معرفی امیر یزدی


امیر یزدی
جنسیت: تاریخ تولد: سه شنبه 15 آبان 1369
کشور: ايران شهر:


آخرین داستان ها ارسالی

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

تولید ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی پسرش دراز کشیده پای سریال کره ای تلویزیون #سامسونگ و با یه دستش داره با نخای نشان #آدیداس رو شلوارش ور میره... خانومش چادر محصول ترکش را رو سرش مرتب می کنه، برای بردن چایی آلبالو نشان ۱۰۰ درصد خارجی! آقای خونه گوشی اندرویدش را میگیره طرف دوستش و میپرسه؟ علی آقا تلگرام که داری! .

خود عاشورا

نمایش مشخصات امیر یزدی از همان شبی که عباس تصادف کرد، اضطراب و التهاب شدیدی دارم؛ هر صدای آرامی هم که می شنونم به دلم رعشه می افتد. این چند روز سخت ترین روزهای زندگی ام بوده، به آینه که نگاه می کنم چند سال پیر شدنم را می بینم. خدا هیچ کافری را به چنین روزی دچار نکند!! من اولین نفری بودم که سر جنازه داداش حسین رسیدم

آب- شام

نمایش مشخصات امیر یزدی حق بده در نگاه اول نشناختمت! موهای سفید شده ات و نگاه تکیه ات گویاتر از خبر بشیر بود. می دانم چه اتفاقی افتاده... به خاطر همین است که نمی پرسم چرا با برادرها رفتی و بی برادر برگشتی! حتی از فرزندهایم از تو سوال نپرسیدم. چون می دانم کجایند. از اول هم معلوم بود... بلاخره جنگ حق و باطل است دیگر

بابای سمانه

نمایش مشخصات امیر یزدی sبابا - جان - بابای سمانه مرده؟ - نه دخترم،شهید شده! - خیلی وقته باگریه داره التماس می کنه!؟ پس چرا نمی زارن بوسـ.... - هیس...!!آرومتر...تازه یادش رفته...نمی تونه بوسش کنه ...آخه باباش "ســر" نداره!!

پیکنیک

نمایش مشخصات امیر یزدی موجی پرسید: پر می کنی ؟ گفتم: بله و پیکنیک رو از دستش گرفتم و شروع کردم به بستنش به سیلندر کپسول. گفت: داره پر میشه؟ گفتم: بله! دوباره پرسید: داره پر میشه؟ گفتم: بــــــلــــه!! چند لحظه بعد دوباره -داره پر میشه دیگه؟ با کمی عصبانیت گفتم : آره حاجی!!... یه کم صبر کن داره پر میشه دیگه

چند هایکو

نمایش مشخصات امیر یزدی 1 راز زیر پیراهن پاره دکمه ها زبان به دهان گرفته اند. 2(نماز جماعت) سبحان ربی الاعلی و بح.... جورابم سوراخ است! 3 نان و مربای خشک شده من گوشه پنجره شیرینی تر بعد از ظهر ی عقد دو گنجشک، لای کرکره! 4 بیست و سی نمی داند چقدر می شود فقط هر شب نگاه می کند پدر 5 پسته های توی سفره به دندانهای پیرمرد می خندند! 6 گوساله گاو شد

یک کاسه

نمایش مشخصات امیر یزدی sهمه گزينه ها روي ميز بود تسليم جنگ سازش ... امان نامه هم آوردند! اما عباس... اما عباس از خجالت آب شد! آب شد آب شد عباس خودش آب شد. حتي نگذاشتند خودش را برگرداند سه ساله عمو را "يك كاسه "مي خواست.

وضوی حاج آقا

نمایش مشخصات امیر یزدی s- خداحافظ -کجا...!؟ نماز جماعت نمیمونی مگه! - میرم خونه وضو بگیرم، سریع میام. - خب همین سرویس پایین بگیر دیگه! ...چیه می ترسی آبش غصبی باشه!؟ - نه خودم وضو دارم، میرم وضوی حاج آقا را بگیرم شوهرمو میگم آخه به نماز اول وقت خیلی حساسه!

پیامبر حرا

نمایش مشخصات امیر یزدی sاز سفر تجاری اش نرسیده با عجله سوغاتی هایش را پخش کرد و رفت. تابه قرارکاری مهمش برسد. غار حرا منتظر است.