معرفی محمدرضا د.ب


محمدرضا د.ب
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 7 شهريور 1376
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

دنباله داری - قسمت سوم

خانم پرستار وارد اتاق شد. تازه به هوش اومده بودم. دور و برم خیلی چیزا میدیدم که انگار قبلا دیده بودم. همون بیمارستانی بود که قبلا برای عیادت از داود اونجا رفته بودم، ولی این بار با این تفاوت که خودم هم کنار تخت داود یه تخت داشتم و روی تخت دراز کشیده بودم. وقتی به هوش اومدم، پرستار سریع دکتر رو خبر کرد تا بیاد و چند تا اخطار بهم بده

دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری

دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟ - بله همه چیز درسته. - پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم. دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر

مهتاب، فراتر از رویا

عادت خوبی هست یا نه نمی دانم؛ اما اون سال تقریباً به نفع من تمام شد.اما چرا تقریباً؟ توضیح خواهم داد. نوروز هرسال ، از روز سوم تا هفتم را همراه اهل فامیل به پارک، سینما یا هر جای دیگر که خوش بگذرد، می رفتیم از روز هفتم تا روز دوازهم هم به دید و بازدید می پرداختیم و در آخر هم روز سیزدهم رو به یکی از شهر های مجاور می رفتیم

آهای دزد

ه نام خدا «آهای دزد ... بگریدش» کسی به فریادهایم توجهی نمی کرد. آن هایی هم که متوجه شده بودند که فردی تلفن همراهم را ربوده است، دست هایشان را در جیب هایشان برده بودند تا از آن صحنه با تلفن همراه خود فیلم برداری کرده و آن را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارند. این ها را همه در کسری از ثانیه دیدم! خودم دنبال دزد دویدم