معرفی حیدر شجاعی


حیدر شجاعی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 25 مرداد 1345
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

گزارش یک قتل

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دانستن برای گریختن از تنهایی. اما هر دانستنی، تنهایی خاص خود را می‌طلبد تا در هر جستجویی به گوشه‌ای از عزلت پناه ببریم؛ از تنهایی تا تنهایی. من از زندگی به ستوه آمده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی از خویشتن خویش درگذرم و به زمان حال راه یابم. من مرده‌ام! بعضی‌ها می‌میرند سپس به خواب عمیقی می‌روند و تا دوران رستاخیز بیدار نمی‌شوند

گیتار زن

نمایش مشخصات حیدر شجاعی اوایل پاییز بود. دو ایستگاه مانده به میدان انقلاب، از اتوبوس پیاده شدم تا در کنار کتاب فروشی‌های روبروی دانشگاه تهران قدم بزنم. این بار نه به خاطر خریدن کتاب، بلکه بهانه‌ای بود تا گذشتة خودم را در ویترین کتاب‌ها مرور کنم. در میان رهگذران صدای مبهم گیتاری به گوشم رسید. اول فکر

پیگمالیون

نمایش مشخصات حیدر شجاعی از مجسمه سازی به نام پیگمالیون سخن گفته‌اند که از مخالفان سر سخت زنان بود و از آنها بیزاری می‌جست. یک روز از او خواستند مجسمه‌ی زنی را بتراشد. او پیکر زنی را ساخت که ساخته و پرداخته‌ی ذهنش بود. در حین ساختن آن، با مجسمه‌اش درد دل می‌کرد. هرچه مجسمه کامل‌ و کامل‌تر می‌شد، شیفتگی و تعلّق قلبی‌اش نسبت به آن زن عمیق‌تر و بیشتر می‌شد

فیلسوفی در بهشت

نمایش مشخصات حیدر شجاعی این اوراق تنها برای کسانی است که بهشت و جهنّم برایشان یکسان باشد! برای آنهایی که به دنیا پشت کرده‌اند و از آن گریزان‌اند. آنهایی که از وضع جهان ناراضی‌اند، از بهشت نیز ناراضی خواهند بود. برای آنهایی که خدا را و خدمت به انسان‌ها را نه برای بهشت یا ترس از آتش جهنّم، بلکه برای خود

آوای درون

نمایش مشخصات حیدر شجاعی آیا کسی دارد مرا صدا می‌زند؟! این صدا، کنجکاوی مرا تحریک کرده است. آیا این صدا، وجود خارجی دارد؟ زندگی، یک بهانه ا‌ست، برای بازی؛ برای ایفای یک نقش ساده یا برجسته. این کتاب هم یک بهانه بیش نبود. باید صدا را شنید، غیر از این کاری از من بر نمی‌آید. توی یک خیابان شلوغ، توی مرکزِ شهرِ جهنّمی، مثلِ صدها انسانِ نا آرام، راه رفتم

کتاب آدم (بخش نخست)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی پدرم از پروردگارش کلماتی آموخت؛ من هم کلماتم را توی کتاب او یافتم و راهم را با این کلمات جستم. پدرم نگاه می‌کرد و نشانه‌ها را می‌دید و هر شب، نگاهش را توی آن کتاب می‌نوشت، سپس کتاب را زیر یک سنگ سیاه پنهان میکرد. یکبار مرا دید که داشتم به طرف آن سنگ می‌رفتم. ناگهان صدایم زد و گفت:

سرنوشت

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کارآموز طرح کاد بودم؛ و به این منظور مرا به کارگاه درودگری نزدیک خانه مان معرفی کردند. صاحب کارگاه نجاری، پیر مردی بود فلج که تنها زندگی می کرد؛ و به جز دخترش که گاهگاهی به او سر می زد، کس دیگری نداشت. او هر روز صبح، سوار ویلچرش می‌شد و درِ خانه‌اش را باز می‌کرد و یکی از کارگرانش

بهانه ای برای فرار به قبرستان

نمایش مشخصات حیدر شجاعی میانِ چشم‌های عزادار، به دنبال چیزی می‌گشتم، چیزی شبیه برقِ امید آمیخته با شادی. دیر یا زود باید به این همه گریستن‌ها بخندیم! میدانِ تأمل در وسط جاده‌ی زندگی، دورِ خودش می‌پیچید. دیگر کسی ما را به خاطر نخواهد آورد. کسی به ما تنه نخواهد زد؛ فقط زیر پاها له خواهیم شد؛ ما را لگد مال خواهند کرد

زالوها نمی توانند پرواز کنند

نمایش مشخصات حیدر شجاعی یکجا خوانده‌ بودم که: «آسمان چه هفت‌تا سقف داشته باشد چه یک سقف؛ مال همه است و سهم همه هم یک اندازه است». اما اگر نظرم را بخواهید باید بگویم که زمین مال همه نیست و سهم همه هم به یک اندازه نیست. ما که در زمین به سر می‌بریم، در زمین متولّد می‌شویم و در همین جا می‌میریم. آسمان مال آسمانی‌هاست؛ ما که هنوز آسمانی نشده‌ایم

کاشف آتش

نمایش مشخصات حیدر شجاعی در زمان‌های بسیار دور، «آب» بر روی زمین حکمرانی می‌کرد. پس از چندی، وزیری برای خود برگزید و اسم آن را «خاک» گذاشت. ولی «آتش» که در آسمان به سر می‌برد، قصد داشت بر زمین نیز حکمرانی کند، لذا وزیری برای خود برگزید و اسم آن را «باد» گذاشت. آب و آتش، هر کدامشان مدّعی قدرتی نفوذ ناپذیر و نامیرا بودند