معرفی حمید جعفری (مسافر شب)


حمید جعفری (مسافر شب)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 9 اسفند 1368
کشور: ايران شهر: اراك
«باز باران با ترانه»
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرمو نازک چست و چابک
بادو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده داستان های نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا
گلچین گیلانی - روحش شاد


آخرین داستان ها ارسالی

از تعقل تا واقعیت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جمعی گرفته بودند

بگذر تا بگذرم!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) من و ماهان هر دو از پرسنل تاسیسات یک شرکت خصوصی در بیرون شهر هستیم. هر روز راس ساعت 7:30 صبح کار ما شروع می شود و راس ساعت 15:30 کار تمام می شود. البته به خاطر اینکه هر روز 2 ساعت بیشتر می مانیم، پنج شنبه ها تعطیل است. وقتی کار تمام می شود هر دو سوار موتور سیکلت های مان می شویم و به سمت منزل به راه می افتیم

دروغ لعنتی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعد ظهرِ یک روز تابستان است و هیچ ابری در آسمان نیست. جوانان و نوجوانان با لباس های رنگارنگ ورزشی در حال دویدن به دنبال توپ هستند. دروازه بان ها با دقت از دروازه های آهنی و کوچک شان مراقبت می کنند. اگر بخوبی مراقب دروازه ها نباشند، گُل می خورند مثل سپهر که بخوبی از دروازه اش مراقبت نمی کند و زیاد گُل می خورد

صلح کل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) -گریه نکن، الان اینجا نشسته و داره می خنده. تنهایی، تنها دوستش بود. نمی دانم او تنهایی را دوست داشت یا تنهایی او را. ستاره ی سهیلی بود حتی در وادی سلام. انگار آب می شد و در زمین فرو می رفت. ولی او آب نبود... نه! حکایت او، حکایت دریا بود. دریایی بی ساحل. ولی نمی دانم چرا همیشه عطش داشت. خودش می گفت از درون می سوزم

بختک

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از دالانِ تنگ و تاریک بیرون آمدم. هوا گرگ و میش بود. به چپ که پیچیدم ناگهان موجودی غول پیکر و ترسناک، برق چشمانم را ربود. گویا به پیکارم آمده بود. بدون لحظه ای تامل با هم درگیر شدیم. پنجه در پنجه ی هم، همچون شیر و پلنگ انداختیم. خواستم تا با تمام قدرت، پنجه هایش را بشکنم و ولی افسوس که داشتم شکست می خوردم

«سُم»

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف ها- داستان ها گفتنی نیستند. شاید بهتر باشد که آنها را پُشت قالی پنهان کنیم و بیاندیشیم که اصلن وجود ندارند. آنها را به هیچکس نمی توان گفت چون عادی نیستند. آنها همچون بسیاری از کلیشه ها که می خوانیم یا می شنویم، خُنثی نیستند. فلسفه دارند. حرف دارند. ضجه دارند و ... . گاهی وقت

باز مُحرّم شد...

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) sپیراهنِ مشکی. بوی ِاسپند. نوحه های حسینی و بارانِ اشک. ... پ ن1: تقدیم به آزادمردِ تاریخ، امام حسین (ع) که به بشریت آموخت؛ سکوتِ در مقابل ظلم، فریادست.

تولد پروانه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانوی شیک پوش از بانک خارج می شود در حالی که در دست چپ، یک کیف پُر از تراول در حال تاب خورن است. گوشی صورتی را از جیب مانتو آبی نفتی اش بیرون می کشد و شروع به حرف زدن می کند:" پولا رو گرفتم...خیلی زود مشکل کودکای موسسه ی خیریه رو حل میکنم...خیال راحت باشه پدر مهربونم." از پله های سنگیِ بانک پایین می آید

آخرش مرگه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پیرمرد سیگار فروش تا نگاهش به ظاهر آراسته ی مشتری نوجوان اُفتاد، قیمت سیگار را دو برابر کرد. مشتری با اکراه پول را داد و در دل به او بد و بیراه گفت. پیرمرد خوشحال بود؛ خیل خوشحال چون آن روز هزار تومان بیشتر پول جمع کرده بود. آخرش مرگه! راننده تاکسی تا فهمید که مسافر غریبست و شهر را خوب بلد نیست

۱۲ به وقت ایران

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پسرِ مجردِ همسایه طبقه بالا از مقابل دخترِ عزبِ همسایه طبقه ی پایین، در حال عبور است که ناگهان نگاهشان به هم دوخته می شود. پسر و دختر می خواهند نگاهشان را تا وصالی پاک از جنس ازدواج ادامه دهند اما فکرِ پسر به خانه ی مستقل، کارِ خوب، ماشینِ مدل بالا، خرجِ مراسم عروسی با شکوه، یک سرویس