معرفی حمید جعفری


حمید جعفری
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 9 اسفند 1368
کشور: ايران شهر: اراک
نویسنده، ویراستار و منتقد ادبی


آخرین داستان ها ارسالی

دور باطل

نمایش مشخصات حمید جعفری هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟» هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش

پروانه های کرامت

نمایش مشخصات حمید جعفری نور خورشید چشمانم را می زند ولی پروانه ها در آغوشم می کشند. شنیده بودم که فقط دور انسان های وارسته می چرخند و اکنون دور من. به عظمت شخصیت والایم پی می برم و به درستی مسیرم، ایمان می آورم. فروردین ماهِ پر شکوفه با صدای جیک جیک پرندگان، روحم را نوازش می دهد. پروانه های بی گناه، بهترین

کرونای دروغ

نمایش مشخصات حمید جعفری - هر مشتری پرسید، الکی تعریف کن و بگو عالیه. برخی از افراد سادن، زود باور می کنن. در کنار قفسه ی شوینده ها ایستاده ام که سری به علامت تایید تکان می دهم. چاره ای ندارم. گرانی، بی پولی و تحقیر را نمی توانم تحمل کنم. سال ها درس خواندم ولی در نهایت دوستانم که از راهنمایی ترک تحصیل کرده بودند از من موفق تر شدند

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

فراق

نمایش مشخصات حمید جعفری شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد. برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود

استاد گربه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری کیسه دسته دار غذای گربه ها را محکم در دست مشت می کنم و از میان آدمک هایی که سرشان در گوشی خیره است، تند تند گام برمی دارم. تلفن همراهم زنگ می زند، مهتاب است ولی فرصت جواب دادن را ندارم. در میان ازدحام جمعیت، احساس تنهایی ام بیشتر می شود. وارد خیابان نیمه تاریک می شوم و بدون نگاه به

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است

بازی روزگار

نمایش مشخصات حمید جعفری به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید: -غصه نخور رفیق! درست میشه بخدا! -آخه چطور گودرز جون! نابود شدم. هر چی داشتم رو برد. -پیش میاد، خودت رو ناراحت نکن. حل میشه

دوست

نمایش مشخصات حمید جعفری دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد

صفر چل

نمایش مشخصات حمید جعفری کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟ به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟ اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست