معرفی هما شینه ای


هما شینه ای
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 23 مرداد 1375
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

مالیخولیا

•• . غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم

قهوه

غم برایم همانند همان فنجان قهوه ی اول روزم شده است، همان فنجانی که بلافاصله پس از بیدار شدن و جدا شدن از تخت خوابم به دست گرفته و خانه را دور میزنم. همان فنجانی که هربار موقع نوشیدن از پشت پنجره به خیابان های ساعت شش صبح زل میزنم. حجم سنگین تنهایی و اندوهی که وجودم را فرا گرفته است، دیوانه ام میکند

شب های گالیک ( بخشی از کتاب)

انچه مرا ازرده خاطر میسازد سختی ها و ناهمواری ها زندگی ملال اورم نیست . بلکه بی فرجام بودن و تنهایی عمیقی که در درون خود احساس میکنم مرا به قتل میرساند. افکار واهی و پوچ، سیاهی مطلق روزهای نامفهموم من . اینده ای که نباشد بهتر است . کلمات سفت و سخت و افکار بی معنی . گذرگاه های ذهنم تاریک و سرد شده اند

سی سالگی

به سی سالگی ام فکر میکنم ، شبی سرد در اواخر آذر ماه .... از خانه تا کافه قدم زنان در حالیکه سیگار داغ کنار لبانم جان میدهد به گذشته ام فکر میکنم به اکنونم به روزهایی قدیمی تر به جوانی ام به عشق های نافرجامی که هرکدام سرنوشتی جدا گانه برایم رقم زد و به تو .... من از تو خبری نخواهم داشت از رویاهای بدست آمده و از دست رفته ات

شیزوفرنی

ناخنهای ذهن فرسوده و‌مریضم که به دیواره های مغزم‌ چنگ می اندازد ، تنهایی عمیق و دنباله دار درون بیمارم .... سیگار با سیگار روشن کردن و‌ لم دادن بر روی تخت های تیمارستانی اتاقم .... کتاب های کافکا و هدایت و وولف و جویس اگزستانسیالیسم و نهیلیسم و ارمانگرایی انارشیسمیک عقایدم .... تنهایی و‌افسردگی و‌شیزوفرنی و مالیخولیا و خودکشی

افسردگی

شاید نوشتن حالم را خوب می کند شاید هم فکر می کنم هیچ چیزی درجهان بجز نوشتن نمی تواند این حجم عظیم از دردهایم را تسکین دهد و شاید هم من تنها تر از انم که بخواهم با کسی در مورد تنهایی عمیقی که در درونم غوطه ور است حرف بزنم و شاید نمی توانم از ان حرف بزنم ، من نمی توانم حرف بزنم و همیشه

رادیو ورشو

دلم میخواست وقتی از کافه میزنم بیرون سال لعنتی دوهزار نباشه سال۱۹۴۲ باشه، هوا ابری و مه زنها با کفش های پاشنه بلند و‌پالتو‌های خز دار دامنی ، مرد ها با کلاه های ادواردی و ‌کت های بلند مشکی عرض خیابون رو طی کنن و با دیدن زنی اشنا کلاهشونو بردارن و به نشانه احترام بهم روز بخیر بگن

آواریا

سه ماهی میشد که از افسردگی شدید هشت ماهه ام جان سالم بدر برده بودم. میگویم جان سالم، چون در طی ان مدت بار ها میخواستم خودم را بکشم .روز سردی بود همانند تمامی روز های سرد پاییزی،به راه افتادم میان راه طبق عادت همیشگی ام به همه چیز فکر می کردم؛به آدمها، ماشین ها، پرندگان و به باد سردی