معرفی محبت امیرنژاد


محبت امیرنژاد
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 1 ارديبهشت 1361
کشور: ايران شهر: شیروان


آخرین داستان ها ارسالی

ساعت چهار عصر

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد ساعت چهار عصر که می شد، دوباره جیغ می کشید. دوباره کلمات نامفهوم هر روزه را تکرار می کرد. التماس می کرد. فریاد می زد. انگار آدمی که بی قرار شده باشد. از روی تختش پایین می آمد و راه می رفت. به هر که می رسید التماس می کرد. گریه های بلند. فریادهای گوشخراشی که شنیدنش دیگر عادت هر روزه ی همه شده بود

دروغ

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد چشمهایم را به سختی باز کردم. خستگی تنها حسی بود که داشتم. باز هم همان خواب لعنتی همیشگی. دیگر عادت کرده بودم. انگار چشمم را که می بستم، با خودم می گفتم خداحافظ دنیا و سلام خواب همیشگی من. خوابی که تا بودنش رویا بود و با رفتنش کابوس وحشتناک تنهایی و مرگ. خواب همان خواب بود، انگار من دیگر همان آدم قبلی نبودم

دلنوشته‌ای برای پدر

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام پدر امیدوارم حالت خوب باشد. این روزها نه حال درست درمانی مانده برای احوالپرسی نه توانی برای دیدار. پدر از تو ممنونم برای تمام سختیهایی که به خاطر من تحمل کردی. ممنونم برای تمام از خود گذشتن‌هایی که با وجود من مجبور به تحمل آنها شدی. ممنونم برای تمام آرزوهایی که من ماندم و آنها رفتند

قوزی، عشق، نی

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد از وقتی یادش می‌آمد بچه‌های ده او را دست می‌انداختند. دماغ بزرگ، ابروهای زمخت، گوش‌های تا به تا، بدتر از همه قوزی که مثل کوهان شتر روی پشتش جا خوش کرده بود. ممد قوزی اسمی بود که بچه‌ها رویش گذاشته بودند. بچه‌تر که بود فکر می‌کرد چرا با بقیه بچه‌ها فرق دارد. چرا شبیه هیچ کس نیست

یک قدم تا مرگ

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد توی حال و هوای خودم بودم. داشتم تعداد قدمهایم را می‌شمردم. عادت کرده بودم به این‌ کار. همیشه احساس می‌کردم باید بدانم تعداد قدمهایی را که قبل از مهمترین اتفاق زندگی‌ام برداشته بودم. مبدا شمردن قدمهایم، اولین قدم بعد از آخرین نشستنم بود و مهم‌ترین اتفاق زندگیم کاملا نامعلوم و ناشناخته

تمام‌

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد ساعت دو بعد از نیمه شب بود. پشت میزم نشسته بودم. نور چراغ مطالعه کاغذ زیر دستم را روشن می‌کرد. چشمانم خسته شده بود. داستان به انتهای خود نزدیک شده بود. دلم تب و تابی عجیب داشت. نمی‌دانستم داستان را چگونه تمام کنم. دستم را روی شقیقه‌هایم گذاشتم. افکارم توی سرم این طرف و آن طرف می‌رفتند

روز دوم از پنج ماه آخر

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد مینی بوس با سر و صدای زیادی طول جاده خاکی را می پیمود. دو طرف جاده پر بود از چمنزارهای سبزی که دیدنشان آرامش عجیبی را به ارمغان می‌آورد. انگار دل آدم تازه شود. مرد روی یکی از صندلیهای خاک گرفته مینی بوس نشسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود. چشمش به سبزه زارها بود و نگاهش در جایی دور و مبهم گم شده بود

خیال چشمهایش

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد لرزش قطار اضافه شده بود به لرزش دستهایم. حروف را یکی در میان اشتباه می‌زدم. برمی‌گشتم. کلمات اصلاح می‌شد بدون آنکه چندان تغییری برای من اتفاق بیفتد. این شد که سرعت نوشتنم نصف شده بود. اما مجبور بودم. قول داده بودم داستان را تا فردا تمام کنم. داستانی که هنوز حتی شروع نشده بود‌. اولین بار نبود که در زندگی، کاری برایم شروع نشده، تمام می‌شد

اتفاق

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد آدم بدی نبود. هیچ وقت در تمام طول زندگیش نتوانسته بود مهربانی دلش را زیر پایش بگذارد. از خودش گذشته بود. از خیلی از خواسته‌هایش گذشته بود. وقتی برادر و خواهرش فقط برای خودشان و خواسته‌های خودشان زندگی می‌کردند، او با تمام وجود سعی کرده بود هوای پدر و مادرش را داشته باشد. همیشه محکوم شده بود به بچه خوبه بودن و هیچ وقت اعتراضی نکرده بود

حسرت

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد صبح یک روز سرد زمستانی بود. ساعت کنار تخت با صدای بلند التماس میکرد که بیدار شوم. گیج بودم. چند ساعت بیشتر نخوابیده بودم. نمی‌دانستم چه وقتی از روز است. هوا ابری و تاریک بود. چندان اثری از صبح دیده نمی‌شد. دور و بر را نگاه کردم. یک چمدان که باز بود اما هنوز وسایل زیادی در آن بود. پرده‌های تیره بر روی پنجره‌های دیوار