معرفی سعید بیک زاده


سعید بیک زاده
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 1 خرداد 1347
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

باغ مرموز

نمایش مشخصات سعید بیک زاده حدود چهل سال پیش بود.هنوز ده سالم نشده بود.تقریباً سیصد، چهار صد متر بالاتر از خونه ما باغی قرار داشت که بین اهالی محل به باغ ننه سرهنگ مشهور شده بود.ننه سرهنگ که صاحب باغ و البته تنها ساکن اونجا هم بود، زن واقعاً عجیب و غریبی بود.هیچ جا رفت و آمد نمی کرد.با هیچ کس حشر و نشر نداشت.همیشه گرفته و ناراحت بنظر میرسید

واقعه بعدالظهر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده دو مأمور پلیس از کنار مرد جوانی که جنب مغازه لوستر فروشی ایستاده است، می گذرند.با دور شدن آنها مرد نفس راحتی می کشد و در حالیکه همچنان ریموت کمربند انفجاری اش را که با سیم نازک سفید رنگی تا شکمش امتداد یافته است را در میان انگشتان عرق کرده دستش گرفته است، با دقت پیاده رو و بعد آنسوی خیابان را از نظر می گذراند

آخرین ساعات زندگی یک متحضر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده امروز صبح حالم بدتر شد.یهو افتادم.انگار تمام انرژیم تخلیه شده بود.احساس می کردم هیچ رمقی تو جونم نمونده.انگار خالیِ خالی شده بودم.سه چهار ماهی بود ناخوش بودم.ولی امروز فرق میکرد.بدنم عین یه تیکه چوب خشک ِخشک شده بود.حتی نمی تونستم بلند شم و روی تختِ خوابم بشینم. یا به پهلو برگردم

کُمدی : " معجزه ای که می توانست اتفاق بیفتد "

نمایش مشخصات سعید بیک زاده مرد جوان به درب اتاق می کوبد.بعد داخل می شود و سلام میکند.آقای دکتر در حال صحبت با تلفن با دست اشاره می کند ، بنشیند.بعد از لحظاتی گوشی تلفن رو پائین می گذارد.لای دفترچه ای را باز می کند و به تندی صفحات آن را ورق می زند.آنگاه لبخند زنان رو به مرد جوان میگوید: _آقای قاضی...مجید قاضی...درسته؟

مراحل ۲۰ گانه ریخت شناسی و تیپولوژی یک دختر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ۱_اولین باری که تو شرکت دیدمت چندان توجه منو جلب نکردی.حتی کمی هم زشت بنظر میرسیدی.یه لحظه یاد دختر ترشیده آقای کرامتی افتادم.اِنقدر شباهت...عجیبه والله ۲_دفعه دوم که نیگام بهت افتاد ، حتی زشت تر از دفعه قبلی بنظر می اومدی...بابا صد رحمت به دختر آقای کرامتی...تو رو فقط میشد با دختر بزرگ عباس آقا شاطر مقایسه کرد

سه سکانس/ دو داستان/ یک برداشت

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سکانس اوّل: داخلی/خارجی_مغازه_روز جلوی مغازه تعمیر دوچرخه عده زیادی جمع شده اند.داخل مغازه بین دو مرد نسبتاً مسن جر و بحث تندی جریان دارد.مرد لاغر اندام در حالیکه دست های روغنی اش را با حالتی عصبی تکان میدهد رو به مرد شکم گنده میغرد : _... تا الآن چن برابر پولی که بهم دادی ازم گرفتی

یک کوچه تا خاموشی

نمایش مشخصات سعید بیک زاده پیرمرد لحظه ای ایستاد تا نفسی تازه کند.پاهایش دیگر رمقی نداشتند.ساک سبز فام رنگ و رو رفته را زمین گذاشت و به زحمت کمر خمیده اش را راست کرد.در آن وقت روز آفتاب بشدت می تابید.دستمالی از جیب شلوارش در آورد و عرق صورتش را گرفت.با دقت اطرافش را نگاه کرد.کوچه تقریبا خلوت بود و جز تعدادی

یک روز داغ

نمایش مشخصات سعید بیک زاده فرامرز کلید را داخل قفل درب ِچوبی چرخاند. داخل خانه شد و در را محکم پشت سر خود بست.خانه شمالی بود و ورودی خانه ، حیاط نه چندان بزرگ اما نسبتا تر و تمیز و شسته و رفته ای بود که وسط آن حوض آب نسبتا کوچکی با فواره ای در میانه آن خودنمایی میکرد. دو طرف حوض دو درخت خشکیده بلند بالایی سر به آسمان سائیده بودند

کاراگاه

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ...سرهنگ در حالی که اشک از چشمانش جاری بود ادامه داد: _حالا اعتبار من به دَرَک...نُه نفر آدم بی گناه کشته شدند...اونم کجا،تو حوزه استحفاظی من چند برگ از دستمال کاغذی که معاونش سرگرد فتاحی مقابل او گرفته بود برداشت .چشم و بینی اش را پاک کرد و ادامه داد: _اعتبار سی سال، خدمت صادقانه من داره میره زیر سوال

مردی در باران

نمایش مشخصات سعید بیک زاده باران همچنان می بارید.منوچهر با قدم های تند طول خیابان را طی می کرد.هوا کمی سوز داشت و خیابان در آن ساعت شب خلوت تر از همیشه بنظر می رسید.تک و توک ماشین هایی بوق زنان از کنارش رد می شدند. لحظه ای ایستاد، داخل پیاده رو شد وبه ساعتش نگاه کرد.درست ده شب بود.دوباره راه افتاد.با دست آب صورتش را گرفت