معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری زرگری ‌! استخوان‌ها را که دیدند ؛ واق واق‌شان شروع شد واز سر و کول هم بالا می رفتند. با تعجب به آن‌ها نگاه می کردم! پدرم گفت : سگ‌ها عادت‌شان همین است ؛ سفره‌ای که پهن می شود به جان هم می افتند ! نگران نباش دعوایشان زرگری است. روزهای جنگ ! پای صحبت‌های دکتر که نشستم ؛ گفت : امروز

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نخل ! پدر بلند بلند گریه می کرد ! پسر با تعجب پرسید برای افتادن نخلی این قدر گریه می کنید؟ پدر آهی کشید و گفت : من شب و روزم را پای این نخل گذاشته بودم. پسر گفت : ‌ما که نخل‌های‌زیادی داریم ! پدر گفت : آری ! اگر با هر طوفان نخلی بر زمین افتد تا چند سال دیگر نخلی نخواهیم داشت. برعکس !

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مالزی ! پسر در حال فکر کردن بود که پدر وارد اتاق شد و گفت : پسرم ! به چه فکر می کنید ؟ پسر گفت : به این فکر می کنم که چگونه کشور مالزی این همه پیشرفت کرده است. پدر مکثی کرد و گفت : آن ها یک ماهاتیر محمد داشتند که ما نداریم ! پسر با تعجب پرسید ما با این همه جمعیت یک ماهاتیر نداریم ؟ پدر آهی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری امپراطوری ! پدرم باور داشت بعضی آدم ها در حوادث بزرگ تاثیر گذارند ! مثل هیتلر ؛ چرچیل ؛ موسولینی ؛ استالین و روزولت ! اگر این آدم ها در آن مقطع زمانی نبودند شاید جنگ جهانی دوم رخ نمی داد. من تاملی کردم و گفتم : ‌حق با شماست پدر ! اما مردم هم بی تاثیر نیستند ! پدرم مکثی کرد و گفت : مردم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوهر ! مثل اسب های سرکش شده بود. زبان آدمیزاد را نمی فهمید ! عصبانیت از چشم هایم می ریخت. کمی آب نوشیدم و به آرامی گفتم : امروز چه مرگت شده که نافرمانی می کنید ! چیزی نگفت ! سکوتش بیشتر مرا رنج می داد. از روی صندلی برخاستم و نوازشش کردم شاید رام شود اما بی فایده بود. مادر اخم هایم را

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید