معرفی علیرضاهزاره


علیرضاهزاره
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 10 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: ماهدشت


آخرین داستان ها ارسالی

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

هدف بزرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند، فروریختنی با هدفی بزرگ، بی ارزش، شاید باارزش اما، اما، کم توجه، هدفی بزرگ، شاید بزرگ، شایدهم کوچک، که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد، زندگی هایی که نابود میشود، عروس و داماد ها، پسران و دختران چشم به راه

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

سایه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سریع قدم میزد صورتش را پوشانده بود لبه های پالتو را روی صورتش میکشید پراسترس . نیم نگاهی به اطراف میکرد و قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت . انگار نیمه شب بود چراغ ها نوبتی چشمک میزدند سایه ها شهر را دردست داشتند . هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود تیز تر به اطراف مینگریست صدایی می آید

ترس

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ترس رهایش نمیکرد کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود و ترس در اطراف قدم میزد سرش را پایین انداخته بود نفسش همانند مه ضربان قلبش بسیار بالا بود هیچ چیزی به فکرش نمی آمد ترس چیزی با خود زمزمه میکرد انگار ته دلش را خالی میکرد دستانش میلرزید ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید ترس نزدیک نمی آمد!!!

زلزله

نمایش مشخصات علیرضاهزاره بلند فریاد میزد نامفهوم زمزمه میکرد قدرتش را به رخ میکشید خانه ها زمین درختان از غرشش به لرزه افتاده بودند ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد گویی مانند پر سبک هستند دهان باز میکرد هرچه در توانش بود میبلعید . میبلعید . . . و به قعر درونش میکشید هرچه بیشتر آرام

قیامت

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای آژیر بلند و بلند تر میشد فریاد ها بیشتر و بیشتر صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود بیرون که آمد از میان آتش ها نورهایی به آسمان پرواز میکرد آسمان خونین بود نعره میزد طاقت نداشت مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند کودکان زیر پاها اشک میریختند و آتش افرادی را می بلعید قیامت