معرفی فاطمه نوروزی


فاطمه نوروزی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 30 شهريور 1354
کشور: ايران شهر: باخرز


آخرین داستان ها ارسالی

ممنوعه ای برای ما

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی «فاطمه نوروزی»: ممنوعه ای برای ما" جسمم خسته از کار روزانه،و ذهنم خسته تر از نگرانی آینده،تنم را آزاد کردم از بند لباس ها،و رها شدم بروی تخت خواب دو نفره ای که چند سال است فقط شاهد گریه ها و دلتنگی و خستگی زنی تنها است،چشمانم خمار خواب بود که صدای پیامک گوشی مرا از جا پراند،با تمام بی حوصلگی رمز گوشی را باز کردم

داستان یک زندگی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی داستان....یک زندگی نویسنده"فاطمه نوروزی" سودابه در اتاق خان دایی رو زد و گفت: خان دایی تشریف بیارید بیرون،الانه دیگه سعید سر و کلش پیدا میشه،بفرمایید ناهار آماده است. خان دایی تشکر کرد و سودابه بیرون رفت. سودابه وارد اتاق امیر پسرش شد، امیر با گوشی داشت با یک دختر صحبت می کرد،

پنج انگشت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان.... داستان پنج انگشت نویسنده...فاطمه نوروزی مرد خانواده پلاستیک به دست وارد خانه شد... سلام بر اهل و عیال خانه؛سلام؛سلام بر عزیزان من؛ سلام الو؛سلام هوووو؛سلام عزیزم کجایی ؟ سلام پسرم عارف کجایی عزیزم؟ هر چی صدا می کرد؛اثری از کسی و جوابی نبود. به طرف آشپزخانه رفت و پلاستیک ها را روی کابینت ولو کرد

دوست واقعی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی خیلی سال بود که من اونو ندیده بودم،واقعا عوض شده بود،ولی من هنوز هم با همون نگاه اول اونو شناختم،جلو رفتم بهش سلام کردم،اول منو نشناخت ولی بعد از چند ثانیه مکث مثل اینکه در مغزش جرقه ای زده باشند،شروع به جیغ کشیدن کرد و خودش رو پرت کرد تو بغلم. درست عین جوانی هاش بود،پر سر و صدا

اعتماد

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان...اعتماد اکرم،تو رو خدا تو چرا این جوری شدی؟ مگه من از اول بهت حقیقت زندگی مو نگفتم؟ بهت نگفتم:من باید خرج مادر پیرمو بدم،و تو باید برای اینکه بتونیم زندگی بهتری داشته باشیم،و کمی هم بار مسئولیت من کمتر باشه،باید طبقه بالای خونه ی مادر من زندگی کنی،حالا بعد از این همه مدت

یک خاطره ی ماندگار

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان. "یک خاطره ی ماندگار" نویسنده.....فاطمه نوروزی نمی دونم شما هم شده،از دوران بچگی ها تون خاطره ای در ذهن تون داشته باشید.که هر موقع اون خاطره رو به یاد می آورید.حسرت اون روزا رو بخورید.و آرزو کنید،کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدید. و تو همون دوران کودکی می ماندین،و از آن همه صداقت و پاکی آن دوران لذت می بردید

دوست ناباب

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان"دوست ناباب" آیا این ضرب المثل را شنیده اید؟ (دشمن دانا بلندت می کند،) دوست نادان بر زمینت افکند.) محمد هفده سال بیشتر نداشت،و دانش آموز دوره ی دبیرستان،محمد واقعا پسر زرنگ و باادبی بود و تمام معلمان و ناظم و مدیر دبیرستان بهش احترام می گذاشتند،تو خانه هم مادر و پدر خیلی دوستش داشتند،در یک کلام میشد گفت:محمد پسر نمونه ی فامیل بود

مردانگی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی داستان....مردانگی نویسنده...."فاطمه نوروزی" محمد پاشو مرد پاشو، تو رو خدا نکن این کار رو با من، چطور می تونی منو تو این وضعیت تنها بزاری؟ مگه بهم قول ندادی،که تا آخر در کنارم باشی؟ من بدون تو از این جا نمی رم،پس پاشو تا با هم بریم. عباس التماس می کرد و محمد را تکان می داد. او باور نداشت که محمد شهید شده است

سیلی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی آیا برای شما اتفاق افتاده ،که این قدر به خودتون مغرور بشین،که حتی احترام پدر و مادر رو هم نداشته باشید.منظورم اینه که فقط دوست دارید،حرف حرف شما باشه،و همه ی خانواده گوش به فرمان شما؛ و شما هم اصلا نه به نصیحت گوش دهید و نه به تهدید و نه به محدود کردن؛ آره،درست حدس زدید،میخوام امروز یکی از همین اتفاقات امروزی ما جوانان را براتون تعریف کنم

سنّت های دست و پا گیر کننده

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی چند ماه بود،از مشهد منتقل شده بودم،به تربت جام،و به عنوان یک معلم ادبیات توی یک دبیرستان دخترانه مشغول به تدریس بودم،جو،جو بدی نبود،همکار ها همه خوب بودن،و بچه‌ها هم غریب به اتفاق دختر های خوبی بودن،فقط چند تا شون یک کم مورد دار بودن،که خانم رحیمی خودش خیلی مواظب بود،بچه‌های