معرفی حمید جعفری (مسافر شب)


حمید جعفری (مسافر شب)
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 9 اسفند 1368
کشور: ايران شهر: اراک
کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
نویسنده و محقق


آخرین داستان ها ارسالی

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است

بازی روزگار

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید: -غصه نخور رفیق! درست میشه بخدا! -آخه چطور گودرز جون! نابود شدم. هر چی داشتم رو برد. -پیش میاد، خودت رو ناراحت نکن. حل میشه

دوست

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد

صفر چل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟ به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟ اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست

باشگاه(اتود)

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خورم. کیفم را برمی دارم و راهی مدرسه می شوم. از دو جنگل که عبور کنم به آنجا خواهم رسید

سفارش مدیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سرانجام به جایی خواهیم رسید. من سعید، یک جوان 27 ساله و جویای کار هستم. از شاگردان ممتاز تحصیلی بودم که فوق لیسانسِ نرم افزار را از دانشگاهِ دولتی گرفتم. بعد از آن عازم اجباری شدم و 21 ماه در مریوان خدمت کردم. آنجا یکی از بهترین دوستانم را وقتی روی مین رفت، از دست دادم. از اجباری همین خاطره ی بد، در ذهنم ماند

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم

کفتار خیس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه... کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی

فقیر غنی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند. حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند