معرفی ابوالحسن اکبری


ابوالحسن اکبری
جنسیت: تاریخ تولد: دوشنبه 2 فروردين 1344
کشور: ايران شهر: قیر


آخرین داستان ها ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوهر ! مثل اسب های سرکش شده بود. زبان آدمیزاد را نمی فهمید ! عصبانیت از چشم هایم می ریخت. کمی آب نوشیدم و به آرامی گفتم : امروز چه مرگت شده که نافرمانی می کنید ! چیزی نگفت ! سکوتش بیشتر مرا رنج می داد. از روی صندلی برخاستم و نوازشش کردم شاید رام شود اما بی فایده بود. مادر اخم هایم را

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ممنوع ! محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛ اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع ! همه‌ ی حضار خندیدند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسفند ! رو کردم به اسفند و گفتم : ‌این چه مصیبتی بود که برایمان درست کردی ؟ همه راخانه نشین کردی ؟ دید و بازدید ها را به هم زدی ؟ اسفند آهی کشید و گفت : ‌به کی قسم بخورم تا باور کنید که تقصیر من نیست. لازم نیست قسم بخوری ؛ مثل مسئولین به گردن این و آن می اندازی !. اسفند این