معرفی محمدمهدی قنبری مبارکه


محمدمهدی قنبری مبارکه
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 15 تير 1373
کشور: ايران شهر: مبارکه
دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد.


آخرین داستان ها ارسالی

از قلی تا کیانا

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه از قُلی تا کیانا درست درهمان شبی که کیانا چهل و پنج روزه شد، خانواده‌ی قربانقلی تصمیم به دیدار با کیانا را گرفتند. عصمت خانم زن قربانقلی اصرار داشت که تا چلّه‌ی کودک سرنرود، محال است به ملاقات زنِ برادرِ شوهرِ خود برود. و وقتی جابر پسر بزرگ خانواده از دانشگاه بازگشت و سرانگشتی شمرد متوجه شدند که پنج روز هم از چله گذشته است

سپنج آرامش

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه بنزینم تمام شده بود. گفتم: بنزینم تمام شده! همان جا نشستم روی همان آسفالت داغ کف کوچه. مادربزرگم می گفت: وخی بچه یخته دیگه مونده تا دری مغازه. دو سه قدم به سمتم آمد. دستم را بالابردم گرفت و بلندم کرد. به مغازه ی ناصر که رسیدیم یک بستنی چوبی میهن را به من جایزه داد. جایزه ی تا آنجا آمدنم بود

قرص برنج

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه مثل یک خواستگاری عادی بود. نه! جوابی که فکرش را می کردم نبود. بله هم جواب دختر نبود. درست است. سماق، تنها چیزی که می خواست زیر زبانم باشد. شاید می خواست مرا زیر سر نگه دارد و باقی خواستگارهایش را مز مزه کند. بشکند کمر قدیمی ها که سکوت را علامت رضا می دانستند. این تازه اول کار بود. کفرم درآمد تابالاخره توانستم راضیش کنم حرفی بزند

آرام

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه روز عجیبی بود. چمدان سرمه ای خلبانی ام را از صندلی عقب برداشتم. از تاکسی فرودگاه پیاده شدم. پول تاکسی را قبلا حساب کرده بودم. بی هیچ کلامی به سمت هتل-ناهید- که رو به رویم بود رفتم. داخل شدم. قدم قدم مقابل غرفه ی پذیرش هتل ایستادم. کارمند پذیرش هتل دختر سیه چرده ای با آرایشی رقیق بود

دماغ عملی

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه دیگر عقابی نبود. دماغی که تازه عمل شده بود. از چسب ضد حساسیت روی بینی‌اش پیدا بود که هنوز دماغش چاق نشده است. من که دماغ کلفت و زمخت و گوشتی خودم را با این بینی های کوچک فانتزی عوض نمی‌کنم! بشکن به آن بخورد می ترکد! البته بستگی به جراحش هم دارد. همین چند ماه پیش برادرم علی دماغ شکسته اش را به تیغ جراح سپرد

لیسانس

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه رضا تنها فرد نماز خوان اتاق بود. آن سه تای دیگر درعالم خود سیر می کردند با دغدغه هایی متفاوت! کم کم داشت حساسیت ها بالا می گرفت. رضا دیگر تاب نیش و کنایه های کامران را نداشت. رضا: بلد نیستم. از همون اول نفهم بودم. بلد نیستم مخ بزنم! اصلا هر جوری دلت میخواد برداشت کن. من از این کارا خوشم

ملوانان پارسی

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه [لازم به ذکر است این داستان متعلق به سال 1387 است یعنی 14 سالگی بنده] هنگامی که چراغ آسمان نیلگون بر پهنه ی نیلی شاخاب پارس می‌تابید ، اردلان آهنگ جهانگردی کرد . اردلان پور کامبیز بازرگان، در دانش و هوش سرآمدبود . او از هفت سالگی آغاز به یادگیری فنون رزم و پهلوانی کرد. آنگاه که او آهنگ جهانگردی کرد، بیست بهار از عمرش گذشته بود

وینستون

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه هوا بوی گند وینستون می‌داد، سرد و ساکت و سرطانی بود، منگ شدم. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. یک تکه نان از توی سفره‌ی قلمکاری پلاسیده برداشتم. لاستیک بود. خواستم بخوابم. در سرم ناقوس‌ها صدا می‌کردند و از هر طرف صدای گرگ‌های بیشه‌ی زاینده‌رود سوم شخص مفرد را صدا می‌زدند. او... شاید صدای گرگی بود که طاقت خوابیدنم را می‌گرفت