معرفی زهرابادره (آنا)


زهرابادره (آنا)
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 26 بهمن 1342
کشور: ايران شهر: تهران
صبر و صميميت و صداقت مهمترين علل موفقيت من در طول زندگي ام شده است


آخرین داستان ها ارسالی

خدا (قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کامران کفش های کتانی اش را از پا در آورده سرپایی اش را پوشیده مشغول مرتب کردن میز کار شد. استکان چایی نیم خورده دیشب را از میز برداشته زیر شیر آب گرفت ؛ آب با سرو صدا و فشار از لوله خارج شد و استکان را داخل ظرفشویی پرتاب کرد. خانم سرهنگ که پشت به پیشخوان بود برگشته و نیم نگاهی انداخت

خدا (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کریم آقا که قصد داریم از این به بعد او را سرهنگ صدا بزنیم ؛ بعد از خوردن صبحانه از همسرش تشکر کرد و به اطاقش رفت . راهرو طویلی با پهنای یک متر اتاقش را به هال پذیرایی مربوط می کرد. خانم سرهنگ به عادت مالوف به طرف میزی که وسائل صوتی را در بر گرفته رفت تا آهنگ ملایمی گذاشته ؛ ضمن گوش دادن کارهای منزل هم انجام دهد

خدا ( قسمت اول )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) طلوع از خواب بیدار شد.صدای زنگ گوشی همراه را خاموش کرده برای دقایقی سر خود را زیر لحاف برد . نفس عمیقی کشید و الله اکبر گفت . به قدری بلند گفت که مامان اعظم را چادر نماز بر سر بالای سرش کشاند. مامان اعظم گفت : طلوع ؛ طلوع جان چی شد ؟ الله اکبر برای چی بود دیگه گفتی ؟ خنده مهرانه ای

زخم خورده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صدای کوبش دو بال خروس در میان مزرعه پیچید و به دنبال آن بانکی که طنین انداز شد . گلناز روسری سپید بر شانه اش انداخته و به طرف شالیزار شروع به دویدن کرد . ماما ن گلی و بابا مراد با چشمانی اشک بار رفتن او را دنبال کردند . خروس حنایی مسیر نگاه آنها تعقیب کرده و بانکی دیگر سر داد . گلناز

گلین

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر رسید و خورشید نور بی رمق خود را در دوردست ترین نقطه افق پهن کرد . بارش بی امان برف که از نیمه شب آغاز شده قطع شده . موذن پیر در پشت بلندگوی مسجد قرار گرفته صدای الله اکبر در روستای کوچک نهرآباد طنین اندازشد . لحظه ای بعد اهالی روستا دست از کارهای روزانه شان کشیده به طرف مسجد روانه شدند تا نماز جماعت به جای آورند

هادی دیوونه (همدست شیطان)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) دوست هادی به هادی زنگ زد و گفت : هادی بدو بیا یه کار توپ پیش اومده ، کاری که اگه بتونیم خوب به پیش ببریمش ، دنیا روتکون می دیم . هادی که سجاده جلویش پهن کرده بود وداشت نماز می خوند با عجله بلند شد و نماز را نصفه نیمه رها کرده به طرف کت خود که گوشه هال پذیرایی افتاده بود. رفت به سرعت برداشته و روانه در کوچه شد

فرار از خود

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) راه که می رفت با نوک کفشی که پاهایش داخل آن زار میزد؛ تک توک قلوه سنگ های روی آسفالت خیابان را شوت کرد ه وسپس به راهش ادامه می داد. چندین بار خیابان را بالا پایین کرده؛ با دلواپسی به صورت عابران نگاه کرد . وقتی مطمئن شد هیچکس او را نمی بیند . به طرف کوچه باغی سرازیرشد که در این ساعت از روزهمیشه خلوت بود

شرمنده

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ظهر است و آسفالت خیابان در زیر یورش گرمای بی سابقه خورشید مچاله شده و رد پای تک و توک رهگذران را بر سینه اش حک می کند . منصور آقا در مغازه خواربارفروشی اش که در انتهای خیابان خلوت واقع شده در کنار کولر فکسنی اش که با سرو صدای بلند کار می کند نشسته . تسبیح فیروزه ای خوش رنگی در دست دارد و همزمان با انداختن تسبیح زیر لب ذکر می گوید

مامان جديد

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) _ امروز كه براش كفش جديد خريديا، بعد از رفتن تو گوشه اي نشست و با قيچي اونو بريدش !! _ نمي دونم اين بچه ديوونه شده، همش مي گه: من چيزاي جديد رو دوست ندارم ! من جديد مديدا را دوست ندارم! _ كاريش نداشته باش پسره خل و چل شده . خيلي هم دلش بخواد كه باباش براش كفش جديد بخره . مي گم كه اين