معرفی علیرضاهزاره


علیرضاهزاره
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 10 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: ماهدشت
نویسنده
طراح انیمیشن‌ و بازی های رایانه ای
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره


آخرین داستان ها ارسالی

هرمز بخش هشتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت سرگیجه ای گرفت قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد او قوی تر از این حرف ها بود نباید از خود ضعف نشان میداد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود محکم در جای خود ایستاد بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود رو به سرباز کرد اسمت چیست؟ من

هرمز بخش هفتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرمانده... فرمانده... شما زنده اید خدا را شکر دیگر ناامید شده بودم هرمز فقط نگاهش میکرد باور نمی کرد آنها دنبالش آمده بودند سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد هرمز محکم بر زمین خورد توان بلند شدن نداشت سرباز که موضوع را فهمیده بود از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت و مشک

هرمز بخش ششم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد همه جا را تار میدید نه واضح نه کاملا مبهم فقط از یک چیز مطمئن بود او وارونه بود چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود بجز سرش و او را در هوا نگه داشته بود به سقف غار آویزان بود گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود از کجا

هم نام تو

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سالها می گذرد در پارک قدم میزنم برگ ها میریزند قلب ها می تپد اما دست ها تنهاست روزگاریست که دل آهی دارد غمی دارد زجری دارد عشقی دارد که رفته می شنوم صدایش را نگاهش را اسمش را آرام دل شکسته صبری دارم دخترتنهایی دارم دوستش دارم زمزمه اش می کنم هم نام تو صدایش می کنم هم نام

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

هرمز بخش پنجم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره به سختی چشمانش را باز کرد چشمها باز و بسته می شدند همه جا را تار می دید ولی شن را در زیر پایش حس می کرد بعد از چند دقیقه همه جا تاریک بود چشمانش مشکل پیدا کرده بود اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد بدنش به شدت درد می کرد آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

آخرین انسان

نمایش مشخصات علیرضاهزاره آرام آرام به سمت پله ها می رفت پرپیچ‌و خم چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند اما دنبالش بودند او آخرین بود نفس نفس می زد در پشت سرش شکست به عقب نگاه نمی کرد فقط سریع شروع به حرکت کرد پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت صدای پایی از پشتش نمی آمد خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر