معرفی ابوالفضل آقامحمدی


ابوالفضل آقامحمدی
جنسیت: تاریخ تولد: پنجشنبه 18 بهمن 1369
کشور: ايران شهر: زنجان


آخرین داستان ها ارسالی

مادرم تو پدرم هستی (2)

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی کمی دیر بود برای گفتن این حرفها ولی بغض گلویش را میفشرد به هر حال امشب تولدش بود و بدون هیچ شمع و کیکی و کادویی منتظر بود پدرش برگردد از همان بچگی پدرش به مسافرت رفته بود این را مادرش می گفت ولی هر چه فکر میکرد چرا پدرش را به خاطر نمی آورد دوباره ذهنش را مرور کرد همه دوستانش او را به

چشمان منتظر

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی در کنار پنجره منتظر بودم تا بیاید و باران پنجره را خیس کرده بود من همچنان فکر میکردم که خواب میبینم اما... پسرم بلند شو صبحانه آماده است مدرسه ات دیر نشود و من سر مادرم داد زدم و او رفت خیلی وقت بود که با او چنین رفتاری داشتم اما او همه کس من بود. یک لحظه صدای رعد و برق مرا به خود آورد و همه چیز محو شد و من همچنان منتظر بودم

چه خواهد شد؟

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی دلتنگ بودم و بچه ها همه کلاس بودن و من در خوابگاه تنها بودم که گوشیم زنگ خورد. سلام سلام سید چه خبر مرسی تو چطوری؟ خوبم یه خبر بگو خیر باشه. نامزد کردم. واقعا آره به خدا شکر خوشبخت باشی. با او خداحافظی کردم هشت سال بود با هم بودیم نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفت و حتی داشت به اشک تبدیل میشد و هنوز باور نمی کردم

مادرم تو پدرم هستی.

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی شب میلاد بود با دوستانم قرار گذاشتیم که راهی حرم بشیم.سوار اتوبوس شدیم و به نمایشگاه رفتیم و از آنجا سوار مترو شدیم.بعد نیم ساعت به ایستگاه بسیج رسیدیم و پیاده شدیم .وبقیه راه تا حرم را پیاده روی کردیم. خیلی شلوغ بود چه عظمتی بالاخره به حرم رسیدیم. دوتا از بچه ها رفتن به سرویس بهداشتی و مدتی گذشت نیامدند و وقت داشت تنگ میشد

ناراحت نیستم...

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی سعید را اولین بار در خوابگاه دیدم با آوازه ای که او داشت نگاه کردن او هم برایم نعمت بود با این که از من کم سن و سال بود ولی خیلی موفق تر بود . به هر حال با او دوست شدم. او مخترع و مقاله نویس موفقی بود و دوست داشتم از او یاد بگیرم . تعطیلات ترم تمام شد و دوباره به خوابگاه برگشتم. به طرف

پدر...

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی صب ساعت پنج بود سوار سرویش شدم تا سر کار بروم.اصلا حوصله نداشتم خوابم میومد. وارد شرکت شدم رفتم طرف آزمایشگاه تا کار را شروع کنم.روپوشم را پوشیدم همه جا از برف سفید بود. ساعت هشت بود رفتم به خط تولید سر بزنم یکی از بچه های خدمات را دیدم که تازه اومده بود.او فردی مسن بود و خیلی به من نگاه میکرد

همه چیز از آنجا شروع شد...

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی سال سوم هنرستان بودم که در قرعه کشی حج شرکت کردم .بالاخره روز قرعه کشی فرا رسید.چهار نفر از هنرستان ما بود که هرسه نفر در قرعه کشی اسمشان در آمد ولی هر سه آنها به دلیل کم بودن معدلشان و بی دقتی مسئول پرورشی حذف شدند. تا نفر هفتم اعلام شد از استرس نابود میشدم. نفر هشتم... اشک در چشمانم جاری شد اسم کوچکمرو گفت

صب بخیر پسرم

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی سلام مادر بزرگ... سلام پسر گلم صب بخیر.. صب شما هم بخیر.. آماده شدم بروم مدرسه بدون خوردن صبحانه البته دیگر عادی شده بود چون چیزی برای خوردن نبود. فکرم مشغول مادر بزرگ پیر و مریضم بود که دیگر نمی خندید او تنها کس من در زندگی بود. دیگر نتوانستم تحمل کنم به مدرسه نرفتم مستقیم رفتم بیمارستانی که مادرم در آن کار میکرد دو سالی بود بهش سر نزده بودم

تنها

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی او اکنون تنها تر شده بود .ساعت پنج عصر که میشد سر کوچه به ته خیابان خیره میشد و منتظر پدرش بود .پسرک معصوم فقط ده سال داشت و همیشه مورد تمسخر دوستانش بود ،دوستانی که پدر داشتند و مهدی دیگر او را نداشت.چه چیزی در انتظار او بود که چنین از جامعه خشمگین بود کسی نبود اشک های گونه اش را پاک