معرفی محمد قبادی


محمد قبادی
جنسیت: تاریخ تولد: شنبه 13 مرداد 1375
کشور: ايران شهر: گرگان


آخرین داستان ها ارسالی

فراسو

نمایش مشخصات محمد قبادی تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک... پایان همیشه جذاب است... عقربه های ساعت آرام آرام حرکت میکنند. حتی گاهی از حرکت می ایستند که پایان را از دست ندهند. لحظاتی پایانی کُند و حماسی طی میشوند، هر ثانیه تَجلی عمری سوخته است. پایان همیشه جذاب است... دستهایم یخ کرده، گوشهایم سرخ شده، قلبم

پایان

نمایش مشخصات محمد قبادی از فردای آنروز هیچ چیز دیگر رنگ‌‌ و بوی سابق را نداشت، خانه تاریک، ساکت و بی‌روح بود. ساعت ۷:۳۰ صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. کمی روی تخت این پهلو و آن‌ پهلو کردم، نمیخواستم از تخت جدا شوم، نمیخواستم نبودن‌ات را حس کنم، نمیخواستم بفهمم که دوباره تنها شده ام، تابِ پرت شدن به واقعیتِ بی‌رحم را نداشتم

متفرعن

نمایش مشخصات محمد قبادی خبر سازی بیهوده، قدرت گرفتن مخلوقی شریر... کدام واقعیت داشت؟ راوی بیرحم است. حقیقت را می سوزاند، تنها واژه متفرعن در کلامش حقیقت داشت. تا یادمان نرود که او بیهوده نبود، در وجودش مفهومی پنهان بود و البته خبرساز شد... دشوار است که با تمام توان باز هم ناتوان باشی، اینکه مغز و دست هایت نتوانند با آنچه که خود ساخته اند مقابله کنند

منفورِ دوست داشتنی

نمایش مشخصات محمد قبادی پای لپ تاپ نشسته بودم، چه چیزی نگاه میکردم و لبخند میزدم؟ نمیدانم بعد انگار خودم را دیدم که چگونه لبخند میزدم. زمان کِش آمد، چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت شد؟ نمیدانم. میخواستم از یک چیزی یا کسی که به سمت من در حال حمله است، از آن موج بزرگ بخواهم تا کاری به من نداشته باشد. مرگ آن موج بزرگ بود که آدمها را با خود می برد

خاکستری

نمایش مشخصات محمد قبادی آفتاب سوزان، خورشید بی رحمانه می تابید... پلک هام داشتن ذوب می شدن، به سختی چشمانم را باز کردم. مردمک چشمم به آرامی در حال تنگ شدن بود. حرکتش را کامل حس می کردم. چند دقیقه ای زمان برد تا به نور عادت کردم. اما... اینجا دیگه کجاست؟ من وسط این بیشه زار چیکار میکنم؟ چه اتفاقی افتاده؟ به زحمت بلند شدم و ایستادم

مقدر

نمایش مشخصات محمد قبادی جنگل بی نام... گذرگاهی ترسناک در جنوبی ترین نقطه شهر، گذرگاهی بدون گذشته، گذرگاهی بی بازگشت و یکطرفه، گذرگاهی که همه ما رهگذران ناچار به گذر از آن هستیم. قدیمی تر ها میگویند هیچگاه خورشید در آنجا طلوع نکرده است و تاریکی سلطه دارد، عده ای میگویند خانه شیطان است و عده ای دیگر میگویند

سودا

نمایش مشخصات محمد قبادی سیگار پشت سیگار... کمک می کرد مغزم بیدار بماند و آخرین تراوشات مریضش را به بیرون پرتاب کند. صورتم از میان دودها بیرون آمد... سیگار به زیرسیگاری تبعید شد... جوهر از درون قلم بر روی کاغذ حک می شد. کلماتی سنگین، جملاتی قصار و عوام پسند، مفاهیم عجیب و متفاوت و گاهاً خطرناک... مهم نبود چه بنویسم، فقط میخواستم بنویسم ، میخواستم خودم را خالی کنم

رهایی

نمایش مشخصات محمد قبادی ساعت ۱۰:۲۵ صبح توی راهرو دانشگاه مدام بالا و پایین میرفت. رنگش پریده بود، دستهایش عرق کرده بود، بدنش داغ شده بود، گوش هاش قرمز شده بودند، زانو هاش گز گز می کرد، قلبش بی محابا تند می تپید... چند روزی بود هاله دانشگاه نیامده بود خیلی نگران بود می ترسید اتفاق بدی برایش افتاده باشد

جزا

نمایش مشخصات محمد قبادی پرده اول: پرده زرشکی رنگ کنار رفت. نوری به رنگ آبی ملایم سرتاسر سن را فرا گرفت... پیرمردی گوژپشت با عصایی بزرگ و سیاه رنگ به روی سن آمد. آرام آرام با قدم هایی شمرده شمرده راه می رفت تا به گوشه ی سن رسید و روی صندلی قهوه ای رنگی نشست... بعد با چهره ای مهربان به من نگاه کرد... صورتش پر از زخم و جای بخیه بود انگار کتک سنگینی خورده بود

گذشته

نمایش مشخصات محمد قبادی ساعت هفت صبح با تیک تیک ساعت بیدار شدم.  لعنت به این عادت های مسخره... چرا نمیتونم روز تعطیل هم خوب بخوابم؟؟؟ بلند شدم رفتم کنار پنجره پرده را کنار زدم و بیرون را نگاه کردم.  یک صبح سرد تاریک زمستانی... پیرمرد هم مثل همیشه آنجا بود. پیرمردی لاغر با ریش و موی بلند و سفید، صورتی پر