معرفی داوود فرخ زاديان


داوود فرخ زاديان
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 2 تير 1353
کشور: ايران شهر: شهربابک


آخرین داستان ها ارسالی

باد بيجا

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

همين که برسند به پشت بون، لگد مي زنند به نردبون

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان براي فرد بي ظرفيتي که تا به چيزي مي رسد يا فرصتي مي يابد جنبه آن را ندارد و از امکاني که برايش فراهم شده سوءاستفاده مي کند مي گويند: «نرسيده به بون، ري ـده به نَردوون»(1) اين سخن کوتاه و گيرا و گويا را مي توان با اندکي دستکاري براي نامزدهاي فعال در انتخابات، از شوراي روستا و شهر بگير

چرخ زندگی

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان چهلم را که دادند بچه هايش آمدند پارچه هاي سياه را از در و ديوار کندند. از آن روز به بعد ديگر ديدارها شد به نوبت، از شش تايشان به نوبت يکي دو تا مي آمدند آن هم بيشتر بدون بچه هايشان، سري مي زدند، نان و خوراک مي آوردند يک ساعتي مي نشستند و مي رفتند. همه ي بيماري زنش دو ماه هم نشد، شهريور بود که مادرم گفت بهارجان را مي گويند تومور مغزي دارد

خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا!

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان قديم ترها از زبان زن هايي که از شوهر تنها درآمدش را مي خواستند مي گفتند: «خرش بيا، خوره اش بيا، خودش نيا»(1) اين روزها اما برخي بانوان عزيز که خيلي به همسرشون لطف دارند شايد توي دلشان اينگونه بگويند که: «کارتش باشه، رمزش َم باشه، خودش پيداش نباشه». - (1) کتاب ضرب المثل هاي شهربابک، زهرا حسيني

سین ثانیه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان نمي دونم اين دم عيدي حوصله اوسنه گوش کردن داريد يا نه، از کجا شروع کنم از کجا بگم، آي دل پردردي دارم. کاش نبودم تو دار دنيا يا اگه بودم مثل همون قديم نديما بودم و ديگه اينطور خوشگل و ظريف و ترگل برگل نبودم، ديگه اين همه کاري نمي شدم و اين قدر دقيق نبودم، شما راحت بوديد و من هم آسوده،

مار خشم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان اول صبح است و جناب آموزگار شتاب دارد که هم چون ديروز، و پريروز، و پس پريروز دير به مدرسه نرسد، مي خواهد به سرعت بپيچد توي بلوار که وانتي از چپ در حال نزديک شدن است، پيرمرد راننده ي وانت بدون اينکه راهنما بزند سست مي کند و سر ماشين را کج مي کند به طرف کوچه، آقاي آموزگار شيشه را مي دهد

راز بقاء

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان پرسيدم «در پايان خيلي خلاصه مي فرماييد رمز و راز بيش از چهل سال ماندگاري شما در رده هاي بالاي دولتي اون هم تو اين کشور با اين پيچيدگي هاي خاصي که داره چي بوده؟ دولت چه دست چپ مي افتاد چه دست راست شما رو کنار که نمي زدن هيچ بلکه ارتقاء هم پيدا مي کرديد. واقعا وزير بودن اون هم در دو دوره

خرگريز: (بخش پاياني) سرنوشت

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان ما دوازده خر جوان شش تا هشت سال که در طول سفر بيشتر با هم بوديم در يک گروه با هم مي شويم. سه خر نر؛ من و دو خر ديگر، و نه ماچه خر يک از يک زيباتر. همه پر از شور جواني و در آرزوي جفتگيري و کاميابي و کُره پروري. من که از همه بزرگترم سرخر گروه مي شوم. نگاهي به کوه هاي دوردست مي اندازم برمي

خرگريز: دروازه ي بهشت

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان ”خرشاخه، خرشاخه، پا شو“. با صداي خر کناريم از خواب بيدار مي شوم. داشتم خواب مي ديدم در دره اي سرسبز پاي جوي آبي زلال و روان ايستاده ام، سرم را در جوي کرده ام و از آب خنک و گوارايش مي نوشم و خرکيف خودم را در آن تماشا مي کنم. بلند مي شوم. خردپير روي همان تپه ي ديشبي ايستاده است و منتظر است تا همگي جمع شوند