معرفی حمید رضا یعقو ب زاده


حمید رضا یعقو ب زاده
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 8 ارديبهشت 1349
کشور: ايران شهر: محمودآباد
choobisaz
هر لحظه قصه ایست برای نوشتن به امید روزی که قصه های مان پر از لحظه خوب و شاد باشد


آخرین داستان ها ارسالی

ازدواج سپید

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده از راه دوری اومده بود خستگی از سر و کولش بالا می رفتن نای حرف زدن نداشت پشت این چهره خسته خط مرموزی از غم هم از چشاش بیرون زده بود جذاب بود اما احساس دلهره بود که با دیدنش بمن دست داد از قبل با تلفن توافق کردیم اون بیاد همخونه هم بشیم خانمی قد بلند و لاغر سیه چهره با دو تا چمدان و یه ساک بزرگ روبروم وایساده بود البته جوون اصلن فکرشو نمی کردم

فرشته ی قصه ی ما و بچه خرگوش

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده یه روز از روزای خدا فرشته ی قصه ی ما وقتی که داشت از اون بالای بالا بالا از بالای آسمونا زمینو نگاه می کرد صدای گریه ای نگاهشو از کوهها و دریاها و دشتها به یه جنگل کوچیک تو یه دشت سبز کشوند صدای گریه بلند و بلندتر شنیده می شد ... خوب که نگاه کرد فهمید صدای گریه ماله بچه خرگوشیه که زیر یه درخت بلوط بلند بی توجه به اطراف بلند بلند داره گریه می کنه

ادامه این داستان با شما

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده چی جور ی می شه باور کرد ... اصلا مگه میشه ... حمید !! نه منکه باور نمی کنم ... نه نه فرزاد... چشماش گرد شده بود پشت سرهم از عدم باورش می گفت منصور سرش رو پائین انداخت و گفت : حق داری باور نکنی ... اما این یه حقیقت محضه ... من اگه با چشام نمی دیدم الان مثل تو باورم نمی شد فرزاد داد زد بس کن منصور

نادیا ...قسمت اول

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده پیرمرد دیونه شده بود تو کوچه ها می گشت و هرکسی رو که می دید سراغ زن جوانش رو می گرفت ... شاید هنوز فکر می کرد زنش اونو ترک نکرده و فقط چند ساعتی مثل قبلنا رفته بیرون و بر می گرده ... هر کسی که از سرگذشت این حاجی عصابدست چیزی می دونست با دیدنش به اون حق می داد که دیونه شده باشه ... اره تو

یک انگشت در مقابل زنده ماندن چیز زیادیه

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده محمد علی اصلا فکرش و نمی کرد جبهه اینقدر خطر داشته باشه چه برسه به پشت جبهه ... اخه اونروزی که تصمیم گرفته بود به جنگ بره برداشتش از جنگ دو ردیف سنگر بود و دو دشمن که بهمه دیگه شیلک می کردند ... اینکه از زمین و هوا مثله بارون بهاری گلوله های توپ و خمپاره بریزه و شب سیاه رو مثه روز روشن کنه

من و پیرمرد و دریا ...

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده باران تندی گرفته بود همراه باد موجها بلندتر شده بودند و جمعیت مسافر بسمت ماشین هایشان می دویدن و بعضی های دیگر دنبال سرپناه و جانپناه می گشتند و اما چندتایی هم بودند که زیر باران قدرت نمایی دریا را بنظاره گرفته بودند همیشه از خیس شدن زیر باران خوشم می آمد آن روز هم ... از دور آنسوی

از صعود تا سقوط

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده هیاهوی زیادی بپاشده بود هر لحظه خبر جدیدی می رسید توی ستاد آقای جابری غوغایی بود که نگو .... شمارش آرا در شهر کوچیکی مثله شهر ما زیاد وقت نمی گیره ساعت نزدیک به 12 شب شده بود و کم کم آخرین خبر ها هم می رسید خبر حکایت انتخاب شدن جناب جابری در اولین شورای شهر به ستاد رسیده بود طرفدارهای

عاقبت عشق به فاحشه

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده دوشنبه ها که می شد جلو آینه می نشست و خودشو تر گل و برگل می کرد بسمت دوشنبه بازار راه می افتاد اونو که می دیدم خند ه ام می گرفت آخه اونقدر به خودش مالیده بود دیگه خودش نبود یه مانتو تنگ تو تن هیکلیش آب می انداخت تو چشمای هیز آدمای بازار با غر و فری هم که می گذاشت دیگه تموم می کرد تموم مردا را

شاعر کارتن خواب

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده ترو خدا یه کمکی ....یه کمکی بمن بکن دارم می میرم درد می کشم بخدا گدا نیستم من یه شاعرم ... با گریه ادامه می ده ... می دونی چیه اصلا یه کاری می کنیم من دیشب شعری سرودم اونو برات می خونم توهم مثه پادشاه ها گوش کن و آخرش یه صله بده و نه اونقدر که پادشاه ها صله می دن .. نه نه به اندازه یه بست مواد تا بتونم این درد ساکتش کنم این درد لعنتی رو که هم چیزمو گرفته

قاتل کیست ؟!!

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده از کنار چادر بزرگ سالم سازی دریا قسمت خانمها می گذشت که صدای جیغ بلند شده بود و صدای زنی که همراه با گریه و جیغ در خواست کمک می کرد ... همهمه ایی از داخل چادر بگوش می رسید ... یکی می گفت خدای من دونفر دارن غرق میشن ... سریع خودش را به ورودی چادر رسونده بود ... دید قبل از اون دو تا مامور اونجا ایستاده اند و به کسی اجازه داخل شدن نمی دن