معرفی منوچهر عزیزی


منوچهر عزیزی
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 20 تير 1354
کشور: ايران شهر: ابهر


آخرین داستان ها ارسالی

کدخدا

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی دهی بود در لا به لای کوه های تقریبا" بلند . آن ده حاصلخیز بود . گندم داشت ، ذرت داشت و باغ های انگور و توت و میوه ها ی دیگر هم داشت. حصار باغ ها از درخت سنجد بهم طنیده بود تا از ورود احشام جلوگیری کند. آن ده یک حمام داشت ، یک مسجد داشت و یک مدرسه با یک معلم و 15 محصل . اسم معلم محمدجواد بود

روزنامه فروش

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sروزنامه، روزنامه " جسد جوانی در کنار زندان شهر پیدا شده " روزنامه، روزنامه... روزنامه فروش دوره گرد دو ساعت می کشید تا به خانه ای که پایین شهر داشت برسد. مهری در را باز کرد: آقا رحیم آمدی! امیر از دیروز خونه نیامده نگران شده ام...

دزد

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sدختر روستایی ، به همراه مرد غریبه برای همیشه روستا را ترک کرد. گرفتار شد. برای نجات خود، گفت : این مرد مرا دزدیده است. همه باور کردند. قاضی در حکم نوشت مرد دزد نیست.

روباه محاکمه می شود

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی بالاخره بعد از کش و قوس فراوان ، قانون جنگل روی برگ نارگیل نوشته شد و به فرمان شیر رسید . شتر ، که همیشه در خدمت و مورد اعتماد شیر بود آن را به درخت کاج بزرگی که وسط جنگل بود چسباند تا همه حیوانات آن را بخوانند. شتر در راه برگشت به نزد شیر بود که دید کرگدن ، روباه را دست بسته به خدمت

زن بدون سرنوشت

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی در تابلوی فیروزه ای رنگ نوشته شده «کمالیه» . اما تنها اداره پست می داند آنجا کمالیه است. قدیم در آن محل که این همه خانه نبود گوسفند سلاخی می کردند . به خاطر همین، اسم سلاخی ها روی آن محل باقی مانده است. تا نگویی سلاخی ها کسی نمی داند آنجا کجاست! عاطفه تازگی ها به محله ی سلاخی ها کوچ کرده یا پناه آورده بود تا کسی نداند او کجا زندگی می کند

دلم می خواهد از آتنا دخترکی که غریبانه مرد بنویسم

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم

پوست فروش

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی در محل به او احمد پوست فروش می گفتند . خودش هم به این اسم عادت کرده بود . این شغل در خانواده ی پدری اش موروثی بود . فکر رفتن به دانشگاه تمام ذهنش را مشغول کرده بود . شب ها درس می خواند و روزها در مغازه به پدرش کمک می کرد. شب بیداری ها و خسته گی های روزانه بالاخره نتیجه داد و در دانشگاه شهر اراک پذیرفته شد

خدا کنه منو ببخشه !

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی خدا کنه مرا ببخشه ! شاهین دوان دوان از کارگاه بیرون رفت . دستهایش را توی بغلش جمع کرده بود . چیزی را دو دستی سفت چسبیده بود . جمع شدن دستهایش توی بغل باعث شده بود موقع دویدن تعادل نداشته باشد . به خاطر همین هر قدمی که بر میداشت سرش چپ و راست می شد. مرتضی بالاتنه اش را تا ناف کرده بود توی بشکه ی آبی رنگی که در نزدیکی کارگاه بود