خوبم خانم صالحی تشکر کنم

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم: این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلامی دوباره : قسمت چهارم : مدرسه ی روستا تا پنجم ابتدایی بیشتر نداشت که از سوم ابتدایی گلگز به همراه خانواده به شهر کرج آمدند و اینجا بود که ترس از بیگانگان و شلوغی مدرسه جدید به وحشت انداخته بود چند روز بعد به مدرسه رفتن برای ثبت نام مادرش با تعجب نگاه می کرد بله ترس گلگز به

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی قسمت سوم ثبت نام انجام شد . با مدیر خدا حافظی میکند و از مدرسه خارج میشوند . برادر گلگز تعجب میکند چرا سوالی نپرسید !!! سوال میکند ٬چرا ساکتی جوابی نمیدهد از مدرسه به خانه میروند و گلگز نه سوالی میکندنه چیزی می خورد ٬میرود از برادر بزرگش میپرسد ؟ساده نباشد یعنی چی برادرش جواب میدهد یعنی زرنگ باشد گول کسی رو نخورد باهوش باشد