معرفی لیلا حسن زاده


لیلا حسن زاده
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 12 مرداد 1356
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

جشن تولد

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده در کجا هستم من؟ حس سرما دارم! آه دستم، پایم! من چرا می‌لرزم؟ نکند بیمارم! وای ای وای چرا سنگینم؟ چشم‌هایم بسته‌ست؛ در فشارم انگار؛ نکند مرده‌ام؛ یا که کابوس بدی می بینم! نه نشد؛ آخ نشد؛ که تکانی بخورم؛ وا دریغ از حرکت؛ شده‌ام نقش زمین مادر جان! کاش می شد که صدایت بزنم؛ اما من

هیس!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی صدای دست و جیغ و کل کشیدن مهمان‌ها مدام بلند است و هرکس به‌نوعی ابراز شادی می‌کند. صدای بم عاقد که بلند می‌شود، سروصداها فروکش می‌کند و گوش‌ها تیز: عروس خانم برای بار دوم می‌پرسم، وکیلم؟ فریاد پرانرژی و شادی از بالا به سرم اصابت می‌کند: عروس رفته گلاب بیاره! نگاهی

احترام

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بی‌مقدمه پرسید: به کی میخوای رأی بدی؟ ریاست جمهوری رو میگما، شورای شهر که حالا... دوست داشتم جوابش را بدهم؛ ولی حرفی نزدم و فقط نگاهی عمیق به صورتش انداختم طوری که معذب شد و ادامه نداد. سرم را پایین انداختم و به کارم ادامه دادم. دوباره پرسید: چیه؟ مگه حرف بدی زدم؟ خوب نظرت برام مهمه!

خروس

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بانگ خروس را که می‌شنوم، حرکتی به خودم می‌دهم و بدون اینکه چشم‌هایم را باز کنم، دستم را به این‌طرف و آنطرف می‌چرخانم و دیگر صدایش نمی‌آید. نفس راحتی می‌کشم و سرم را در متکا فرو می‌برم. هنوز چند ثانیه نگذشته دوباره صدایش بلند می‌شود... خروس فرار کرده و چند قدم آن طرف‌تر، روی سنگ سیاه صاف کنار حوض نشسته و همچنان می‌خواند

برفک

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی عمو احمداینها که خانه شان سر کوچه مان بود، از مشهد برگشتند. همان روزگوسفند زمین زدند و ما را برای شام و خوردن دل و جگر دعوت کردند؛ ولی من اصلا دوست نداشتم بروم. برای خودم دلیل قانع کننده ای داشتم؛ ولی نمی توانستم به زبان بیاورم تا اینکه مهدی که دو سه سالی از من کوچکتر

جایزه

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده عاشق دوربین عکاسی بود، وقتی کسی را که دوربین دستش بود می دید،‌دلش غنج می‌رفت و بی‌اختیار چند قدم به دنبالش می رفت و محو تماشای او می شد. با چشم های درشت و دهان باز. انقدر نگاهش می کرد تا طرف کم می آورد و با چشم غره و اخم می‌پرسید: چیه نیگا داره؟یا آدم ندیدی؟! یا... وقتی این حرف‌ها

هدیـــــــــه!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده - چی شد؟! بالاخره مجوز ساختمون رو گرفتی یا نه؟ - نه بابا،‌پدرم دراومده از بس تو این اداره بالا پایین رفتم، گیر یکی دو تا امضام! - حرف حسابشون چیه؟ - چه عرض کنم، میگن باید پارکینگ رو تأمین کنی؛ نمیدونم بنات زیاده، زمینت کمه! موندم چه کار کنم! دیگه بریدم؛ ولی راستش حیفم میاد این همه هزینه می کنم؛ واس خاطر این قضیه

انتخاب

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده - بیا عزیزم؛ بازم نامه درخواست همکاری برات اومده؛ تا کی میخوای این اداره‌ها و شرکت‌ها و وزارت خونه‌ها رو معطل خودت بکنی؟ برو با یکیشون قرارداد ببند و قال قضیه رو بکن؛ بالاخره این همه سال درس خوندی که به درد این مملکت بخوری! غیر از اینه؟ بلند شو،‌ این چند وقته که فوق لیسانست رو

روزه اولی!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده به‌نام خدا آفتاب داغ تیر ماه به شدت می بارید و همه چیز را خشک می کرد. لباسم را بالا داده بودم و بی‌حال روبروی کولر آبی پر سروصدای جلوی ایوان دراز کشیده بودم. هر چقدر پهلو به پهلو می‌شدم و لب های پوست انداخته‌ام را تر می‌کردم، خوابم نمی‌برد؛ ولی هر طور بود، باید مقاومت می کردم

چک چک چک...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باران از شب گذشته به شدت می‌بارید. سقف چک چک، چکه می کرد و نگاه نگران یارعلی به ظرف‌هایی بود که خانم گل در جای جای خانه چیده بود تا گلیم‌ها خیس نشوند. خانم گل در حالی که لگن مسی سیاه شده‌ای را در دست داشت از پستوی خانه به اتاق آمد و به چهره نگران همسرش نگاه کرد: « حالا چه‌طو میشه؟