معرفی رها تمیمی


رها تمیمی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 9 ارديبهشت 1368
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

پیدا می شود

نمایش مشخصات رها تمیمی بالاخره سر و کله اش پیدا می شود از میان دل شکستگی ها و دل دل زدن هایت وسط روزمرگی و‌ تکرارهای طاقت فرسایت روبروی ناباوری ها، باورهای درست یا نادرستت کنار قلب یخ زدهٔ متروکت، بی احساسی های مزمنت به جای ساعت خواب رفتهٔ بی شوقت، زنگ بیدارباش در تک تک ثانیه هایت می زند آغاز می شود،

چشم_تو

نمایش مشخصات رها تمیمی تقدیم به تمام بچه های جنگ. تو نمی دانی بعد تو بر من چه گذشت، لبخند از لبانم پرکشید و جای آن غصه نشست. برداشت آزادی از سرگذشت #بنثیه دختر پنج ساله ی یمنی. همه جا پر از دود بود، چشم چشم را نمی دید. صداها مبهم بودند، تنها صدا فریاد یا الله مادر بود که طنین انداز شد. زیر تخت پنهان شده بودم، چشم چرخاندم تا ببینمش اما چیزی که دیدم قابل باور نبود

فانوس

نمایش مشخصات رها تمیمی سوز بدی از لابلای درزها به داخل خانه می آمد. بافت پشمی و کلاه شالگردنش را برداشت، چکمه هایش را پا کرد. - من رفتم حوری، برو زیر کُرسی، یکی دو ساعت دیگه میام. - آخه داری کجا میری این وقت شب گل نسا! خیلی هوا سرده. ببین گُرگا چه زوزه ای می کشن خطرناکه خواهر من. خودش هم به خوبی می دانست سردی هوا چقدر استخوان سوز است، اراده اش دست خودش نبود

پرواز

نمایش مشخصات رها تمیمی آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌

بخشش

نمایش مشخصات رها تمیمی -چهارراه اول پیاده میشم. کمی مانده به چهار راه ایستاد. -خانوم! سرچهارراه شلوغه نمیشه واستاد، همینجا پیاده شین. -خانوووم!! نمیخواین پیاده شین؟ نگاه گیجش را به راننده دوخت. می خواست. باید پیاده می شد و می رفت. اسکناسی را جلوی راننده گرفت و بدون حساب و کتاب باقی مانده ی پول پیاده شد