معرفی مهشید سلیمی نبی


مهشید سلیمی نبی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 3 آبان 1373
کشور: ايران شهر: تهران
وقتی خیال دست به قلم میشود...


آخرین داستان ها ارسالی

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی ذهن ادم که مشوش میشه یاد خاطرات قدیمی میوفته بعد از کند و کاوی وسواس گونه ،با توهماتی عمیق ذهنش برمیگرده برمیگرده برمیگرده بعد میفهمه شاید درست بوده شاید حتی کاراشم اشتباه نبوده بعد دو تا اسپریم میخوره و میگه اخه متوهم ،خیال واهی به چه دردت میخوره .بعد دلش میگره یاد خوشی ها میوفته میگه شایدم تقصیر من بود

حالم از احوالات صورتی مایل به کرم

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی دلم میخواهدهایم وقتی تمام میشود که در اوجم مانند گل سرخی که سر بلند میکند رو به افتاب این روز ها برایم معنی دوستت دارم زیبایی و خوشبختی یکی شده است اصلا این واژگان در خور معنای حقیقی خود جای نگرفته اند و مانند کلمه دیوانه و احمق و جود خارجی ندارند زیرا جهان زیباتر از این کلمات

رویا

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی زندگی رو که خلاصه کنیم میشود محبت تست روانشناسی میگوید من انقدر ارامم که گاهی شاید به نحوی نگرانی را حس میکنم سالمم ولی دلو هوای مولا کرده ... قاطی کردم نه ولی دلم تنگه دکتر توی صندلی جابه جا میشود و میگوید دفترچه بیمه تو اوردی ..؟ -من دفتر چه بیمه ندارم ... -پس برات ازاد مینویسم

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

ارزش ها

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sمدرسه که میرفتم میگفتن ادم کثیفی هستی ... به یکی از بچه ها که کمی باهاش مشکل داشتم رو کاغذ نوشتم که من کثیف نیستم دقیقا همین جمله بود دیدم زنگ تفریح که کاغذ رو انداخته زیر پاش رو زمین..

تو منو دوست داری؟

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sراز زمینی خواستم گشتم گفتن تفکر و هر انچه به آن فکرکنی همان میشود مشاور گفت همت میخواهد خدا گفت تو منو دوست داری؟ گفتم السابقون السابقون اولئک المقربون صدای بالی صورتی کنار گوشم چراغ رو روشن کردم

بی نظیر بوتو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی تو خونه ی دوستم بودیم که پدرش امد داخل سراسیمه خطاب به همسرش گفت :تلویزیون رو روشن کنید بی نظیر بوتو رو ترور کردن، تلویزیون رو روشن کنید اون موقع نمیشناختمش ،،،تو دوران راهنمایی بودم از این قضایای پاکستان یادمه که هتلی رو تو اسلام اباد زدن و خواهرم شب خواب بد میدید الان تقریبا

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور

اسکیزوفرنی دو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

عادت نمیکنیم ، اقتباسی ازاد از اثار زویا پیرزاد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی غمگین روی موبایلش خم شده بود وقطرات اشک اش ارام روی میز میریخت حلزون پخته را کنار زد بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت چند سال بود دیگر بچه ها و همسرم از تمیزی خانه از غذاهایی که دوساعت وقت میگذارم و انان را میپزم تعریف نکرده اند ? ،دیگر باید برای خودم وقت بگذارم آنتا مسخره ام میکند