معرفی ترنم سرخسی


ترنم سرخسی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 23 مهر 1365
کشور: ايران شهر: سرخس
نوشتن حقیقتی است که مرا در بند خودش گرفتار کرد بی آنکه مرا با خبر سازد.


آخرین داستان ها ارسالی

یلدای احساس

به نام آفریدگار کاینات وزش باد،درختان را به پای کوبی دعوت کرده است.آسمان بارش ستارگان سپیدش را پیشکش نموده وخورشید غروب دل انگیزش را با شفق آرایش داده است تا شب یلدا با تابلوی هفت رنگش به انتظار صبح پایان بنشیند وآدم برفی در کنار درخت کاج به قد قامت ایستاده به تماشای زندگی زمستانی اش در کنار تیر چراغ برق نشسته است

من هستم

به نام خدای هستی منشور شیشه ای روی میز تحریر جای گرفته بود،نور از پنجره خود را به منشور می رساند ورقص رنگ را خلق می کرد،رقص رنگ به همه جا سرک می کشید.به قفسه ی کتابها ،به دیوار ها وبه بوم رنگی که کمی آنطرفتر از میز قرار گرفته بود.بوم رنگی که هر از گاهی نقاشی زیبایی بر آن نقش می بست وسرشار ار زندگی می شد وگاهی مدت ها پر از سکون وخالی از حیات

سرما فروش

سرما بیداد می کرد،اما برفی به چشم نمی خورد.دمای هوا افت شدیدی کرده بود.برگهای پژمرده را باد خنکی به این سو وآن سو می دواند.شهر خلوت بود و حتی پرنده ای به ندرت در آن حوالی پر مزد.مدارس تعطیل بودوا ز شر و شور دانش آموزان خبری نبود.اگر سایه رهگذرانی هم دیده می شد،محو می شد،چرا که آنان

درد اسارت۳

چند روزی به همین منوال سپری شد وصبح روزی کاکل به سر گفت:-) تو اولین قدم پیروزی را بر داشته ای وحالا باید دومین وسومین قدمها را هم بر داریم تا به هدفمون برسیم.گفتم،چه خوب.من منتظرم تا دو قدم دیگر را هم بر دارم،اما قدم اول چی بود؟ گفت:-) زمانش فرا رسید لحظه شیرین آزادی.قدم اول تو صبر بود وقدم دوم اینه که باید شجاع وتیز باشی

درد اسارت ۲

چند روزی به همین منوال گذشت وزندگی تکراری ما ادامه داشت.گنج قفس دو نفری کنار هم می نشستیم وبه حال هم گریه می کردیم تا این که روزی پرنده ای پر انرژی وارد قفس شد.اسمش رانمی دونستم چیه ووقتی ازش پرسیدم حسابی زد زیرخنده وگفت:-) تو چه پرنده ای هستی که از دنیا بی خبری گفتم ،چه کنم که توی

درد اسارت

به نام آنکه جان بخشید. یه روز برفی وسرد بود از اون روزای یخبندون زمستونی که آب روی پرام یخ می زد.داشتم برای خودم از این ور به اون ور جست وخیز می کردم وبه دنبال یه دون ویه جای گرم و نرم بودم که افتادم به دام دشمن دیرینه ام یه گربه سیاه. با خودم گفتم:-) خداحافظ زندگی.در حال خوندن غزل آخر

زندگی رز

به نام خدای زیبایی رز به آسمان خیره شده بود،بی آنکه کلمه ای را بر زبان جاری کند که ناگهان نرگس با نیش خندی گفت:-) چیه کشتیهات غرق شده،یه بند داری آسمونو نیگاه می کنی.رز با تعجب نگاهی به نرگس کرد وآهی کشید وگفت:-) کشتی،کدوم کشتی داشتم به اون پرنده نیگاه می کردم که به طرف خورشید پر

رویا،

به نام خدا. الهام گرفته از داستانی واقعی تمام رویا یش رفتن به مدرسه بود،با نمرات خوبش به راحتی می توانست دوران ابتدایی را به پایان برساند وبه مقاطع بالاتر برود،آنوقت زمان زیادی تا رفتن به دانشگاهش باقی نمی ماند می خواست معلم شود وبه شاگردانش درس زندگی بیاموزد وبا شنیدن کلمه خانم معلم به خود ببالد

گلهای آفتاب گردان

گلهای آفتاب گردان هنگامی که سر از خاک بر می دارند،کنجکاو انه به دنبال دنیای بیرون اند . با یافتن خورشید رو به ا و می کنند وبه سمتش راه می پیمایند چرا که او را برترین و با عظمت ترین موجود وچه بسا خالقی می پندارند که بی همتاست. آنچنان که بزرگتر می شوند ،می یابند که خورشید یا همان آفتاب نیز موجودی است همانندشان تنهادریک تفاوت

جنون خودپرستی۲

فرش ابریشمین انتظار چنین نیش خند هایی را از کسی نداشت با عصبا نیت فریاد زد:-) مگر تو چند نفربودی که همه اش می گفتی ما،ما،ما نگاه می کردیم،می دیدیم .نکنه خیال کردی خیلی نفیسی که خودتو چند نفر می بینی وادعای بزرگی داری.چه خبرت با یه قشون اومدی یابا یه قطار حالا کو کجا هستند این قشونت من که کسی راهمراهت نمیبینم