معرفی حسین شعیبی


حسین شعیبی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 15 اسفند 1347
کشور: ايران شهر: تهران
hossein_shoeibi@yahoo.com
به قول عکاسباشی در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما: من با نگاتیو مست میشم و با پوزیتیو هوشیار!
مکانیک خوندم ولی دوست دارم ببینم (سینما) بخونم و بنویسم (ادبیات) و بازی کنم! (شطرنج)


آخرین داستان ها ارسالی

«خاطراته یک ماهی قرمز فلک زده»

نمایش مشخصات حسین شعیبی پنجشنبه پنجم فروردین فکر کنم چند ساعتی می‌شود که به پهلو شده‌ام. چشم‌هایم را ببندم بهتر است. یک چشم توی آب، یک چشم بیرون آب! حالت تهوع دارم. ای کاش می توانستم از این رو به آن رو بشوم. یکشنبه اول فروردین این آدم های منحنی چقدر الکی خوش هستند. بیخود و بی جهت یکدفعه همدیگر را بغل کردند

همکاران قدیمی

نمایش مشخصات حسین شعیبی ویلیام پشت میزی دونفره در گوشه تاریک رستوران کوچک و قدیمی "لیکور" نشسته بود. به آهستگی شام می‌خورد. چمدان کوچک کنار پایش گواه آن بود که این آخرین شامش در این شهر بود. مردی با کلاه لبه‌دار و هیکل درشت به او نزدیک شد. نگاهی به اطراف انداخت و روبرویش نشست. ویلیام گفت: «سلام نورمن، کاروبار چطوره؟» مرد کلاهش را روی میز گذاشت

مرا ببوس

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای سوزان آفتاب ششم مرداد نودوپنج حسابی کلافه‌ام کرده بود. پرسه زدن در راسته کتاب‌فروشی‌های روبروی سینما بهمن و دانشگاه تهران، سنت آخرین چهارشنبه هر ماه من بود. با خیلی از فروشندگان دم‌خور بودم. بعد از کلی گشت‌وگذار در تک‌تک کتاب‌فروشی‌ها، به اول خیابان فخر رازی رسیدم.

اینجوری بهتره

نمایش مشخصات حسین شعیبی دختر زیر باران منتظر ایستاده بود. ماشینی جلوی پایش توقف کرد. « بیا بالا خانوم، تاکسی گیر نمیاد» دختر در جلو را باز کرد و سوار شد. «چتر با خودم برنداشتم. ببخشید صندلی خیس شد» راننده درجه بخاری ماشین را بالاتر برد. «دستمال کاغذی توی داشبرد هست. صورتتون رو پاک کنید.» دختر لبخندی زد

خوب، بد، زشت

نمایش مشخصات حسین شعیبی برای رفتن به محل کار از مترو استفاده می‌کردم. برای این کار هر روز با دوازده دقیقه پیاده‌روی و عبور از چند کوچه به ایستگاه می‌رسیدم. یک روز حدود ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. برای رسیدن به مترو همیشه یک مسیر ثابت را می‌رفتم. در پیاده‌رو در حال عبور از کنار خانه‌ها بودم که گوشه مثلثی کاغذی در لای در یکی از خانه‌ها نظرم را جلب کرد

شش داستان کوتاه

نمایش مشخصات حسین شعیبی «دلداده» بازنشست شد. وقتی او را کشان کشان از دفترش به بیرون می‌بردند، پایه‌های صندلی رد عمیقی بر روی زمین گذاشته بود. ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء مرد متعجب نگاهی به تصویرش در آیینه کرد. تصویر داخل آیینه دستی به صورت اصلاح کرده خود می‌کشد. موهای ژل زده و مرتب، شادابی خاصی به تصویر داده است

بک‌اسپیس

نمایش مشخصات حسین شعیبی به صندلی چرخ‌دار میز کارش تکیه می‌دهد. با کف پایش به لبه میز فشار داده و کمی از صفحه مونیتور چهارده اینچ و تمام مشکی‌اش فاصله می‌گیرد. انگشتانش را در هم قفل کرده و روی شکمش می‌گذارد. به آخرین کلمات بخش پایانی داستانش در صفحه مونیتور خیره می‌شود. "حسین شعیبی _ آذر 95". به سمت کامپیوتر می‌رود

زیرطاق

نمایش مشخصات حسین شعیبی «من نمی‌فهمم، کی میخایی آدم بشی؟ یا شلوارت پاره میشه، یا لباسات جر میخوره، یا شیشه می‌شکونی» مادرم در حال دوختن وصله مارک آدیداس برروی سر زانوی شلوارم بود. عصبانی بود. هرقدر فریاد می‌زد، دلش خنک نمی‌شد. خواهرم می‌خندید. راضی از وضعیت بغرنج من. «خب تو هم حرفی بزن مرد. ناسلامتی باباشی! نباید ازت حساب ببره؟» پدرم هم عصبانی بود

گوشی را بردار

نمایش مشخصات حسین شعیبی _ سلام پسرم خوبی؟ لیلا جون چطوره؟ دیروز خواهرت فرنگیس اومد پیشم، ماشالا نوه‌ام چقدر بزرگ شده ... میدونم سرت شلوغه، به خدا راضی نیستم هر هفته پاشی بیایی اینجا ... یک کلاه برات بافتم که سرت نچاد... اینقدر اینجا از شماها ۵ تا خواهر و برادر تعریف می کنم که هم اتاقیم به هم حسودی میکنه ... اذیت نمیشی که من هر روز زنگ میزنم؟ صبح یک ساعت با نگار جون حرف زدم

بهار

نمایش مشخصات حسین شعیبی بعدازظهر خشک و بسیار گرمی بود. هیچ لکه ابری در آسمان داغ تابستانی تهران نبود. بهار در حالیکه چند کیسه پلاستیک میوه در دستش بود، از سمت سایه کوچه در حال حرکت بود. موهای بیرون‌زده از روسری، به شقیقه‌های عرق‌کرده‌اش چسبیده بودند. حمید با صورتی استخوانی و اندامی نحیف، با تند کردن قدم‌هایش به زن نزدیک شد