معرفی نرجس علیرضایی سروستانی


نرجس علیرضایی سروستانی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 24 فروردين 1366
کشور: ايران شهر: سروستان فارس
sarvestani1123@yahoo.com
از يه جاهائي به بعد ديگه بزرگ نميشي ، پير ميشي...
از يه جاهائي به بعد ديگه خسته نميشي، مي بُرّي...
از يه جاهائي به بعد ديگه تكراري نميشي، زيادي ميشي...
قبل از اينكه زيادي بشيم، خودمون میريم.....

کاش یکی با اومدنش غافلگیرمون می کرد

شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است
لب تشنه اگر اب نبیند سخت است
ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان
نوکر رخ ارباب نبیند سخت است

آقا جون تا پیر نشدیم تا نبریدیم تا تکراری نشدیم بــیــا


sarvestani1123@yahoo.com


آخرین داستان ها ارسالی

در جریان باشید.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف _ ای وااای! دوباره زن گرفت؟ + آره خاک به سر. مگه نمی دونستی الان دوتا زن داره؟ اجاقش کور بود فکر می کرد زن اولی مقصره رفت یه زن دیگه هم گرفت. بازم بچه دار نشد، حالا هر دوتا زنش با هم زندگی می کنن. خدا به داد اقدس خانم برسه نمی دونی چی می کشه از دست هووش؛ مهری رو میگم دختر سیروس

عبور موقت

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف هیچی بدتر از این نیست که یه صبح سرد ماشینت به ریپ ریپ بیفته و صندلی بغلیت یه خانوم پر حرف نشسته باشه که حین تعریف از اوضاع زندگیش دماغش کیپ شده باشه و فین فین کنه و مجبور بشی کناری نگه داری برای تعمیر کردن و حین ور رفتن با دلکو و کاربرات، سرما بزنه به کلیه ها و کمرت و بهت فشار

مطبخ

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف معمولا این طوریه که وقتی چیزی رو بلد نیستی یا از اهل فنش می پرسی یا تحقیق می کنی یا پیش استادی میری برای یادگیری و یا... ولی بعضی از علوم هست که نیازی به آموزش و یادگیری نداره یعنی داره ولی تو فکر می کنی که نداره و بدون آموزش و تمرین از پسش برمیای؛مثل آشپزی. فقط خیلی بهت فشار

به حباب نگران لب یک رود، قسم

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف روزی که به مغازه ات اومدم رو یادم نمیره. پشت میزی نشسته بودی و کتاب می خوندی. وارد مغازه شدم؛ سلام کردم. تا منو دیدی از روی صندلیت بلند شدی. با دست پاچگی گفتم:«بفرمائیدخواهش می کنم» لبخند زدی و گفتی:«شما بفرمائید» صورتت پر بود از حسی آشنا. گفتم:«به دنبال کتابی می گردم ... »

خــــرده روح

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این روزها روحت خیلی بیشتر از روزهای قبل ناخوش شده. ازچندین سال پیش که شب رفته هنوز نتونسته بخوابه. تصمیم می گیری که امروز هر طور شده یه سر به کلینیک روانپزشکی بزنی. لباس می پوشی و نگاهی به آینه ی توی راهرو می اندازی. آروم به جوشی که روی لپت نشسته دست می زنی؛ درد داره. یه لحظه یادت میاد که روحت رو جا گذاشتی

یه مشت مَثَل با طعم عسل

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی از چهارتا کاغذ کپی گرفت؛ شد هزار و پونصد. پول خرد نداشت. خانمی بیرون مغازه به شغل شریف تکدی گری مشغول بود. پنج هزارتومنی بهش داد خیلی خوشحال شد. نذاشت خوشحالیش زیاد طول بکشه گفت «پونصد خودت بردار بقیه اش رو بهم پس بده» متکدی گرامی با پر رویی پول رو پرت کرد توی پیاده رو. پول رو که از زیر دست و پای عابرها به مشقت برداشت

مثل هیچ کس

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پشت میز عزیزش نشسته بود. لبخند وارداتیش به لبش بود و افکار پرس شده اش رو زیر و رو می کرد. روحش شب تا صبح دنیای مدرن رو گاز زده بود و هنوز لغت نامه مغزش استخون درد داشت. صداش رو که مثل غلتیدن بشکه ای توی زیر زمین بود صاف کرد؛ دندون مصنوعی هاش رو از دهان بیرون آورد و توی آب نمک گذاشت تا مجبور نباشه به همه ی چراها جواب بده

شیخ صنعان به روایت نرجس

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ابتدای امر رخصت از جناب شیخ عطار نیشابوری و ایضا عذر خواهی به جهت دست برد زدن به مضمون و موضوع مثنوی وزین شون، امید که هم جناب عطار و هم شیخ و هم خوانندگان عزیز، بنده حقیر را مورد عفو قرار بدهند. نقل است در روزگاران بسا دور شیخی می زیست که باران رحمتش بی حساب همه را رسیده بود و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده

ذبیح عمو !

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی می خواست ابروش رو درست کنه زد چشمش رو هم کور کرد. عمو ذبیح منظورم هست. آقای قد بلندی که کف کله اش مورچه اسکی می رفت و توی موهای دور کله اش شپش استراحت می کرد. با شکم بزرگی که به زور حرکتش می داد که اگه به دست یه مامای کاربلد می افتاد چهار قل بچه از توش بیرون می آورد. روز تعطیل بود و فقط

خاکســـتری بودن

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ خاکستری پر رنگ، خاکستری کم رنگ، خاکستری بی رنگ چه فرقی می کنه خاکستری همیشه یه رنگه. مخصوصا وقتی همه زندگیت رو می گیره. افکار، رفتار، واکنش، برخورد، نگاه، سخن... همیشه همه چیز خسته کننده نیست ولی بعضی وقت ها یه لبخند ساده هم، سخت میشه