معرفی حسین مولایی


حسین مولایی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 6 آبان 1369
کشور: ايران شهر: ری
نوشتن مثل زندگی میمونه، نویسندگی شغل نیست یک عشق؛ عشق به روایت کردن زندگی...


آخرین داستان ها ارسالی

ساعت مچی

نمایش مشخصات حسین مولایی ساعت‌ها همیشه روی دیوار آویزان هستند، این دیگر برایم جذابیت ندارد؛ من دوست دارم که ساعت همیشه همراهم باشد. ساعت مچی اختراع خیلی جالب و دوست‌داشتنی است، پول داشتن همیشه جزء آرزوهای بزرگم بود اما خوب همیشه به خاطر وضعیت درآمد پدرم، بی‌پول بودیم. اون روز شنبه بود، سر کلاس ریاضی

خط شکن

نمایش مشخصات حسین مولایی شب قبل عملیات بود، احمد باذوق و شوق روی تپه نشسته بود، نگاه‌هایش را به پوتین‌هایی که تازه داده بودند خیره کرده بود؛ با خودم گفتم حتماً دلش نمی‌آید آن‌ها را برای عملیات بپوشد! مدت‌زمان زیادی بود که از پوتین‌های نو خبری نبود، عملیات باقدرت شروع‌شده بود و به یک محور حساس رسیده

نقاشی

نمایش مشخصات حسین مولایی دخترک سخت مشغول نقاشی کشیدن است، نقاشی زیاد تعریفی ندارد؛ چند تا کوه و درخت و یک‌خانه ساده.گاه‌گاهی نیم‌نگاهی هم به پدرش که روی مبل نشسته می‌اندازد.نقاشی تقریباً تمام‌شده و فقط رنگ‌آمیزیش مانده است.دخترک بلند می‌شود و از اتاقش یک بسته مداد رنگی می‌آورد. بهترین و خوش‌رنگ‌ترین

گلفروش

نمایش مشخصات حسین مولایی خارجی/روز/کنار خیابان //چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند. //صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند. //مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد

خانه کعبه

نمایش مشخصات حسین مولایی حاجی برای سفر به خانه خدا آماده می شد.هرچه لازم بود تهیه کرد.انگار دیدن خدا خیلی چیزها می خواهد.حج اش مستحبی بود.تمام اهل روستا از ثروت حاجی مطلع بودند.حاجی از شوق دیدار خدا سر و پا نمی شناخت ،بار سفر بست و عازم خانه خدا شد. روز بعد عروس حاجی کنار پنجره نشسته بود.خیره به بیرون شده، ناگهان زن مسکین همسایه را دید که در خرابه ایی مشغول انجام کاری است

مجهول

نمایش مشخصات حسین مولایی برق چشمانش دنیایی را ویران میکرد̨ وسعت نگاهش به اندازه دنیابود.رنگ چشمانش سیاهه ی عشق و مهربانی بود. موهای طلایی اش در پرتو نور خورشید به مانند آتشی سوزان بود. صدای خنده هایش نوای آرامشی دل انگیز و رویایی بود.امید به زندگی در روحش چند برابر سن کوچکش بود.آسمان وجودش بیش از هفت آسمان بود̨ آسمانی آبی و بی کران با پرندگانی زیبا و دلربا

غرورتلخ

نمایش مشخصات حسین مولایی هوا کمی سرد است از خانه برای خرید نان از محله ی دیگر قصد رفتن کرده ام فکرم مشغول است آرام قدم میزنم سرم گاهی پایین و گاهی بالا است نگاهم بی هدف میچرخد گاهی به این سمت گاهی به آن سمت گویی قرار است اتفاقی بیافتد و زندگی درس مهمی به من بدهد ناگهان توجه ام به یک زوج که در جلویم در حال حرکت