معرفی سارا کوثری


سارا کوثری
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 21 آبان 1379
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

اگر سقفمان بلرزد...

داشتم فکر میکردم اگه همین امشب زلزله بیاد و خونه بلرزه تو اون موقعیت بحرانی چه چیزایی رو با خودم میبرم بیرون که هیچوقت از دست ندمشون. اول فکر کردم باید گردنبندی که خواهرم بهم هدیه داده رو بردارم گردنبند و برداشتم و از گردنم آویزون کردم... بعد فکر کردم دمپایی حوله ای صورتیمو بردارم

نیامدی،دیر کردم!

بعد از چند مدت طولانی قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم از چند روز قبل در تکاپو بودم لباس هایم را یک به یک تن زدم تا ببینم کدامشان بیشتر روی تنم می نشیند با هر جفت از کفش هایم زمین را متر کردم تا ببینم با کدامیک راحت تر میتوانم کنارش قدم بزنم تمام گل های گلفروشی را یک به یک بوییدم تا

در قاب عکسم میجویمت...

کِنار پنجره ایستاده بود و زُل زده بود به بدن لخت درختایی که تا طبقه چهارم ساختمون قد کشیده بودن.انگشترمو آروم زدم به در تا متوجه حضورم بشه.سلام کشیده و بلندی گفتم و نشستم روی صندلیِ کنار پنجره نرگس هایی که براش گرفته بودم رو یکی یکی تو گلدونِ روی میز گذاشتم مثل همیشه به عطر نَرگس واکنش نشون داد

پایانِ ریش سپیدی هایش

طرفای غروب بود که تلفن خانه به صدا درآمد هرسال این موقع ها گوش به زنگ بودیم.فردا اولین روز از ماه رمضان بود و طبق روال هرسال برای صرف افطاری خانه ی عزیز و آقاجان دعوت بودیم... آخ که چه ذوقی در وجودم هویدا میشد وقتی صدای زنگ را میشنیدم عزیز میگفت:((این چند صباح باقی مانده از عمرم را

رفتنت سخت بود بانوجان

وی قُرمه سَبزی اش کُل کوچه رو بَرداشته بود.مِثل همیشه اجاق خونه اش روشن بود و یه قابلمه روش که ازش بخار بلند میشد.سرِظهر هیچکس از خونه اش گرسنه بیرون نمیرفت هم دِلتو گرم میکرد هم سیر... عزیز که کنار بخاری نشسته بود و داشت برای عمه هدی شال میبافت با دیدن من چشماش خندید و دندونای ریزش مقابل چشمم ردیف شد