معرفی ف. سکوت


ف. سکوت
جنسیت: تاریخ تولد: چهار شنبه 15 ارديبهشت 1350
کشور: ايران شهر:
به جای عروسک کتاب داشتم. اولین کتابم "مارتین به تعطیلات میرود" بود. آخرین کتابم را هنوز نخوانده ام. دنیای کاغذی، زیباترین بخش زندگیم بوده است...


آخرین داستان ها ارسالی

یک روز معمولی

نمایش مشخصات ف. سکوت بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم

سکانس های تکراری

نمایش مشخصات ف. سکوت می روی لباس عقدت را عوض کنی. تو را می کشد پشت در و در را می بندد. قبل از این که لبانت را محکم ببوسد، می گوید: بهتر است اول کار، یک چیزی را روشن کنم. من در درجه اول مادر و خواهرانم را دوست دارم و بعد تو را... حالا که عقد کرده اید، بیشتر یکدیگر را می بینید. خانه ای دانشجویی دارد. گاهی به آنجا می روید

مترسک

نمایش مشخصات ف. سکوت کلاغ گستاخانه پوشالی را با نوکش بیرون کشید. قار قاری کرد. پر کشید و رفت. مترسک تا جایی که می توانست رفتن او را تماشا کرد. سیاهی شور زندگی را در کلاغ دوست داشت. بیست سالی بود که در این مزرعه کار می کرد. روزهای اول او هم شور زندگی داشت. اوایل حتی کلاهی هم بر سر داشت، اما خیلی زود کسی آن را برداشت

عقب گرد

نمایش مشخصات ف. سکوت چشمان آبی اش با درد به من خیره شده بود. چیزی می خواست. نمی فهمیدم چه می خواهد. لبهایش تکان می خورد، اما صدایی نمی آمد. از خواب پریدم. به خانم علی پور فکر می کردم. دوست صمیمی مادرم. با چشمانی به رنگ عجیب که یک روز آبی بود و یک روز خاکستری و روزی دیگر سبز. قد کوتاهی داشت. جمع و جور و کوچک بود ولی ابهتی داشت قابل احترام و ترسناک

تجدید بی خاطره

نمایش مشخصات ف. سکوت چند روزی بود به خوابم می آمد. آشفته و سردرگم. پنداری در جستجوی کمک بود. از دوران مدرسه راهنمایی به بعد دیگر ندیده بودمش. با تنبلی پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم. یاد آن وقت ها افتادم. حتی لباس عیدمان را مثل هم می خریدیم. تا این که کلاس پنجم مردود شد و مادرش در گلایه ای آن را به گردن من انداخت

سرگیجه

نمایش مشخصات ف. سکوت روی تخت دراز کشیده ای و به سقف نگاه می کنی. سقف دور سرت می چرخد. چشمانت را می بندی. حسش می کنی. هنوز هم همه چیز- حتی در تاریکی چشمان بسته ات- در حال چرخش است. بلند می شوی. جاذبه زمین، ناجوانمردانه، روحت را از کف پاهایت بیرون می کشد. دوباره روی تخت می افتی. تو را به مطب دکتر، آزمایشگاه، ام آر آی و دوباره چندین و چند مطب جورواجور می برند

نمای نزدیک

نمایش مشخصات ف. سکوت sآن کس نبود که می پنداشتم.

فراموشی

نمایش مشخصات ف. سکوت می گویند خاک سرد است، فراموشی می آورد. انسان یعنی فراموشکار. چه ساده و آسان بی رحمی خود را به گردن خاک و انسان می اندازیم. یعنی به همین سادگی 28 سال گذشت؟ درست همین امروز؟ دیگر چهره اش را به یاد نمی آورم. با نفرین بر فراموشکاری ام و شرمندگی بسیار، به عکس بزرگ سیاه و سفیدش لای آلبوم پناه می برم

داغی رنگ پرده

نمایش مشخصات ف. سکوت صدای بوق ماشین‌های پشت سرت همراه با ناسزاهایی که می‌شنوی، اصلاً بر چشمانت تأثیری ندارد. همین طور زل زده‌ای به بیلبورد و محو رنگ‌های طرح تبلیغاتی بی‌معنی روی آن شده‌ای. با صدای تقه بلندی که به شیشه پنجره ماشین می‌خورد، هراسان به خود می آیی. پا را از روی کلاچ برداشته و چند قدمی جلوتر پارک می‌کنی

عکسی از سه زاویه

نمایش مشخصات ف. سکوت ساعت سه بعد از ظهر است. مرد در تلاش است تا با وجود ماشین هایی که جلوی در خانه اش پارک کرده اند، ماشینش را از پارکینگ درآورد. موفق نمی شود. با عصبانیت در را می بندد و پیاده به راه می افتد. دختر جوانی در ته کوچه است. مدتی است به مرد نگاه می کند. مانتو و مقنعه سرمه ای و شلوار لی و کفش ورزشی پوشیده است