معرفی شيدا سهرابى


شيدا سهرابى
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 1 مهر 1372
کشور: ايران شهر: خرم اباد


آخرین داستان ها ارسالی

پیسی ( قسمتِ سوم)

نمایش مشخصات شيدا سهرابى بعد از کلی این در آن در زدن و چشم انتظاری بالاخره دو شرکت مرا دعوت به مصاحبه کردند . باید راهی می شدم . پدرم مخالفت می کرد ولیکن من می دانستم که باید بروم و نامزدی را هر چه سریع تر بهم بزنم! طی این مدت بقدر کافی از او فاصله گرفته بودم. مثل قبل دوری ام برایش سخت نبود، شاید اندکی به نبودن هایم عادت کرده بود

پیسی (قسمتِ دوم)

نمایش مشخصات شيدا سهرابى انتهای قسمت قبلی: بارها و بارها در ذهنم ، در خلوتم ، در شلوغی کارم تصویرش را در ذهنم طراحی کرده ام. اما این بار عمیق تر به نقش بندی هایِ روی ِ کاغذ خیره می شوم... . ادامه دارد.... قسمت دوم زمختی بینی مردانه اش لب های گوشتی ، گونه های بر آمده و استخوانی با موهایِ مواجِ سیاه که عمری را در حسرت دست بردن لای ِ موهایش سپری کردم

پیسی ( قسمت اول )

نمایش مشخصات شيدا سهرابى امروز هم هوای لندن ابری و دلگیر است ، اما حالِ گرفته اش به روحم چنگ می زند. درست مانند بیست ودو سال پیش که دبیرستان می رفتم ، گوشتِ کنارِ انگشت شصتم را با ناخنِ انگشتِ اشاره ام پاره پاره می کنم. گهگُداری خونش را می مکم و با دندان تکه ی پوست ِ کنارِ ناخنم را با دندان می کشم. بعد از بیست و دو سال این عادت به سراغم آمده

ساترانِ سربلند

نمایش مشخصات شيدا سهرابى قسمت اول نگاهم روى كيف خيره مانده بود، چه رازهايي در پسِ خود پنهان داشت. كيف را كه بلند كردم كاغذ تاخورده ايى از آن روىِ زمين افتاد. تنِ كرخت و وا رفته ام را روىِ تخت رها كرده ام ، پاهايم را ب سمت شكم جمع شده دستانم را بهم گره زده ام و زير چانه ام قرار دادم،چشمانم سوز ميزند به

ساترانِ سربلند - قسمت دوم

نمایش مشخصات شيدا سهرابى قسمت دوم تكه كاغذى ك چند ماه پيش در ان خط نوشتى داشتم روىِ زمين افتاده بود، انتهاى كاغذ خاليست نميدانم چرا دلم ميخواهد بقد يك پاراگراف هم شده بنويسم... اين روزها نفسم تنگ تر از سينه ام بالا مى آيد. نگاه هاىِ معنى دار مرا به حبسِ ابدى در خانه محكوم كردند. نگاه هاىِ زن ستيز و زن گريز! هواىِ خانه كهنه شده

ساترانِ سربلند-قسمت سوم(پايان)

نمایش مشخصات شيدا سهرابى ساترانِ سربلند -قسمت سوم - دو...دوستم و ... برادر شوهرم هستن. - اوه خدايا! ... پَ خيلي سخت هستش براتون! توكلتون به خدا باشه! ايشالله خدا شفاشون بده. - راستش مى ترسم شما هم قضاوتمون كنيد... وگرنه همون اول خودم نسبتم رو مى گفتم. كتاب را رو به رويم گرفت. - اينو جا گذاشتين... - اوم... واى ... پاك خاطرم سمت كتاب نبود

پايانِ روزِ سوم

نمایش مشخصات شيدا سهرابى ساعت زنگىِ شوهر مادرِ خدابيامرزم به صدا در آمد. ديشب نميدانم چرا هوس كرده بودم با صداىِ زنگ زده و زوار در رفته ى ساعت قديمى قدقدى بيدار شوم. مادر ك نيست سكوت خفه كننده اى خانه را حصار بندى مى كند و به من حس مترسك سر شاليزار بودن دست مى دهد.انگارى ك ديوار ها هم رمق و ناى سر پا ماندن ندارند! گويي هر نت نجواي مادر ، جان ب تمام بى جانيه اين خانه ميبخشد

عذابِ عشق

نمایش مشخصات شيدا سهرابى به سياوش فكر ميكنم، راست مى گويد؛ بايد زندگى ام را از اين منجلاب نجات دهم!... با او همكارى ميكنم،سياوش منجى من است. صداى قدم هاى رضا در راه رو ميپيچد و افكارم را مى پراكنم نكند ك صداى افكارم به گوشش برسد. تلويزيون سريال نشان مى دهد، بايد كانال را تغيير دهم ،كنترل تلويزيون از دستم مى افتد

عشق مادری به قیمت سنگسار

نمایش مشخصات شيدا سهرابى نفس هایم را به اکراه میبلعم. قفسه ی سینه ام با عجله بالا و پایین می شود، دلم میخواهد هر چه زودتر از مخمصه ی بلهوسانه ی نرینه صفت، رها گردم. نور مهتاب از پنجره ی کوچک به هیکل پَت و پهنش میخورد و سایه ی مهیبش بر جسمک بی دفاعم سایه می گستراند....چشمانم را از ترس میبندم. در دلم خدا خدا میکنم تمام شود، هر چه زودتر

تقدیر بی جان

نمایش مشخصات شيدا سهرابى تقدیر بی جان امروز بیست و هفتم تیر ماه ،هنوز هم درست نمیتوانم آب دهانم را قورت دهم، شاید بخشی از گلویم به سمت داخل هجوم برده است. قدری نفس هایم از سینه ام تنگ تر بالا می آیند. هوا گرم است، تمام تنم عرق کرده در این تاکسی درب و داغان لعنتی. عرق گردنم ب سمت پایین ک می آید و روی زخمم خودش