معرفی محمد علی ناصرالملکی


محمد علی ناصرالملکی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 10 مرداد 1357
کشور: ايران شهر: پردیس
محمد علی ناصرالملکی هستم. حرفه من نقاشی و طراحی است. و مدرک داستان نویسی از حوزه هنری دارم.


آخرین داستان ها ارسالی

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا

سلنا - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : باید خودت سوار شی ، من کمکت می کنم ، دست راستتو رو پشتم بذار و وقتی گفتم ، خودتو به سمت بالا پرتاپ و پاتو از هم باز کن . جسیکا سر تکان داد . سلنا : حالا ! جسیکا با دست به پشت او فشار آورد و خودش را به سمت بالا پرتاپ کرد . سلنا هم با یه حرکت سریع زانوهایش را خم کرد تا بدن او بالاتر از بدنش قرار بگیرد

آوای ماه وحشی - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، با روشن شدن هوا بیدار شدم . روی صندلی خوابم برده بود ، متوجه پتوی نازکی که رویم انداخته شده بود ؛ شدم . از پنجره به بیرون نگاه کردم . گرگ همراه تعداد زیادی از همنوعانش را به مزرعه آورده بود . از جایم بلند شدم، اسلحه را به دیوار تکیه دادم و پنجره را باز کردم . گرگ ها سرشان را بلند و به من نگاه کردند

آوای ماه وحشی - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یکی از نگهبانها گفت : قربان ، با این کار تحریکشون کردیم ! والتر : ساکتشون کنین . نگهبانها با شوک دهنده ها به سمت ما آمدند. و با آن به ما حمله کردند . شدت درد و شوک ، مارو وحشی تر کرد . یکی از گرگینه ها از فرصت استفاده کرد و با پنجه روی صورت یکی از آنها خط انداخت . نگهبان ، شوکر را رها کرد و با دست صورتش را گرفت ، خون از لای انگشتانش بیرون زد

سلنا - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به نانسی کردم و گفتم : ممنون که جسیکا رو آوردی ، راستش در گیر حس چند گانه ام ، اون تصادف، رو ویلچر بودن جسیکا ، تنهایی سارا و اینکه پدر خوبی ام ، دنبال چیزی می گردم که آرومم کنه، آرزو دارم ، اونها باه دوستای خوبی باشن ، جسیکا رو پاش راه بره ، من با خودم کنار بیام ، همه چی ساده به نظر