معرفی زهرا نيازى (بانو)


زهرا نيازى (بانو)
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 24 اسفند 1372
کشور: ايران شهر:
مرا هزار اميدست
و
هر هزار تويى...


اینستاگرام؛z.n.author@


آخرین داستان ها ارسالی

پروانه آبی

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اولین باری که پا توی این جهان گذاشتم یک پروانه بودم، با بال¬های آبی رنگ و خال¬های سیاه. هیچوقت نمی¬توانستم خودم را خوب توی سطح آینه¬ای آب ببینم. برخلاف دیگر حشرات اصلا استعداد روی آب ماندن را نداشتم. سه ثانیه، فقط همین قدر می¬توانستم روی سطح آب بمانم. ولی خب خیلی هم بد نبود. اگر به اندازه کافی باهوش بودم می¬توانستم بیشتر از این¬ها دوام بیاورم

غوغا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دم اذان بود که هراسان از خواب پريدم، نفسم بند آمده بود، گلويم از خشکى ترک برداشته بود... از همه بدتر خوابى بود که ديدم؛ خواب ديدم عاشوراست و يک لشگر آدم سرخ پوش سرازير شدند توى کوچه. از کوچه پشتى مسجد سيلى از مردم و نعشى که مثل قايق روى شانه مردم، در تلاطم بود، روانه گورستان شده بودند

دلم خیلی چیزها می خواهد.

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند. رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما... خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

بافنده

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از عادت خوشم نمى آيد، از تکرار هم. يکبار که به تله شان بيفتى! بعدش ديگر قل و زنجير مى شوند به دست و پاى آدم. درست سر ساعت؛ نه يک دقيقه اينطرف تر نه يک دقيقه آن طرف تر؛ هر جاى زمين که باشى مى آيند و صاف مى افتند وسط مغزت. بعد مثل روز برايت روشن است که نشسته توى شرقى ترين کافه ى شهر، کنج

شيرينى کشمشى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دخترک مودب کنار مادرش جا خوش مى کند. نگاه کنجکاوش گوشه گوشه ى خانه عمو را مى کاود. مثل اينکه همه چيز مثل دفعه آخر است... که چشمانش با ديدن جعبه شيرينى روى اپن درشت مى شوند. لبش را بى اختيار به دندان مى کشد و توى دلش قند آب مى کنند. خدا خدا مى کند داخل جعبه پر باشد از آن شيرينى هاى گردالى

هزار و يک شب مولوى...

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) يک جايى از زندگى , لاى همين دست و پا زدن ها ياد مى گيرى بايد بزرگ شوى, بايد عاقل باشى؛ شده به قيمت هر شب هر شب بى خوابى، شده به قيمت هر روز هر روز دلمردگى... از يک جايى به بعد ديگر احساس کارت را پيش نمى برد. اشک هايت هر چند زياد؛ روغن نمى شود براى چرخدنده هاى زندگى تا روزگارت را بچرخاند

اين اتوبانهاى لعنتى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) شده برسى به آخر دنيا؟ نه که بردارند اين سر تا آن سر يک جايى از زمين را، تا چشم کار مى کند ديوار بکشند، نه! مثلا... مثل من بخواهى و نشود. يا... اگر شد اشتباهى بشود! هيچ چيز آن طور که تو توى دلت خيال بافتى پيش نرود. بعد ندانى به خاطر کدام دروغ است که هيچکس باورت نکند! از مامور بانک که برگه

رکب

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) محضر دار کاغذ را روى ميز سر مى دهد زير دستم؛ ته خودکارش را مى گيرد طرفم و از بالاى عينکش نگاهش را مى دوزد به من: بفرماييد خانم آماده است. لرزش گوشى ام را توى جيبم حس مى کنم، مى دانم روى صفحه اش عکس فريد نقش بسته از ديروز اين سى و پنجمين بارى است که تماسش را رد مى کنم. خودکار را مى گيرم و خم مى شوم تا زير برگه را امضا کنم