معرفی مهشید سلیمی نبی


مهشید سلیمی نبی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 3 آبان 1373
کشور: ايران شهر: تهران


آخرین داستان ها ارسالی

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

ارزش ها

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sمدرسه که میرفتم میگفتن ادم کثیفی هستی ... به یکی از بچه ها که کمی باهاش مشکل داشتم رو کاغذ نوشتم که من کثیف نیستم دقیقا همین جمله بود دیدم زنگ تفریح که کاغذ رو انداخته زیر پاش رو زمین..

تو منو دوست داری؟

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sراز زمینی خواستم گشتم گفتن تفکر و هر انچه به آن فکرکنی همان میشود مشاور گفت همت میخواهد خدا گفت تو منو دوست داری؟ گفتم السابقون السابقون اولئک المقربون صدای بالی صورتی کنار گوشم چراغ رو روشن کردم

بی نظیر بوتو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی تو خونه ی دوستم بودیم که پدرش امد داخل سراسیمه خطاب به همسرش گفت :تلویزیون رو روشن کنید بی نظیر بوتو رو ترور کردن، تلویزیون رو روشن کنید اون موقع نمیشناختمش ،،،تو دوران راهنمایی بودم از این قضایای پاکستان یادمه که هتلی رو تو اسلام اباد زدن و خواهرم شب خواب بد میدید الان تقریبا

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور

اسکیزوفرنی دو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

عادت نمیکنیم ، اقتباسی ازاد از اثار زویا پیرزاد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی غمگین روی موبایلش خم شده بود وقطرات اشک اش ارام روی میز میریخت حلزون پخته را کنار زد بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت چند سال بود دیگر بچه ها و همسرم از تمیزی خانه از غذاهایی که دوساعت وقت میگذارم و انان را میپزم تعریف نکرده اند ? ،دیگر باید برای خودم وقت بگذارم آنتا مسخره ام میکند

رنگم کن ،صورتی کم رنگ

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی دلش گرفته بود چند روزی بود نتوانسته بود درست وظیفه های زندگی اش را که کارهایی تعریف شده بود انجام دهد با انجام ندادن چند وظیفه از خیر کل اش گذشته بود ...شب با خداوندش حرف زد خدایش میدانست دل بنده اش از تنبلی های خودش گرفته ،شروع کرد به حرف زدن نه حرف درباره مشکلاتش بلکه درباره احساساتش

شاید پوچ شاید پر

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی قبل از شروع امتحان دانشگاه یکی از همکلاسی های پسر کلاس از دوستش پرسید که خوندی نفهمیدم چه جوابی گرفت بعد از من پرسید گفتم کمی خوندم گفت پاس میکنی در جوابش گفتم نمیدونم امتحان که شروع شد پشت سرم همش میگفت سیی ،سیی ...من فامیلیم سلیمی است...منم هیچی بلد نبودم با خودم گفتم چه اعتماد به

دلم

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sظهر که پاشدم دو تا خانم اومده بودن خونمون تا برای عید تمیز کاری کنن مامانمم عصبانی که چرا اون خانمی که گفته بود نیامده کلی غر زد منم موقع رفتن خانم ها عطری که خودمم ازش استفاده نمیکنم از بس دوسش دارم چکوندم رو لباساشون.