معرفی علیرضاهزاره


علیرضاهزاره
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 10 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: ماهدشت
نویسنده
طراح انیمیشن‌ و بازی های رایانه ای
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره


آخرین داستان ها ارسالی

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

هرمز بخش پنجم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره به سختی چشمانش را باز کرد چشمها باز و بسته می شدند همه جا را تار می دید ولی شن را در زیر پایش حس می کرد بعد از چند دقیقه همه جا تاریک بود چشمانش مشکل پیدا کرده بود اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد بدنش به شدت درد می کرد آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

آخرین انسان

نمایش مشخصات علیرضاهزاره آرام آرام به سمت پله ها می رفت پرپیچ‌و خم چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند اما دنبالش بودند او آخرین بود نفس نفس می زد در پشت سرش شکست به عقب نگاه نمی کرد فقط سریع شروع به حرکت کرد پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت صدای پایی از پشتش نمی آمد خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر

افکار کودکانه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد با دوستانم عهد می بستیم که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم در غم ها ، شادی ها با هم باشیم مانند کودکی در کنار هم روزها و ماه ها هرروز باهم باشیم بگوئیم

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد

طعمه گرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دخترک از خواب بیدار شد میان انبوهی از درخت  تاریکی مطلق چراغ قوه ای داشت با نوری چشمک زن صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود چند قدمی برداشت صدایی آمد زوزه گرگ سریع به اطراف می چرخید نور را به هر سمتی می گرفت چیزی معلوم نبود

چاره ای نیست

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستانش پینه بسته بود  پوستی سوخته  کمری خم  چشمانی که سوئی نداشت  شانه هایی که مانند پله بود  عرق می ریخت  بیل می زد  آفتاب را می نگریست  می سوزاند  چاره ای نیست  بیل می زد  درد می کرد  غذایی نیست  چاره ای نیست  بیل می زد  دخترش منتظر  کفش هایش پاره  چاره