معرفی عبدالله عمیدی


عبدالله عمیدی
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 3 فروردين 1345
کشور: ايران شهر: تهران
amidiabdollah@yahoo.com
سال هاست که سرگردان بودنم، حالا که سرم گرم آن شده، دانستم که نبودن معنی بود و من...


آخرین داستان ها ارسالی

...اهل نامردی نیستم

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی از همان روزهای اول حسن‌آقا می‌گوید آقا "فضل‌الله" خوابی دیده که باید بشنوی. این دومین سفر است که به زاهد شهر می‌روم و آقا فضل‌الله مسافر احسان و صله رحم است و توفیق دیداراش نصیبم نمی‌شود. فضل‌الله هم سن و سال کریم است. از همان هم سن و سال‌هایی که مثل کریم پر و بال جبهه رفتن می‌زدند

بهار تا بهار

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غیژ ترمز تندش عابران را میخکوب کرد. از شیشه پایین آمده سمت راست، نگاهش چراخاند درون شلوغی پیاده رو. از قد بلندش مطمئن بود که می بیندش. ده قدم قبل دیده بودش، چشمش درست می دید، شاسی بوق ماشین رو فشار داد. خودش بود. با دست اشاره کرد بیا. پرید پایین و رفتند توی آغوش هم، معلوم است دیداری کهنه داشته اند

سوژه اصل است

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی چلق چلق چلق چندتا عکس انداخت، سوژه برگشت با نگاه معنی داری زل زد توی چشمای عکاس. علی که سمت راست من و مجید حرکت می کرد، با حالتی شگفت زده درجا زد و نگاهش روی عکاس و سوژه اش متوقف شد. عکاس هاج و واج مانده بود که چرا سوژه سر و صدا راه انداخته. هی می گفت: بابا من عکس انداختم قتل که نکردم که! کم کم عکاس و سوژه و علی و من و مجید بین حلقه ای از مردم بودیم

قایقی در مِه

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی انگار عجله دارد دستم می¬گیرد و می¬برد گوشه¬ای خلوت، اطراف را می¬پاید و آهسته می¬گوید: حسن¬جان بعضی از روزها صبحِ بعد از طلوعِ آفتاب، مهِ غلیظی روی رودخانه می¬گیرد، بیا تا با قایق بریم اونور اروند! : قاسم جان بریم چیکار؟! : هم رأس¬البشه را از نزدیک ببینیم، موانع و خورشیدی¬هایی که

نی لبک پسین دمان

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از دشت رو به دِه دارد. ابر مخلوطی از تیره و آبی رنگ. در هم پیچیده و آسمان را پوشیده. دخترک به بهانه بردن بادیه خاله جیران. که صبح دوغ تازه آورده. از خانه می¬زند بیرون. خانه خاله جیران نزدیک ورودیِ غربی دِه است. از بد حادثه. خاله جیران و عمه نازی و بی بی نوشی. درِ حیاط ایستاده¬اند، گرم حرف¬های زنانه و چشم¬شان مثل چشمان عقاب در اطراف می¬چرخد

کودک و باران

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی رفت پشت پنجره و پرده ساده را کنار زد، نشستن باران را روی موزائیک های معمولی حیات دید و توی دلش گفت: پس درست شنیدم، صدای باران است. ...رایانه همراهش را روشن کرد، پنجره ای گشود و جستجوگر یوز را احضار کرد، نام و مدل دستگاه ضبط صدایش را به یوز داد و کلید جستجو را زد... اول صبحی برق خانه اشان با نامزد یا مادرش قرار داشت و رفت سر قرار

قهرمان دختر شینا

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی می دانستم که شنا بلد نیست، وقتی توی هور بودیم گاهی توی آب می افتاد و دست و پا می زد... آن شب کنار رود را رها نمی کرد، می رفت ساعتی به آن طرف زل می زد و می آمد، هنوز هورت آخری چایش فرو نداده بود که دو باره بر می خواست... شاید فریاد صبح ایوب توی گوشش بود، تا صادق گفت: بابایی هم... فریاد زد: نههههه نههههههه، عزیز میاد

...اینجا بود!

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سر می‌ خورد روی صورتش، سرش پایین بود. حالا حالاها باید تحمل می‌ کرد، خسته نمی‌ شد، هی از پیشانی تا چانه و چانه تا پیشانی، از گونه ی چپ تا گونه ی راست و بالعکس، شب بود، باران تندی می بارید، خانه با نور فانوسی از مواریث مادر بزرگ روشن بود. چشمم خسته نمی شد، باز نگاه و باز نگاه، غرش رعدی تند خانه را تکان داد، فانوس افتاد

تَرکه بازی

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غرش های ترسناکی داشت، اجازه نمی داد کسی نزدیکش برود، پیچ و تاب می خورد و می رفت، چند روزی بود که اینجوری وحشی شده بود، سال های سال مردم کنار او زندگی می کردند، این اتفاق کم نظیری بود، دیشب از نیمه نگذشته بود که نعره هایش بلند شده و دل زن و بچه ها و همه ی مردم را لرزانده بود. آفتاب از

رضا و بهاره

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی كنارمزرعه كه حوالي آن جاده‌اي خاكي عبور مي‌كند،‌ رضا و محمد با هم باري علوفه بريد‌ه‌اند، توي چادر كرده و منتظرند تا فرد سّومي بيايد و از او كمك بگيرند كه بار بر الاغ نمايند. هوا ابري است، گه گاه نم نمي هم باران مي بارد. رضا و محمد ابتدا با هم گرم تعريف‌هاي هميشگي دوران نوجواني‌اند،