معرفی تیشکه رستاری


تیشکه رستاری
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 25 ارديبهشت 1363
کشور: ايران شهر: مهاباد


آخرین داستان ها ارسالی

دوست داشتن واقعی

نمایش مشخصات تیشکه رستاری محله ی ما در نخستین پاییز پس از سالها دوری از آن بسیار پر شور ، دل انگیز و زیبا بود . اواخر آبان ماه وزش بادهای سرد ، درختان را به کلی برهنه کرده بود و زمین سرد را با رقص برگها به رنگهای گرم پاییزی مُزین کرده بود . دستانم را درجیبهایم گذاشتم و در حال عبوراز کوچه های محله بودم . با صدای

سیب سرخ

نمایش مشخصات تیشکه رستاری شب بود و آسمان چه فراخ ! در ایوان خانه باغ چشم به قطره های الماس دامنش دوخته بودم و غرق در سکوت تنهایی . هوشیارتر که شدم آوای غوک و جیرجیرکها سراسر باغ را پُر کرده بودند و نسیم ، عطر گلهای باغ را جاری لحظه ها کرده بود . چراغ باغ همسایه روشن بود . باغی پُر از سیب های سبز رنگ و تُرش . عزمی

اعجاز خزان

نمایش مشخصات تیشکه رستاری ریشه ام درخاک تپید تک برگم درروشنی موجی زد فانوس رؤیا را مشعلی زرد و سرخ طنین انداخت قامتم را برهنگی آرام آرام رُبود نسیم دررگهایم لرزید چشمانم نوایی آشنا شنیدند صدای زمان را بر دوش غروب نشاندم آغوشی دوباره در من تراوید مرا میان چنگالهایش رویانید به سان رقصی سرخ با طعم ترش

ط̓رب سرزمین من

نمایش مشخصات تیشکه رستاری من شاخه ای نو زِ شاخه های ط̓رب آسمان زمینم که شور دوست داشتن آفریدگارم مرا در این عالم هستی می جنباند. پس بیا و دستانت را به نوای شاخه های ط̓̓رب سرزمین من بسپار و راهی سفر عشق الهی در آسمان زمین, که زمین من است شویم تا در این سرزمین, تکرارو تداوم نواختن آوای سکوت هر شب مهتاب و ستاره هایش تجلی رؤیاهای شیرین آسمانی ات شوند

تکه نان

نمایش مشخصات تیشکه رستاری باز هم با سر و صدای بقیه ی کلاغ ها از خواب بیدار شدم.بعد از مدت ها بی خوابی اولین خوابی بود که به چشمم آمده بود.اما شیرینی این خواب سر تکه غذایی که گیر یکی از کلاغ ها افتاده بود از بین رفت.سرم را از لانه بیرون آوردم آفتاب به چشمانم زُل زد,انگار او هم با تلأ لو نورانی اش با من دشمنی داشت

ترکیب حروف عشق الهی

نمایش مشخصات تیشکه رستاری دفتر یادداشتم را باز کردم و قلم را در انگشتانم گرفتم تا دوباره از روزمرگی هایم بنویسم.ازتکرار, درد, غم, توهم, ناباوریها, انزجار و...سپس صفحه ای سپید از دفترم را گشودم تا آن را با کلمه ها و جمله های نا مفهوم که نا امیدی در آنها موج می زد,در تفکرات خودم بیآرایم.همین که خواستم اراده کنم

جیرجیرک

نمایش مشخصات تیشکه رستاری جیرجیرک هوا خیلی گرم بود پنجره را باز کردم و رختم را روبه روی پنجره انداختم و سرم را روی بالش گذاشتم.روز پُر کاری را گذرانده بودم و از خستگی تمام بدنم درد می کرد,چشمانم کم کم گرم شدند تا چشم برهم گذاشتم با صدای جیرجیرک خواب از سرم پرید.این چندمین شبی است که تا نیمه های شب صدایش مرا بی خواب کرده است

بادکنک ,داستان کودک

نمایش مشخصات تیشکه رستاری بادکنک بعد از ظهر یک روز آفتابی بود و خورشید خانوم وسط آسمان آبی در حال درخشش بود و گرمای روزهای داغ تابستان را می توان به خوبی حس کرد.صدای جیک جیک پرنده ها روی درخت های حیاط وکابلهای برق کوچه زیبایی روزهای تابستان را دو چندان می کرد.و شوق رفتن به پارک را هر جمعه برای ماهان به همراه داشت تا بادکنک های رنگیش را بفروشد

لحظه آبی

نمایش مشخصات تیشکه رستاری لحظه ی آبی دیروز بود که میز تحریرم را جا به جا کردم, طبق عادت بعداز ظهرها پشت صندلی رو به پنجره اتاقم می نشستم.پنجره ای که در این سکوت روزمره مرا اسیر خود کرده بود.روزهای بهاری و جشن طبیعت بود,بهاری که مرا مسحور خود کرده بود و به رستاخیز انتخاب لحظه ها برده بود,وانتخاب حرف های ناگفته در ژرفای وجودم