معرفی مرتضی حاجی اقاجانی


مرتضی حاجی اقاجانی
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 20 بهمن 1354
کشور: ايران شهر: مشهد
روزی از ایام
بهر من یک نام
امد و افکند
از برم یک دام
اخر دست سرنوشت
سرنوشت پلید و زشت
بهر من اینچنین نوشت!!!
(مرتضی حاجی آقاجانی)
***********************
سلام
به همه اساتید و مهربانها و مهربانو های عزیز
اینجانب مرتضی حاجی اقاجانی
فرزند محمد متولد شهر مشهد
لیسانس عمران
در این محفل اهل دل و قلم فقط دارم می آموزم و از اینکه کنار شما هستم باعث افتخار و مباهاتم میباشد
من نه شاعرم و نه نویسنده ام....من فقط دلتنگی ها و درد هامو مینویسم و گزافه گویی بیش نیستم.
از صمیم قلبم برای تک تک تون بهترین اتفاق ها را ارزو دارم
ایام به کام
التماس دعا
یاحق


آخرین داستان ها ارسالی

حاضر جواب

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان طنز «حاضر جواب» *********** حدود سالهای 1375 بود و من سال اول دانشگاه بودم یادمه با دوستام داشتیم تو فلکه دوم تهرانپارس بسمت دانشگاه میرفتیم که یکی از دوستای تهرانی مان را دیدیم و ایشان شهره بود به حاضر جوابی ، مخصوصا به دخترها خیلی متلک می انداخت و کلا ادعا زیاد داشت ، اونروز

کوتاهی به بلندای صبر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی کوتاهی به بلندای صبر ******************** بعضی وقت ها خسته ی و بدنت درد دارد انگار تمام عالم را شخم زده ای می خوابی و بعد آرام می شوی امان از دردی که نهفته تو قاب عکس روی دیوار افکارت را بدجور شخم می زند و تو ساعت ها زل میزنی به قاب عکس و خیره می مانی ..... بعضی وقت ها بعضی دردها همیشگی

غبار تنهایی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک غبار تنهایی ******* غبار غم تو صورتش موج میزد باصدای حزون الود و گرفته رو به من کرد و گفت خوش به حالت گفتم چرا؟ گفت: هر موقع که میخواهم بلند بشوم و راه بروم ، باید مادر و خواهرم کمکم کنند تا تعادل برای ایستادن و راه رفتن را داشته باشم ، این درد سوغات به دنیا آمدنم بود دوبار عمل کردم اما

دلقک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی دلقک *** سِن تئاتر صندلی های پُر از تماشاگر پرده ی سِن افتاد دلقک ها شروع به رقصیدن کردند حضار ریسه شدند از خنده . . . نمایش تمام شد از سکوی سِن پایین آمد دلقک سوکتش را آویخت به پنجره لبخند حضار لیوان آب را به همراه قرص هایش سَر کشید و خرامان خرامان به سمت درب خروج رفت مردم

فصل مشترک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی در یک روز بهاری روی نیمکت یادش نشسته بودم و سراب حضورش را با ورق زدن خاطراتش زنده نگه داشتم دخترک فالگیر کنارم نشست نیاز را در چشمانش مرور کردم کف دستم را در اختیارش قرار دادم خیره شد به خط خطی های طالح م لبخند تلخی زد علت را جویا شدم گفت: عجب فصل مشترک قریبی داریم من و تو گفتم : چرا؟ گفت: من از درد فقر رنجورم تو از هجر یار اندوهگینی هردو

محکمه

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی از او پرسیدم از کجا می آیی گفت: از محکمه خنده ام گرفت گفت: به چی میخندی؟؟ گفتم: به تو و به این جماعت گفت: چطور!!! گفتم: محاکمه ای که محکوم در آن حضور ندارد، چگونه حکم کردی؟ گفت: مهم نیست گفتم: پس چی مهم است؟ گفت: مهم اینست که جماعت بپذیرن گفتم: حال پذیرفتن گفت: جماعت ما یا سفید می

برف پاک کن خیال

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی شدت باران به حدی بود که برف پاک کن هم مجال پاک کردن شیشه جلوی ماشین را نداشت ، رعد و برق و غرش آسمان حس غریبی را در وجودم متبلور کرده بود ، چشمم به جلو خیره و سایه ترافیک بزرگراه روی دلم سنگینی میکرد ، این اقلیم مُثابه خنجری زهر آلود بود که سینه م را واکاوی میکرد، و منو با خود برد به زیر خاکستری خیالم در سالیان دور ولی

هم دور هم نزدیک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی صدای زنگِ ساعت رومیزی از خواب بیدارم کرد، اصلادوست نداشتم بلند بشوم ، تمام بدنم کِرخ و لمس بود ، علتش برمی گشت به هوای شرجی و رطوبتی محل کار و به نوعی زندگیم ، وقتی که خواستم از درب اتاقم در یک کانکس کاروان بیرون بیایم ، هوشیارتر شدم ، بی زبان لولای در هر روز صبح با صدای بلند "قیچ

پینه دستان

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی همیشه دست و دلِ پدرم میلرزید وقتی که به خیابانی می رسیدیم که مستقیم به خانه مان ختم میشد ، برای همین ما را وادار میکرد از خیابان بالاتر بسمت خانه برویم ، آن زمان من بچه ی کنجکاو بودم و همیشه از پدرم سوال می کردم که چرا راه مان را دور می کنیم؟؟ او نگاه معنی داری به من میکرد و میگفت:

امان از جوانی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی امان از جوانی این جریان برمیگردد به دوران جوانی من، اون موقع دغدغه و غمی نداشتیم ، و فقط فکر خوش گذرنی و تفریح بودیم ، حالا بهتره بریم سر داستان و اقعی ، من همینجا معذرت میخوام از اون خانواده... دیگه ببخشید جونی بود دیگه... سال 74 من تهران درس میخوندم و این داستان موقعی اتفاق افتاد