معرفی فاطمه رنجبر


فاطمه رنجبر
جنسیت: تاریخ تولد: جمعه 8 آبان 1371
کشور: ايران شهر: لنگرود
پاک
راستگو
درست کار
مهربون
ازدروغ بیزارم
زود رنج


آخرین داستان ها ارسالی

زیر پوست شهر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از تمام حرکاتش استرس و ترس می بارید، نوک کفش پاشنه بلندش را دائم روی کف موزایک ضرب می زد و صدای تق تقش را بلند می کرد. زنی که کنارش نشسته بود در حالی که با ناخن های لاک زده اش بازی می کرد، با بی حوصله گی گفت: « وای سرم رفت حدیث! چته تو؟ اینقدر صدا نده!...» اینبار حدیث به لبان پوسته پوسته

"جیب مردم"

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از همون بچگی، شر بودم، هرجا که دعوا و کتک کاری بود امکان نداشت من اونجا پیدام نباشه. اون موقعها هم می دونستم که هیچ گوهی نمی شم! ننه و بابام خیلی حرصمو می خوردن همش زیر گوشم فک می زدن" اکبر، یکم آدم شو! بچسب به درسو مشقت، پس فردا پشیمون میشیا که اینقدر ول گشتی..." ولی گوشم پی این حرفا نبود

مستاجر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر گرفتاری پشت سرهم، مسخره بازی که نیست! از یه طرف پول آب، برق، گاز و از طرف دیگه هم باید جهیزیۀ دخترامو جفت و جور کنم، زنم هم چشمش به دستمه! خدا نکنه دست خالی بیام خونه، یه قشقرقی راه میندازه که بیا و ببین! زن و بچه که قربونش برم حالیشون نیست این پولا از کدوم قبرستونی میاد؟ فقط هم چشمی

صندلی چرخدار

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر لپم را زبان زدم و یکی در میان سبیل درازم را قیچی می کردم. وقتی کارم تمام شد به تصویر خودم در آینه لبخندی از سر رضایت زدم و تابی به سبیل بلندم دادم. نگاهی به عقربۀ ساعت دیواری انداختم، ساعت 4:30 بود. با خودم گفتم: « ای بابا، قرار بود ساعت 4 بیاد! عجب آدمای بدقولی پیدا میشن...» برای گذراندن

در نزدیکی های پلاسکو

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر با دیدن انبوۀ جمعیتی که دقیقه به دقیقه بیشتر می شدند حالش منقلب شد. دستش شل شد و بستنی از لای انگشتانش سُر خورد. با آن حال خرابش بسوی جمعیت خیز برداشت همهۀ مردم باعث شد گوش تیز کند "پناه بر خدا... ببین ساختمون به این بزرگی به چه روزی افتاده!" فوری خود را از لای جمعیت عبور داد. وقتی چشمش به بالا و آتشی که لحظه به لحظه شعله ورتر می شد، افتاد

مرضیه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر صدای بلند بگو و بخند در طبقۀ سوم به گوش می رسید، مرضیه تدارک یک مهمانی ساده و خانوادگی را داده بود. مادر، برادر و خواهر کوچکش دور یک میز جمع شده بودند و با خنده و شوخی دست پخت مرضیه را می خوردند. گاهی حرفهایی مثل "بفرمایید، تعارف نکنین، براتون بکشم..." در آن هیاهو تکرار می شد. بعد از

"آرزوی زیادی"

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر با پاهای برهنه روی چمن نم خورده راه می رفتم. برای لحظه ای چشمم به دور دست ها، سرخی چیزی افتاد. قدم هام را تندتر برداشتم. نفس زنان روبروی گل سرخی ایستادم زیبایی اش وادارم می کرد آن را بچینم. هنوز شاخۀ نازکش را جدا نکرده بودم که صدای ریزش در فضا پیچید: _ آخ چیکار میکنی دردم میگیره!؟ _ ببخشید

ترانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سهیل یقه ی کتش را مرتب کرد کیف سامسونگش را برداشت و به دنبال ترانه او هم از شرکت خارج شد. ترانه کنار خیابان ایستاد و منتظر توقف تاکسی بود که سهیل با قدم های تندش به او رسید: ترانه خانوم... ترانه خانوم! ترانه: بله! سهیل: ببخشید میشه چند دقیقه باهم صحبت کنیم؟ ترانه: در چه مورد؟ سهیل: در مورد

اشتباهی!

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر بوی ادکلن مردانه مشامم را نوازش می کرد. پا روی پا انداخته بود و نگاه جادویی اش را به هر طرف می چرخاند. چشمهای درشت و نافذی داشت که مخلوطی از رنگهای سبز و طوسی در آن می درخشید. لای لبان قلوه اش نیمه باز مانده بود و کمی از دندانهای سفیدش دیده می شد. بینی اش قلمی و خوش تراش بود و فرمش آنقدر زیبا بود که جراحان پلاستیک را حیرتزده می کرد

قضاوت

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر نور خورشید با تمام قدرتش، صورت آفتاب سوخته ی پیرمرد را برق می انداخت و باعث می شد گرما را به وضوح حس کند. او همه ی نیرویش را به بازوی خود منتقل کرده بود و تبر را بر تنه ی چوب فرو می آورد. دسته هیزم های شکسته شده برای اجاق تلنبار شده بود. صدای قدم هایی باعث شد او دست از کار بکشد و گوشهایش را تیز کند