معرفی الهام آزده


الهام آزده
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 4 شهريور 1372
کشور: ايران شهر: شيراز
Eazdeh@yahoo.com


آخرین داستان ها ارسالی

ماه و ماهى

نمایش مشخصات الهام آزده ‎چه همهمه اى بود آن شب ... كلاغ سياهِِِ محله هم سكوت اختيار كرده بود و تنها گوش ميسپرد به نواى چوپانِ قصه ... رقصِ ستاره ها آن شب عجب ديدنى بود وقتى كه ماه در طلبِ ماهى به سراىِ حوضِ خانهِ مادربزرگ شرف ياب شد! گوسفندها هم حتى آن شب دل از آخور بريدند ، آزاد شدند از بند و پا به پاى چوپان نِى نواختند

صداى پاى پدر

نمایش مشخصات الهام آزده به نام پدر آغاز ميكنم ... واژه اى از بوى گذشت با عطر اقاقى هاى قرمز رنگِ باغچهِ به يادگار مانده از تمام سال هاى تنهايى.... صداى غريبيست كه به گوش ميرسد... سالهاست نوازش هاى دستى پر محبت برايم ناآشنا شده... تير نگاهش چه بلندايى داشت.... مثل رهگذر جا مانده از زندگى عجب خزانى بود عبورش.

پيانو

نمایش مشخصات الهام آزده پسرك سالها با پيانوى قديمى خاك خورده در گوشه انبار خانه پدربزرگ روياهايش را مى نواخت... سخت بود تعبير خواب هايى كه هر شب با نواختن لالايى هايش بارها و بارها با خود زمزمه ميكرد... گوشه اى از قاب عكس پدربزرگ گلبرگى از گل نرگس بى شرمانه به نگاهش چشمك ميزد و چشمانِ مُلتمسانه اش را خودخواهانه نيشخندى به رخ ميكشيد

لبخند طبيعت

نمایش مشخصات الهام آزده فارغ از هر روزمرگى كوله بار سفر بستم و ميهمانِ طبيعت شدم ... نفسى تازه كردن در آن همه هواى پاك با رودهاى خروشان طراوت تازه اى به جانم بخشيد كه تا چندى براى رويارويى با اين زندگى پرهياهو حال عجيبى توشه كرده بودم .... روز سوم از سفر ، حضورم را به سكوتى سرشار از حس آرامشِ جنگل متبرك كردم

قاصدكم كو؟

نمایش مشخصات الهام آزده صورتم را كه چرخاندم پروانه اى زيبا مملو از رنگ هاى صورتى و كهربايى درست پشت سر من روى رز قرمز نشسته بود... لبخند مهمان ناخوانده اى بود كه بى اختيار روى لب هايم جارى شد... چكمه هايم را دوباره به پا كردم ، داسَم را برداشتم و از جا بلند شدم... خوشه هاى گندم چه ماهرانه در ميزبانى باد ميرقصيدند

چند قدم آنورتر

نمایش مشخصات الهام آزده ‎روى تختم ، كنارِ پنجرهِ اتاقم كه با گل هاى ميخك و رازقى آراسته ام، دراز كشيده بودم و قهوه روى اجاق براى خودش نم نم قُل ميخورد.... مثل هميشه راس ساعت ٤ ِ بعدازظهر طبق قرارمان با يارِ هميشگيم كتاب ، رمان مورد علاقه ام را مطالعه ميكردم كه ناگهان صدايى شبيه به پرت شدن تكه سنگى عظيم به آب تمركزم را برهم زد

مرگ قطار

نمایش مشخصات الهام آزده مرگ قطار در حادثه ى ويرانىِ قطار ، تمام ريل ها بى پناه ماندند.... آنها ديگر چشم انتظار قطارى كه سالها هر صبحدم با صداى پايش از خواب بيدار ميشدند نبودند.... افسرده شده بودند ، گاه گاهى با بغض چشمان يكديگر را تسلى ميدادند.... نااميد مانده بودند از براى شايد روزى نوازشِ دوباره ى قطارِ بى حاصل

تقدير

نمایش مشخصات الهام آزده با صداى ناقوسى عظيم به يكباره چشمانم را گشودم... وقتى به خود آمدم همه جا تاريك بود و من در دريايى بى كران كه با هاله اى شيشه اى احاطه شده بود غوطه ور بودم... به خود پيچيده بودم ، دستانم يخ زده و پاهايم روى شكم مچاله شده بود.... بى صداترين نواها را هم بخوبى ميشنيدم... آن طرف چه خبر است؟! صداى