معرفی علیرضاهزاره


علیرضاهزاره
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 10 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: ماهدشت
نویسنده
طراح انیمیشن‌ و بازی های رایانه ای
نوشتن مانند عاشقی ست
عشقی بی پایان
با راه های بی پایان
بخوان
گوش بده
اینها افکار من است
اینها زندگی من است
شاید دوستش داشته باشی
شاید هم متنفر باشی
اما این منم
.
علیرضاهزاره


آخرین داستان ها ارسالی

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

من مرد رویا نیستم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره رویایی دارم هرشب در خلوتگه افکارم قدم می زند جیر جیر میکند آرامش را به سخره گرفته زمزمه می کند دروغ می بافد بازی ام می دهد رویا جان من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام جنگیده ام چیزهای زیادی ازدست‌داده ام روزها و ماه ها رها کرده ام سالهای زیادی به فراموشی سپرده

پسرک تنها

نمایش مشخصات علیرضاهزاره پسرک تنها بود به بیرون خانه نگاه میکرد بچه های دیگر را می دید که با هم بازی میکردند به اطراف می دویدند می خندیدند چرا اونباید با آنها باشد . چرا نباید بتواند . چرا برادری ندارد که کمکش کند که همراهش باشد که حرف بزند بخندد و تنهایی را از وجود پسرک دور کند . . چرا . چرا پسر نمیتوانست راه برود

هرمز بخش اول

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود جز هرمز پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی بیش از پنجاه سرباز صدوبیست خدمه و هزاران نوع جنس و کالا در کشتی بود . روزها و شب ها در راه بودند بدون هیچ مشکلی اما آن روز فرق داشت دریا

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

هدف بزرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند، فروریختنی با هدفی بزرگ، بی ارزش، شاید باارزش اما، اما، کم توجه، هدفی بزرگ، شاید بزرگ، شایدهم کوچک، که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد، زندگی هایی که نابود میشود، عروس و داماد ها، پسران و دختران چشم به راه

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

سایه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سریع قدم میزد صورتش را پوشانده بود لبه های پالتو را روی صورتش میکشید پراسترس . نیم نگاهی به اطراف میکرد و قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت . انگار نیمه شب بود چراغ ها نوبتی چشمک میزدند سایه ها شهر را دردست داشتند . هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود تیز تر به اطراف مینگریست صدایی می آید