معرفی حدیث کوهی


حدیث کوهی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 4 خرداد 1382
کشور: ايران شهر: اصفهان


آخرین داستان ها ارسالی

پدربزرگ زنده میشود

نمایش مشخصات حدیث کوهی با رسیدن به خونه زنگ در رو زدم، کسی جواب نداد حدود دو بار و سه بار دیگه هم امتحان کردم ولی انگار نه انگار..... با صدای کسی به پشت برگشتم!!!!مرد: دخترم کسی خونه نیس زنگ نزن! با دیدن شخصی که مقابلم دیدم امکان نداشت باور کنم که پدربزرگ شهیدم جلوم ایستاده دو قدم به عقب رفتم... ولی او با لبخندی به من و عکس العمل هایم خیره شده بود

عشق من

نمایش مشخصات حدیث کوهی می نویسم روی آینه ، تا بماند که عاشقم ، چون در آن خود را میبینم ، تو را می بینم و شمع سوخته ای که نام آن زندگی من است را میبینم. زیرا دلتنگم دلتنگ تو دلتنگ این که عاشقی را من و تو نمی بینی زیرا می ترسم ترس از تو ترس سایه ی نگاه تو ترس از چشمان آرام تو زیرا دلگیرم

عشق بیهوده

نمایش مشخصات حدیث کوهی ❇دختر :عشقم عشقم من اومــدم ✴پسر:کــجا بودی؟؟ ❇دختر :دوستم با عشقش قرار داشت رفتــه بودم پیشش تا تنــها نباشه پسر:مگه من بهـــت نگفـته بودم با دوســتات نری قرار ❇دختر : آره ولی اون ول نمیــکرد میگفت باید بیای ✴پسر:مگه نمی دونســتی من ناراحــت میشــم اگه بری ❇دختر : خب چیکار

مهر پدر

نمایش مشخصات حدیث کوهی من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . … ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد

پدر کیه

نمایش مشخصات حدیث کوهی سلام؛سلامی به گرمی آفتاب وبه زیبایی مهتاب,به زیبایی پرهای پرستو وبه آواز بلبلان خوشرو. سلام به پدر عزیزترازجانم که بدون گرمای دستانش,زندگی معنایی نخواهد داشت. می خواهم برایت نامه بنویسم اما نمی دانم چه بگویم ,از مهربانی هایت,خوبی هایت و.... به نطر من توازهمه پدرها مهربان تری,خوشروتر هستی

لبخند عشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت. يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند. زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند

صدای عشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: اباصلت هروى همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است». امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود

مسافران

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: سليمان (يكى از اصحاب امام رضا(ع) حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد

عاشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: نعمان بن سعد کنار امیر المؤمنین على(علیه السلام) نشسته بودم. امام نگاهى به من کردند و فرمودند: «نعمان!… سال ها بعد، یکى از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏اى شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. این را بدان ! هر کس که قبر او را

مشهد

نمایش مشخصات حدیث کوهی در ادامه ی داستان: وقتی درمورد مشهد از مادرم پرسیدم. او جواب داد: دخترم من در مشهد به دنیا آمده ام. پدربزرگت وقتی به حرم اقا امام رضا میرفت با شوق فراوانی بود.... خاله ام می گوید: من آن موقع یادم نمی آید چند سال داشتم ولی یادم است که پدربزرگت آن گونه به شهادت رسید که انگار نمایشی برای مردم درمورد جنگ انجام می دادند و پدربزرگت هم نقشی از آنان را داشت